X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

تنهانوشت

78-

میدانی!

اینکه الان نباشی،دردی ندارد!

«درد»آن زمانی ست که...

عصا به دست

با دستانیِ لرزان 

کمرِخمیده

موهای سپید

دندانهای ریخته

پوست چروکیده ...


اشکِ چشمم را

با گوشه روسری ام پاک کنم...

واز اینکه هیچوقت

نبودی و نیستی...

«آخ»! 

بِکشم!


تاریخ ارسال: 1394/12/18 ساعت 10:20 | نویسنده: Bano 1 نظر

493_از دست داده ام

از دست دادن چه حسی دارد؟

نمیدانم.اما مدامی که به چیزی دلخوش میکنم از دست میرود.

مگر در قانون جذب برعکسش نیست؟

مگر در کتابها نمیخوانیم هر چه را که بخواهیم به سمتمان جذب میکنیم؟

کجای قانون جذب را ناقص عمل کرده م که مدام از دست میدهم؟



چرا دلخوشی هایم می میرد؟چرا دلخوشی هایمان می میرد؟

تا چه اندازه پوست کلفت شویم؟

تا چه اندازه به از دست دادن عادت کنیم که زجر نکشیم؟

تا چه اندازه ؟

تاریخ ارسال: 1397/07/05 ساعت 11:35 | نویسنده: Bano 1 نظر

492_تبعیض

صبح که چشم هایم را باز کردم،اندوه روزهای گذشته بر دلم سنگینی کرد.مدتی در رختخوابم غلت زدم تا توانم را جمع کنم و از جام بر خیزم و خودم را برای یک روز پر از سر و کله زدن اماده کنم.


دلخوش اینکه میروم باشگاهم و حالم با ورزش خوب میشود،کمی بخودم دلداری دادم و وعده سرحال برگشتن و پر انرژی بودن از باشگاه برای کارهای امروزم.

نیم ساعتی در باشگاه ورزش میکردیم که دو دختر هموطنم(افغانی)وارد باشگاه شد برای ثبت نام.

نمیدانم بحث چطور اغاز شد.اما زنی گفت که باید افغانی ها رو جدا از ما بذاری!

و چند حرف دیگر که در حضور من چندان خوشاسند نبود که گفته شود.اما انگار من انجا نبودم...انگار دخترکی که برای خال خوبش امده بودباشگاه،نادیده گرفته شده بود.


ته دلم ریخت.روی همه حال بدم،حال بدتری اضافه شد.و حس گم گشتگی و گریه ولم نکرد.

گریه م گرفت و رفتم دستشویی و کمی زار زدم و صورتم را شستم و برگشتم.


نمیدانم.اما با خودم فکر میکنم کجا بروم که حالم خوب شود.کجای دنیا ادمهای مهربانتری پیدا میشود؟

کجای دنیا بروم که ادمها بر حجم اندوهم نیافزایند.

کجا میشود کمی مهربانی طلبید.کمی مهربانی بخاطر دل دخترکی که میخواهد حالش خوب بماند.خوب و سرحال.

کحای دنیا بروم؟

و تا کی همه ادمها را،همه این ادمهای سرزمین را ببخشم؟


منی که اینجا بزرگ شدم.منی که قانون اینجا را زیر پا نگذاشتم.منی که...

اکنون نشسته ام در کوچه ای.دلم میخواست دوباره بروم دستشویی باشگاه و تا دلم پر است زار بزنم.اما حوصله تذکر دادن اینکه با کفش ورزشی نرو داخل را نداشتم.

امده ام در گوشه ای تا بنویسم.تا گریه کنم و وقتی خانه ام میروم توانایی جمع و جور کردن و اثاث کشی را داشته باشم.توانایی سرو کله زدن با املاکی را.توانایی حمل اندوه هر روزم را.

ولی تا چه حد ببخشم ؟

بخشیدن تا چه اندازه جایز است؟

و نفرین؟

و خدای من!

نفرین من چقدر کار ساز است؟؟


تاریخ ارسال: 1397/07/03 ساعت 10:46 | نویسنده: Bano 0 نظر

491_دو دلیل ترسیدن

و گفت از دو، کس بیش از همه میترسم.یکی آنکه هیچ تحصیل نکرده.و دیگری آنکه خیلی تحصیل کرده!


