باید یک پسر میبود که نگرانم میشد!
غصه بزرگ نشدن و قد نکشیدنم را میخورد.باید یکی میبود که دلم بهش گرم بودبرای آینده ام ...یکی که به خاطرش وزن کم میکردم! که باهم خرید میرفتیم و پول خریدهایم،هرچه قدرم زیاد !حساب میکرد با لبخند!
یکی میبود که بهم میگفت:هی دختر! تا کی میخای مثل پیرزنها،غصه این و آن را بخوری!
یکی میبود که برایم خودکارهای رنگی میخرید!من هیچوقت خودکارهای رنگی نداشته ام...سبز.قرمز.نارنجی.بنفش.آبی.زرد...!
یکی میبود که میرفتم سارافون میخریدم!از آن مدل کره ای های قشنگ! بعد مادرم دعوام میکرد! بعد آن پسر می آمد و من به مادرم میگفتم:آقام! راضی هس! و مادرم حرفی نمیتوانست بزند!!
یکی میبود که برایم کلی کتاب میخرید!
یکی میبود که بخاطرِ من جوک میگفت و قتی که میدید من میخندم ،خودش هم بلند بلند میخندید!
یکی میبود که رفتارهای مادرم برایش اهمیت نداشته باشد!
باید یک نفر میبود که منو از خودمم بیشتر دوست میداشت...!
بی خیال!به گمانم امشب تخیلی بافتنم گل کرده است! یا دارم خیال های محال میکنم! ...
امان از بغض!چه خیالهای احمقانه ای به سر ادم می اندازد!!
نه اینکه دخترِ دم دمی مزاجی باشما!نه !
فقط خعلی زود اشکم دمه مشکمه!!
قبلترها از تنهایی میترسیدم! خعلی هم! برای همین سرم را با کار کردن گرم میکردم!
ولی الان انگار تنهایی برایم دوست داشتنی تره!!
من چطور میتوانم آدمهای دیگر را هر جوررررر که هستن،حتی بی فرهنگ یا و...دوست داشته باشم و یا حداقل احترامشان را نگه دارم درحالی که خودم را هم هنوز همانطوری که هستم هم نتوانستم دوست بدارم!
من قبلِ امدن فلانیها تو ذهنم آنهارا جوری که دوست داشتم تصور کردم! وقتی دیدمشان و آنجور که من میخواستم نبودند ازشان دلسرد شدم! درحالیکه نباید فلانی ها را تو تصورات خودم جوری که دوست داشتم تصور میکردم!
با خودمم همین کار را میکنم! من چاق یا لاغر!باید خودم را بپذیرم و دوست بدارم! درحالیکه تو ذهنم خودم را آنجوری که دوست دارم تصور میکنم!! و بعد با خود واقعیم که رو به رو میشوم ! از خودم دلسرد میگردم! و نامید میشوم!
من انگار خعلی برای اصلاح خودم و فکرم کار دارم! خعلی خعلی! ولی سعیم را میکنم!من انسانِ کاملی نیستم!ولی سعی میکنم خوب باشم! ... .
من دخترکی هستم که هیچکس عاشق من نمیشود!
این را امروز فهمیدم.من بلد نیستم ناز کنم!و عشوه بروم!و چشمو و ابرو کچ کنم!
من نمیتوانم به خودم اجازه بدهم که صدایم را نازک کنم و باپسری بگو و بخندم راه بیندازم!
من بلدنیستم جواب متلکهای پسرها را بدهم و ادای دخترک های شیطون و شاد و خندان را دربیاورم! و حتی بلدنیستم ادای دخترکهای عاقل و بالغ و باکلاس را هم دربیاورم!که یهو پسر احسا س کند که چیقدر عاشقم است!
من حوصله بزگ کردن ندارم! حوصله شیک بودن هم ندارم بزگ کردن بماند!
همیشه خدا لباسهایم چند سایزبزرگترازسایز اصلی ام اند! موهای کچ و کوله ام زیر روسری ام خاک می خورن و آنهارا بر فرق راست و چپم نمی سنجم واز جلو بیرون نمیگذارم!
بلد نیستم آرایش کنم!حتی فرق رژ لبِ مات و براق راهم نمیفهمم!
من یک دخترک بی حوصله ژولیده و پولیده ام که حال ندارم دوساعت جلوی آینه باایستم و هی حالت موهایم را در فرق دو طرفم بسنجم و هی لباسهایم را باهم ست کنم و هی هرچند لحظه رژِ لبم را چک کنم!