آنجا جاییست که اکثریت هیچ تحصیل نکرده و به زور متکی ست.اینجا همه تحصیل کرده و به قانون اتکا دارد.

آنجا از پس زورشان بر نمی آیی.

اینجا از پس تحصلکرده هایی که میتوانند قانون را به نفع خودشان برگردانند! بر نخواهی آمد.

تاریخ ارسال: 1397/06/24 ساعت 18:32 | نویسنده: Bano 0 نظر

490_قضاوت و دست تقدیر

نباید خوب بودن کار سختی باشد!

همینقدر که  سعی میکنی در میان جمع بدی کسی را به رویش نیاوری

همینکه وقتی دختری ازت میخواهد برایش جیمیل درست کنی و تو به دلیل به حوصلگی نمیگویی که بلد نیستی و برایش درست میکنی

همینکه گه گاهی به ادمهای دور ورت لبخند میزنی

همینکه به دنبال اندرز کسی نمیروی وقتی نمیخواهد

همینکه سعی میکنی کارت را درست انجام دهی،حتی اگر حرکات ورزشی در باشگاهی که میروی باشد

همینکه قضاوت نمیکنی...

توانسته ای خوب باشی.



گفتم قضاوت؟

آه!

خوب یادم هست که چقدر دیگران را برای مضحکه شدن توسط ادمهای سیاسی به باد انتقاد میگرفتم و قضاوتشان میکردم.یادم هست برای مدافع حرم خواندن و شدنشان چقدر حرص میخوردم.

و خب هنوزم میخورم!ولی انگار دست تقدیر میخواهد عزیز ترین خودم را هم به چنین بلایی گرفتار کند!


تاریخ ارسال: 1397/06/20 ساعت 17:30 | نویسنده: Bano 0 نظر

489_بخشش

کارمندای اداره اتباع رفتار تحقیر آمیز و زننده ای دارند.آنطرف پشت میزشان و از درون شیشه عینک های کوته بینی شان،ما اتباع بیگانه را نه انسان که بلکه صرفا موجود ناچیز می بینند گویی احساساتی  که آنان دارند نداریم،

از رفتار دیروزشان و پریروزشان در اداره اتباع اراک و اینجا،عصبانی بودم.از ته دلم میخواستم خدا جواب رفتاربد شان را بدهد...

نفرت داشت پرم میکرد!داشتم به همه هموطن های دیگرش بد بین میشدم...

اما امروز صبح در راه،بخودم امدم و با خودم گفتم:آنان را ببخش!

ببخش و بگذار خدا و کائنات جواب عملشان را بدهد.و میدهد.ایمان دارم که کائنات هر چه که میکنیم را در کاسه خودمان میگذارد!



ایمان دارم که کائنات و خدا جوابشان را میدهد.پس آنان را میبخشم و برای آسوده خاطر بودن خودم فراموش میکنم.

تاریخ ارسال: 1397/06/19 ساعت 11:57 | نویسنده: Bano 0 نظر

488_آگاهی

کتابها باعث میشن آدم کمتر بتواند خودش را راضی کند که از زمین و زمان بنالد.

این روزها آگاهیم در حد اندکی بیشتر شده،و توان نالیدنم کمتر!


و گرنه می آمدم و اینجا مینوشتم که چقدر حس دوست داشتنم ناقص مانده است!

می آمدم و از ترس هایم در مورد دوست داشتن یک انسان مذکر مینوشتم.مینوشتم که چقدر برای یک نفر ارزش قائلم و چیزی که وادارم میکند خودم را دور نگه دارم همین احساس دوست داشتنِ ناقص م هست و جنبه بزرگ نشده ابراز عواطفم بدون هیچگونه حس گناه و احساس مسوولیت بیش از حد و غیر معمولم.


می آمدم مینوشتم که در چهل سالگیم ،نه در همین یک دهه اینده زندگیم درست در سی سالگیم نمیخواهم زنی باشم که از درون مرده باشد.

از درون مرده باشد بخاطر انتخاب در ظاهر درستش  برای کنار گذاشتن دوست داشتنش.


مینوشتم که همیشه از اشتباه کردن هراسان بودم.اما نمیخواهم در سی سالگیم ارزو کنم که کاش یکبار هم که میشد از اشتباه کردن نمیترسیدم!


مینوشتم که کاش زندگی را از دید همسالان خودم می دیدم.مینوشتم که حس دوست داشتنم دارد می میرد!