من یک دخترک بی حوصله ام که فوق فوق گپ زدنم با یک پسر جواب سلام و جواب سوالهایش است و به محضِ دیدنشان میخزم تو یک سوراخ و سولمبه که مبادا چشمم به چشمش بیوفتد!
من یک دخترک بی حالم که میدانم اگر کسی عاشقم نشود،به محضِ آمدنِ اولین خواستگارخانواده ام جواب بله میدهد و بعد دیلی دیلی مبارک بادا!میشود! و بعدترش باید یه عمر با ادمی که دوستش ندارم و حتی ممکن است که سنش هم زیاد باشد بسازم و بسوزم! و باز خودم را از آنجایی که میشناسم و حوصله و جرعت گرفتنِ طلاق هم ندارم و با همان حالِ سوختن و ساختن میشوم یکی ازهمین پیرزنهای مهربان و پیراهن گل گلی پوش الانی ها!
هیچکس عاشق من،عاشق دخترکی که لباسهای گشاد میپوشد!ناز کردن بلد نیست!جوابِ متلکهایش را نمیدهد!بلد نیست با پسرها کل کل کند! و حتی حوصله خرید کردن را هم ندارد!و یک دخترک ژولیده و خسته است، نمیشود!
حسِ شنواییم کم شده است!
صدای آهسته را پچ پچ میشنوم!هرچه سعی میکنم و گوشم را تیز...نمیتوانم درست بشنوم!
شاید مشکل از حسِ شنواییم نیست!شاید بخاطرِ بی دقتی ام و یا پرت بودنم تو دنیای هپروتی است که آنجا هم مثلِ حالِ این روزهایم درحالت سکون وخالی از هرچه و فریاد و خواستنِ همه چی و هیچی! قرار دارد!
من باید سالها بعد برم و شوهر کنم!
قبل عروسیمِ شراط بذارم که لباس عروسیم باید بالای یک میلیون خرج بر دارد!
مخارج آرایشگاه هم باید بالای یک میلیون بشود چونکه میخواهم خودم را یک عروسک کامل بگردانم!!آنقدر که بعدِروز عروسیم کسی نشناسدم که من همون عروسه ام!!
بعدِ عروسی ام هم باید یاد بگیریم که از شوهرم همه چیز بخواهم!اگر به زبانِ خوش نشد با تهدید و قهر و هرشب دعوا مجبورش کنم که برایم بخرد!
باید ازش بخواهم گوشی میلیون تومن برایم بخرد! چون فلانی ها گوشی میلیون تومن دارن!
باید وادراش کنم که لپ تاپ هم بخرد! از آنهایی که خعلی شیک و گران است!حالا مهم نیست که بلد نیستم باهاش کار کنم!مهم اینه که فلانی ها دارند و من هم باید داشته باشم!
باید هر ماه چندین دست مانتو و لباس بخرم! باید کفش هم زود به زود بخرم!
باید سر و گردن و مچ دست و...ام پر باشد از زیورالات قیمتی! تا چشِ اقوام از قبیل:خواهرشوهر!جاری!دختر خاله شوهر! و ...دربیاید!
باید بچه دار هم بشوم!
آره!بعدش بچه ام را وقتی شوهرم خانه است بدهم بهش که نگه دارد و خودم مشغولِ خودم شوم!...
باید بعدش ازش بخوام پولِ باشگاه ها و کلاس های رنگا وارنگم را هم بدهد! و ...
من باید بروم و شوهر کنم!
عاره! شوهر چیزی خوبی است! چون میتواند منِ دخترک کم توقعِ هیچ چیز نخواه را!تبدیل کند به یک دخترک پرتوقعِ همه چیز بخواه! بعدش از زیر کارکردن برای درآمد خرج و مخارجم در بروم!!و بشوم یه دخترک بی خیال!!
هرچند برای من ازآن شانس های خرکی پیدا نمیشود... ولی باید بروم و شوهرکنم!! تا خوشبخت شوم !!
آمدنِ پسرخاله بعدِچند سال،استرس ندارد دیدنش!
تنها این موضوع که یک زمانی تو را برایش خواستگاری کرده و جواب "نه "شنیده و الان که آمده بعدِ چندسال با یک پسرکوچولو و زن! استرس آور و کمی ترس آوراست!
دیدن زنش که بهتراز توعه! و چشم تو چشم شدنت باپسرخاله ات!
به گمانم جای خوشحال ی اش فقط اینجاست که 18سال بزرگتر بوداز تو! و خدا نکند که 5سال اختلاف سنی میداشتی و بعد می آمد خواستگاریت،جواب نه می شنید ، بعد ِ سالهایی برمیگشت!با یک پسرِ کوچولوی دو ساله و زنی که از تو سرتراست!
آنوقت مطمئناً بیشتراسترس آور و حتی ترسناک ترخواهدبود آمدنش و دیدنش!!
به پیرزن های سال1495هجری شمسی فکر کردم!
به گمانم پیرزنهای1495 لبخند هایشان دلنشین نخواهد بود!
ته ِنگاهشان مهربان نباشد!
پیراهن های بلندِ گل گلیِ با رنگ های تیره نمی پوشند! و روسری سه گوشه به سر ندارند و زیر گلویش آن را با سنجاقک گره نمیزند!
پیرزنهای صدسالِ بعد،کفش های تقی تقی به پا دارند!
آنها رژیم غذاییِ سبزیجات میگیرند!
از ته عینکش تو را بر انداز میکند و بعد درحالیکه تو یک دختر18ساله 150سانتی هستی!و برگه فیش واریزی بانک دستت است با لبخند خشکی از کنارت میگذرد! مثلِ پیرزن مهربان ِ دیروز توی بانک با نگاه مهربان از تو نمیپرسد که کارت تمام شد یا نه!
پیرزنِ صد سالِ بعد نخ و سوزن به دست روی صندلی حرکتی نمینشینند!نوه های زیادی ندارند!آنها حتی بچه های زیادی هم ندارند!
پیرزنهای صدسالِ بعد مادرشان دخترهای ،خانمهای خوشتیپ الان اند!
خانمهایی که بوی عطرشان از چند متری حس میشود!لباس مرتب و ست شده به تن دارند ! شیک و اتو کرده وباکلاس اند!
خانمهای جوانِ الان لبخند به لب ندارند!
نگاهشان مهربان نیست!
خسته اند!
آنها بینِ مدرنیت و سنتِ قدیم گیر کرده اند!
و دخترهایشان هم لوس اند! و دخترِ دخترهایشان در پیری اخمو و تنها!که وقتی توی دخترِ هیجده ساله 150سانتی را میبیند!لبخند نمیزند! ته نگاهش مهربان نیست!روسری سه گوشه ای که آنرا با سنجاقک زیر گلویش سفت کرده به سر ندارند!و از اینکه کارت تمام شد یا نه سوال هم نمیکند واز کنارت با براندازی ِ تمامِ هیکلت می گذرد!
اومدم یه پست برای روز پدر بنویسم:
"ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر و مرد مبارک"
یکبار داشتم با دخترا چت میکردم که یکی از دخترا گفت همه خواهراش مثلِ خودش دانشگاه رفته چون پدرش روی درس خواندنشون تأکید داشته...و بعد از داشته های دیگه اش گفت.
من بلد نیستم حسادت کنم! ولی یه بغض تو گلوم قلمبه شد !
شاید توی دلم پدرم را سرزنش میکردم که تلاش نکرده برای خواسته های من.شاید داشتم آرزو میکردم که پدرِ اون پدرمنم بود !
ولی امروز کلی خوشحال بودم که پدرم،پدرِ منه!
پدرم آدم زحمت کش وانسانیه،تمام سعی اش رو کرده که پدرِ خوبی باشه و بازم میکنه... قبلن در یه پست دیگه از خوبی هاش گفته بودم...
پدرِ من بزرگترین دارایی منه!! تکیه گاهیه که پشتم بهش گرمه!
من عاشق لبخندای پدرمم...عاشق نگاه های مهربانش...
و من از بودنش و ازینکه هست افتخار میکنم ...! و وقتی نه سالم بود یک روز با چه افتخاری پدرم رو بردم مدرسه ام! وبه آقای بیانی معرفیش کردم!
اگر خوبی های پدرم و رفتار خوبش نبود،قطعا من یک دختر کمبود محبت دار عقده ای میشدم!که سعی داشت با دوست شدن های خیابانی!جبران کنه این همه کمبود محبت و توجه و... رو!
اگر مهربانی و مسؤولیت پذیری پدرم نبود،منم یک دختر بی مسؤولیت میبودم که براش هیچ چیزی فرق نمیکرد!
اگر گذشت و خونسردی پدرم در رفتارهاش نبود منم یاد نمیگرفتم چطور با میم کنار بیام!
اگر تا به این لحظه حتی یکبارم از شر خلاص شدن غصه های خانوادگیم!به قید زدنِ خانواده و خانه فکر نکردم،فقط و فقط محبت و مهربانی پدرم بود و بس!
از خدا میخام پدرم رو برام تا سالیان زیادی حفظ کنه!
ازش میخام هیچوقت این تکیه گاه بزرگ بعدِ خودش رو ازم نگیره... .