و برایش باید کاری کنم.آدمها با دوست داشتن دوام می آورند.


مینوشتم از کودک خردسال درونم که یاد نگرفت هرگز بموقع دوست داشتن را.و درست دوست داشتن را.


کتابها آگاهیت رو بالا میبرد و آینه کارهایت میشود.و گرنه می آمدم و مدام از او مینوشتم.و از نقص های خودم!


تاریخ ارسال: 1397/06/15 ساعت 22:57 | نویسنده: Bano 0 نظر

487_افغان

و برادری گفت که ما هیچوقت نباید بچه هایی بیاریم که یه روزی مثل ما آرزو کند کاش افغانی نبود!


تاریخ ارسال: 1397/05/31 ساعت 13:48 | نویسنده: Bano 0 نظر

486_خواست خدا

گفت من هر چیزی رو که از خدا خواستمُ داده،ولی چند مدتیه بخاطر اینکه خدا منو از پدر و مادرم دور کرده،نماز نمیخوانم!

گفتم این کار خدا نبوده! این خواسته و انتخاب خودت بوده.خودت خواستی،انتخاب کردی و اجراش کردی!

در توجیه ش گفت مگر نمیگویند که همه چیز خواست خداست!

گفتم من اما،هیچوقت خدا چیزی رو که میخواستم بهم نداده!اما گله ای از خدا ندارم.چون خودم برای بدست آوردنش زحمت نکشیدم و بهش نرسیدم! همیشه به خدا میگم نخواستم و ندادی!


درسته که از طریق دعا و خواهش چیزی رو از خدا درخواست میکردم.ولی خب بازم در عمل شاید هیچوقت نخواستم که خدا هم بهم نداده!


ولی اینکه خیلی ها رو دیدم که میگویند خدا همه چیز به من داده ولی چون یک چیز نداده،باهاش قهرم مانند بچه های لوسی ان که برای نخریدن یکبار چیزی،با پدر و مادرش قهر میکند!

و ما ها،ماهایی که قانعیم به همه چیز.و از خدا انتظاری نداریم.درست مانند بچه هایی که والدینشان ده تا بچه داشته و به هیچکدامشان درست نرسیده و بچه هایشان یاد گرفتن که چطور بدون انتظار از والدینشان روی پای خودشان بایستند و گاهی خواستن هایشان را نادیده بگیرن! ولی هچنان والدینشان را دوست دارن!

تاریخ ارسال: 1397/05/26 ساعت 20:24 | نویسنده: Bano 0 نظر

485_برادرک

من هیچ  تقصیری در رفتن برادرک م ندارم!

تمام مدت خواستم که بهش بفهمانم مانند ما نشود! در جا نزند.محکم باشد.بلد باشد که اشتباه کند و برای اشتباهاتش عزا نگیرد و خودش را محکوم نکند.

تمام مدت خواستم که مانند پدرم نباشد که از ترس پناه میبرد مدام به دین.به قران.به خدا...

تمام مدت خواستم که مانند من نباشد.مانند من نباشد که چنان هر سال به سالی انگیزه اش را برای بقا از دست میدهد که فقط کمی بیماری روانی لازم دارد تا دست به خودکشی بزند!

تمام مدت خواستم که مانند تک تک اعضای خانواده ام که هیچ امید و انگیزه ای برای بلند شدن و افتادن و دوباره بلند شدن ندارند نباشد.

تمام مدت خواستم که مثل ما فکر نکند.مثل ما عمل نکند.ننشیند و دست به سوی اسمان تا اسمان سوراخ شود و برایش امید بریزند!

نمیدانم!


شاید اشتباهی رفته ام.شاید برای انتقام از هر آنچه که بودم زیاده برعکسش را به او گوشزد میکردم.

از وقتی برادر بزرگ گفت که آبرویش برایش مهمتر است لال شده ام.فهمیدم برادرکم محصول تفکر همین خانواده است و من هیچ تقصیری در برداشت اشتباهش از گفتارهایم ندارم.برادرانم و من ثمره تفکر دو موجود خسته و نادانیم و من برای بر خواستن شاید زیادی نادان بوده ام.


آه که چقدر خسته ام.و بریده از هر چیزی.



تاریخ ارسال: 1397/05/21 ساعت 21:40 | نویسنده: Bano 1 نظر

484_گرانی!