من فهمیدم دلیل اینکه چرا چند روز بدون نت کلافه میشوم!؟ نه اینکه معتاد باشم نه!
دلیلش تنهایی است.باز نه ازآن تنهایی هایی که مربوط به نداشتنِ دوست پسراست!نه!(آخر وقتی کسی میگوید،تنهاست.ذهن خعلیها میرود سمت نداشتنِ دوست ِ غیر همجنس و باخودش میگوید:آخی!طفلی دوس پسل نداله!!)
ازآن تنهایی هایی که کسی نیست باهاش دو کلام گپ بزنم!
از همه چیز و در مورد همه چیز!از رنگ موها گرفته تا سیاست!! کسی نیست و من پرمیشوم ازحرف!حرف!حرف!
بعد یه وقتهایی هم هست که این حرف نزدن هایم سر میریزد!به اولین نفری که میرسم و میبینمش شروع میکنم به حرف زدن ...هی حرف میزنم...هی حرف میزنم...هی حرف میزنم...و بعد طرفم فکرمیکند که چه زود صمیمی شدم!یا چه دختر زود جوشی هستم!که زود باهمه جوش میخورم و صمیمی میشوم!!
برای همین است که نوشتن را دوست دارم...
راستش نوشتن ریسکش کمتراست و درصدپشیمانی اش هم کمترتر!
بزرگترین ظلم ها را مردان درحق زنان نکردند! بلکه زنان درحق زنان کردند!
پیر زن خرفت ! برای پسر زشت و بیشعورش!(بیشعوریش هم مقصر همین زن،یعنی پیرزن خرفت که مادرشه هست!)
دختری را خاستگاری کرد که 18سال داشت،و پسر زشت هم 35سال،
حال پیرزن توقع داشت از دختر که همه ارزوهایش را گور کند زیر خاک و شود یک زن کاااااملا مطیع!
و من دارم با انگشتانم میشمارم که پسر زشت چند سال تفاوت سنی داشت با دختر. و بگذریم از تفاوت فکرو افکار وباور پسر زشت با دختر.
و جاری آشغالش که دسیسه چینی هایش زندگی دختر را به باد داد.
و یه مشت حرف های خاله زنکی ِ که از زنهای فامیلش می شنید.
و نامادری پست فطرت دختر که باعث چنین ازدواجی شد!
و نیش و کنایه دختر عموهای دختر که مجبورش کرد از ایران برای همیشه برود!
اینجا!دراین قصه!کسی جز خود زن ها!مقصر و ظلم کننده و ظلم دیده نبود!
بزرگترین ظلم ها را مرد ها به زنها نکردند!بلکه زنان درحقِ زنان کردند!
هیچ مردی به دخترکی که درسن 12سالگی بالغ میشود گیر نداده!این زنها بودند که با حرف هاشون دخترک رو گوشه گیر کرد ودخترک ازینکه چرا در سنِ 12سالگی پریود شده .خجالت میکشیده!
من به عینه ظلمهایی را از زنانِ همجنس خودم دیدم که بزرگترین ظلمهای مرد درحق زنان به پای ان ظلمهای زنانه نمیرسیدن!!
من خودم دیدم که زنهای احمق به دختر12ساله میگفتن که بهمان است و فلان در چنین سنی پریود شده!!
من شنیدم که میگفتن دخترت قدش دراز شده و مهم نیس فقط 11سال دارد،کارهای خانه را بسپار به او!!
من شنیدم که همین زنها چه حرفهایی پشت سر دختر بیست و چند ساله در می آوردند!
من به عینه دیدم و شنیدم و حس کردم...
من هنوز شاهد ظلمهایی هستم که مقصرش خودِ زنهاست!
هیچکس من را بخاطر دختربودنم سرزنش نکرد جز مادرم!
هیچکس برجستگی اندام دخترانه ام را گناه ندانست جز مادرم!
هیچکس منو مجبور نکردکه لباس های گشاد و دامن بپوشم جز مادرم!
هیچکس حق تحصیل را ازمن نگرفت جز مادرم!
هیچکس ذهن پسرها را نسبت به دخترها بدبین نکرد جز مادران پسرها...
هیچ پسری از زنش کمالات کامل نخواست جز مادرشوهرش!...
زنها بدجور نیش میزنند هم دیگر را...زنها زننده اند! آنقدر هم دیگر را نیش میزنند که از پا دربیایند!بعد همه تقصیرهارا می اندازند گردنِ مردها!
مقصر دید یک پسر نسبت به جنسیت زن،مادرهایشان اندو بس!