خبر گرانی ها رو میخونم و از کنارش بی تفاوت رد میشم.همین چند روز پیش فهمیدم که بی خیال!

بی خیال گرانی.تورم. 

همین چند روز پیش فهمیدم که ما برای ابد تو خاور میانه گیر افتادیم.تا ابد خاور میانه ایی هستیم.مجبوریم خودمونو با شرایط وفق بدیم.مجبوریم همرنگ این جماعت شیم تا باقی بمونیم.


همین چند روز پیش وقتی که داشتم مدام از وضعیت بد و رفتن ها حرف میزدم فهمیدم که گرانی و تورم ایران بلاخره تموم میشه.

این کشور منه که آباد نیست.این منم که آواره ام.این منم که ترسو ام  و ترس به چنین روزگاری بندم کرده.


همین چند روز پیش فهمیدم که آبادشدن و  تمام شدن گرانی و تورم این کشور چیزی از درد های ما کم نمیکنه.

همین چند روز فهمیدم که میتونم بسوزم و راضی باشم دیگرانی هم که روزی ما رو تحقیر میکردن به خاطر ناآبادی کشورمون ،بسوزن!



تاریخ ارسال: 1397/05/09 ساعت 20:33 | نویسنده: Bano 2 نظر

483_

ادما گاهی مجبور میشن از میان بدتر و بدتر،یکی رو انتخاب کنن.

هیجده سال پیش پدرم فکر کرد که کار درستی میکنه و مهاجرت میکنه به ایران.پدر خسته نادان و ناتوانم پا گذاشت به ایران...

اما اکنون احساس خستگی و کلافگی و ناامیدی رو در تک تک برادرام می بینم.

پای رفتن ندارن.دل موندن هم.آینده مبهم.امید تمام شده.نداری.فقر.فشار دولت برای هر سال پرداختای  پول احمقانه!

تحصیل نکردن.گرانی.نداشتن بیمه و کمک درمانی.سختگیرای بیش از حد دولت به جامعه کوچک مهاجرین قانونی.مهاجرین قانونی مثل خودم.که برای بودن در ایران از کمترین حقوق برخوردارم.ولی پول زیادی میپردازم.


چرا نمیرم؟

چون پای رفتن نمونده!

پدر خسته میانسالم هیجده سال تمام شرافتمندانه و با وجدان کار کرد.کارای مزخرف این مرز و بوم رو!

ادما گاهی ناتوانن.پدرم تا اینجا توانایی داشت که با خانوادش اومد ایران.کار کرد.پیر شد.بدون هیچ حقوق بازنشستگیی...و ترس از بازگشت پای رفتن براش نذاشت.


ادما گاهی از درون از پا میوفتن.

و ما از درون خرد و خمیریم.خسته اییم. و کاش ...



تاریخ ارسال: 1397/04/29 ساعت 17:44 | نویسنده: Bano 0 نظر

باید رفت...

توهینِ بزرگتر از این هم میشه کرد؟

در پست قبلیم اشاره کردم که سنگاری و گچ کاری و...

اما اینم ممنوع کردن!

چرا بیانه صادر نمیکنن که همه مون زودتر خارج شیم  از ایران؟ این کارا چیه؟


تاریخ ارسال: 1397/04/29 ساعت 17:32 | نویسنده: Bano 0 نظر

482_

-در آمد ماهانه تون چقدره؟

+حدود سه میلیون.اگه کار باشه!

-مالیات یا همون پول کارت اقامتتون،در هر سال چقدره؟

+در یک خانواده هفت نفری حدود یک میلیون.و خانواده من هرسال حدود دو میلیون با کارت مجوز کارگری!

-این سه میلیون حقوق چند نفره؟

+سه نفر!

-مخارج ماهانه تون چقدره؟

+حدود دو تا سه میلیون!

-اینقدر پول شامل خرید چه نوع اقلام از کالاها میشه؟

+بیشتر خرج خورد و خوراک! پول آب برق و گاز...

-در سال چند دست لباس رسمی و غیر رسمی و...میخرین؟

+یک یا دو بار در سال.یک دست!

-در روز چند ساعت تفریح دارین؟ و چیه؟

+میتونیم ازینجا تا پارک بریم!

-در سال چند بار مسافرت میرین؟

+صفر بار!

-آخرین بار که به قصد گردش از شهرتون،استانتون خارج شدید کی بود؟

-یادم نمیاد!

+حقوق شهروندی و میزان آزادی تون چقدره؟

+در حد یک تبعید شده سابقه دار جنایی!

-امید به آینده تون چقدره؟

+امیدی ندارم!با زمان حال پیش میرم!

-از نظر انتخاب شغل چقدر آزادین؟

+در استا شدن در کچ کاری ساختمان و سنکاری !

-میزان تحصیلات درخانواده تون چقدره؟

+نه درصد!

چقدر با حقوق شهروندی و پناهندگی و مهاجرت آگاهی دارین؟

-خیلی کم!

و...

-به چه امیدی تو ایران هنوز موندین ؟؟فلنگو چرا نبستین؟در این حد زندگی کردن تو کشور خودتون هم میتونین زنده بمونین که!

+در عوض همه اینا امنیت داریم!!

تاریخ ارسال: 1397/04/27 ساعت 00:54 | نویسنده: Bano 1 نظر

481_

خب!

زندگیم میگذرد.روزها در پی دیگری.

و من خوب یاد گرفته م چطور میان اندوه و اشک هایم،بخندم.یاد گرفته م  به بدبختی هایم بخندم.یاد گرفته م از آنانی که نمیدانن تو چطور تقلا میکنی برای لحظه ای خوشی،برایت سخن از شادی میگویند، متنفر نشوم.

یاد گرفته م صبور باشم و همینطور بی تفاوت.یاد گرفته م از آدمها بگذرم.آنان را به حالِ خودشان بگذارم.

یاد گرفته م برای خوشایند دیگران،کاری نکنم.

یاد گرفته م تنهایی،بخودم امیدواری بدهم.و همچنین دارم یاد میگیرم که هیچ کسی به درد روزهای تنهایی ات نمیخورد.


روزها در پی هم میگذرد.

و من دارم یاد میگیرم عاشق خودم باشم.اشتباهاتم را به هیچ جایم حساب نکنم و آن را بپذیرم.

یاد گرفته م موسیقی خوب گوش کنم.همین چند دقیقه پیش نوشتم که موسیقی مانند مُسَکِن می ماند! شاید درد را خوب نکند،ولی آرام میکند!

یاد گرفته م دوست بدارم.بدون آنکه توقع دوست داشته شدن داشته باشم.

یاد گرفته م تنها خودم،میتوانم خودم را نجات دهم.


روزها در پی هم میگذرد.

از اندوه های من بخاطر میم. هیچ کم نشده.اما کنار آمدن را بلد شده م.

گفته بودم که آدم وقتی زیادی خسته میشود،ترجیح میدهد به همه چیز بخندد! خب خیلی ها هم بی تفاوت و سرد به همه چیز میشود.

یاد گرفته م غم های من تنها و تنها مربوط بخودم هست.

یاد گرفته م قضاوت،محکومیت می آورد.


روزها در پی هم میگذرد.و من بی تفاوت تر و سرد تر به همه مسائلی میشوم که دیگر از عهده من بر نمی آید که درستشان کنم.

و هنوز یاد نگرفته م که عاشق شوم.



تاریخ ارسال: 1397/04/16 ساعت 22:33 | نویسنده: Bano 0 نظر

480_

اولین باری که دیدمشُ خوب یادمه.من تازه وارد بودم و بیش از حد نابلد

ازش راهنمایی هایی خواستم و او تا حدی بهم کمک کرد.اما وسط راهنمایی هاش بهم گفت که چرا باید بهت کمک کنم؟

زنِ چابُک و فوق العاده کار بلدیه.تو کار خیاطی تند و تیزه و از لحاظ هوش اجتماعی هم ذکاوت بالایی داره و من اگه اگه و اگه اون حرفو نمیزد و در عوض کمکش منت نمیذاشت و دلیلی برای راهنمایی کردن به من نمیتراشید،میشد جزو زنهایی که من تحسینشون میکنم.


خانم بیکی مدیر اموزشگاه هم جزو زنهایی بود که من تا حدی میپرستیدمش و مدام تحسینش میکردم.از آن دسته زنهایی که گلیم خودشون رو از آب کشیدن و برای خودشون کسی شدن.

اما یه روز سر یه چیزی اومد و به من و هموطنام توهین کرد.

و ع ازون دسته دخترایی بود که بلد بود چطور خودشو بالا بکشه.زندگی خوبی برای خودش دست و پا کرده و میشه تحسینش کرد اما اونم با حرفی و کارایی از چشمم افتاد...


میخوام بگم که من کسانی  که چیزایی رو دارن که من ندارمُ دوست دارم! بجای حسادت تحسینشون میکنم و دوستشون میدارم!


اما متاسفانه زنهایی که من بخاطر مستقل بودنشون تحسینشون میکردم یه چیزی رو فراموش میکردن

اینکه حق ندارند چون به کسی نیاز نداشت بهش توهین کنن و رفتار انسانی باهاش نداشته باشند.


این زنها بعد مدتی از چشمم افتاد.موفقیتاشون هیچ شدن!

آدمها اگه از چار چوب انسانیت خارج شن به هیچ جا نمیرسن.حتی اگه ظاهرا خیلی موفق باشند.


چیزی که انسانُ تا آخر عمر بیمه میکنه و روزی که قراره از پا بیوفته از چیزی افسوس نخوره اخلاق انسان دوستانه شه!


خانم بیگی. ع. و خانم اولی که گفتم دیگه تحسینمو بر نمی انگیزن!

اونا شایسته تشویقن.اما شایسته ستایش نیستن دیگه!


اضافه ن:

امروز رفته بودم فنی و حرفه ایی.کارمنداش یه جوری رفتار میکردن انگار به زور وادارشون میکنن کارای مربوط به اتباع رو انجام بدن.

این همه تنگ نظری!

خداوندا! مددی!

تاریخ ارسال: 1397/03/21 ساعت 23:56 | نویسنده: Bano 2 نظر

479_

میخوام اعترافی کنم!

من از تک تک ایرانی ها به نحوه ایی میترسم!

حتی هنگامی که خانم  بیگی رو دوست داشتم هم  ازش هراسی در دلم بود.احساس میکردم هر آن ممکنه رنگ عوض کنه ...

خوبی هاشونو نمیتوانم باور کنم.احساس میکنم پشت هر خوبی آنها چیزی پنهان شده.از لحن خوب اونها هم میترسم.

چند وقت پیش از اضطراب اینکه نکنه صاحب خونه مون سی تومن مون رو بالا بکشه داشت جانم در می آمد!

حس ناامنی مضخرفی میکنم...

شاید این حس ناامنی ام از ناتوانیم در مقابل ایرانی هاست که هر چیزی شد حس میکنم نمیتونم حقمو بگیرم...


به هرحال هر ترسی از احساس ناتوانی نشأت میگیره.

تاریخ ارسال: 1397/03/16 ساعت 23:26 | نویسنده: Bano 1 نظر

478_مردِ وقیح

کمی خرید دستم بود.از چهار راه گذر کردم و به سمت خیابان منتهی به کوچه خانه مان حرکت کردم.

مرد ایرانی روی جدول کنار درختا نشسته بود و گوشی دستش بود.در حال عبور به گوشی توی دستش نگاهی انداختم و راهم را ادامه دادم که صدای اهسته مرد را از پشت سرم شنیدم:... بیا یه حالی به ما بده...خالی شیم...


جملاتش را کامل نشنیدم.اما وقاحت حرفهایش واضح بود.حرفها و جملات وقیحی که از یک مرد سی و چند ساله بگمانم که ظاهر موجهی داشت بعید مینمود ...اما داشت به منِ دخترک پنجاه سانتی با قیافه ساده بدون ارایش چادری گفته میشد.دخترکی که توان برگشتن و زدن توی آن دهن کثیف را نداشت.

لحظه ای عصبانی شدم.دلم خواست برگردم و فحش نثارش کنم.اما من فحش بلد نبودم!

میتوانستم کفشم را در بیاورم و به سمتش پرت کنم.یا با داد و فریاد بگویم که مردک چنین میگوید...

اما هیچکاری نکردم!راهم را بدون هیچ واکنشی ادامه دادم.حتی برنگشتم و نگاه تندی هم نکردم...


اکنون عصبانیم...اما از این هم خوشحالم که اینبار به خودم شک نکردم!به خودم نگفتم ایا مشکل از لباس و حرکات من بوده!؟ایا چون من جنس مؤنثم پس من مقصرم...




تاریخ ارسال: 1397/02/04 ساعت 13:41 | نویسنده: Bano 1 نظر
( تعداد کل: 497 )
   1      2     3     4     5      ...      28   >>
صفحات