ف. عزیز!
چند ساعت قبل عروسی شوهرسابقت بود!
این عروسی اش هم مثلِ عروسی قبلی ی که تو عروسش بودی،نرفتم.با این تفاوت که اون موقع کلی گریه کردم که چرا نمیزارن بروم و اینبار خودم نخواستم که بروم!
میدانی!دلیل نرفتنم هم یه سو برمیگشت به تنها ماندن مادرم در خانه و نارضایتی اش و دلیل دومی اش این بود که دلم نمیخواست یه مشت ادم و دخترایی رو ببینم که تا مدتها هی دلم بحال خودم بسوزد!
نمیدانم حالا کجای این کره خاکی هستی؟! فقط امیدوارم که هرجا هستی خوش باشی.
میدانی!امشب داشتم یک وبی رو میخواندم که سرگذشت زنی مثل تو بود!
درست مثل تو! او هم نامادری اش باهاش بد بود!درسنِ پایین ازدواج کرد!بچه اش در شکمش مرد!...
فقط تفاوتش در این بود که توانست تحصیل کند!که خارج نرفت!
اول باور نکردم!فکر کردم چقدر شبیه رمانا و فیلما و سریالای تلویزیونی هست! اما بعد یاد تو افتادم.یاد زندگیت...شوهرت...یاد طلاق گرفتنت...یاد اعتماد کردنت به من...و باورم شد!
بهرحال میدانم که یادت نیست مرا!میدانم که فراموشم کردی! اما این مهم نیست...مهم اینه که بخواسته هایت رسیده باشی و برسی...
مطمئنم زمان باز یک روزی اجازه میده هم دیگه رو ببینیم!فقط امیدوارم وقتی همو دیدیم هر دومون شرایط خوبی داشته باشیم...
+چه بارانی خوبی!چه رعد و برقی!
امروز داشتم تو حیاط به گلها نگاه میکردم که چشمم به گلی خورد که اسمشو نمیدونم.باخودم گفتم کاش که گله میتوانست حرف بزند!
آنوقت باهاش درد دل میکردم!گلبرگاشو نازو نوازش میکردم! ازش مواظبت بیشتری میکردم!
بعد یاد داستان شازده کوچولو و گلش افتادم!
شازده کوچولوبه گلهای دیگه میگه:«شما هیچ به گل من نمیمانید.شما هنوز چیزی نشده اید.کسی شما را اهلی نکرده است وشمانیزکسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید.
او آن وقتها روباهی بود مثل صدهاهزار روباه دیگر.
اما من او را با خوددوست کردم.و او حالا در دنیا بی همتاست.
...
شمازیبایید،ولی درونتان خالی است.بخاطرشمانمیتوان مرد.البته گل سرخ من درنظریک رهگذر عادی به شما می ماند.ولی او به تنهایی ازهمه شما سراست.چون من فقط به او آب داده ام.من فقط اورا در زیر حباب بلورین گذاشته ام.من فقط اورا پشت تجیرپناه داده ام. من فقط کرمهای اورا گشته ام...چون من فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیزبه سکوت او گوش داده ام زیرا او گل سرخ من است.»
بعد باخودم گفتم:خب بفرض که این گل با من حرف زد!بفرض که توانستم باهاش دوست شده و درد دل کنم!آنوقت چطوری ازش مواظبت کنم!!؟من حتی نمیتوانم جلوی پژمرده شدنش را بگیرم.چون تو حیاط ما گلها زود به زود پژمرده میشن ویکی میکَنَدِشون...
بعد قانع شدم و خوشحال بهترکه نمیتواند حرف بزند.من از پس نگه داریش برنمیام و مطمئنا وقتی پژمرده و کنده شد حسابی ناراحت میشم...!
روباه به شازده کوچولو گفت:«...تو هرچه را اهلی کنی،همیشه مسئول آن خواهی بود.تو مسئول گلِ خود هستی...»
یکبار با یه وبی آشنا شدم که یک دخترکی همسن خودم ،البته دانشجوی ترم اولی مینوشتش!
دخترک از احساس هایی مینوشت که خعلی بنظرم پاک می آمد!
از نارضایتی از محیط دانشگاهش....آدما و دانشجو هاش ...از اینکه دخترای همسن خودش بارفتارشون ابروی دخترارو میبرن...مینوشت!
دلم میخواست بدونم آیا بعد گذشت چند سال بعد بازهم همان نظرها روخواهد داشت!؟
آیا بعد چند سال همون دخترک با احساس های پاک و اعتقادات پاکتر خواهد بود؟!
ایا بعد چند سال رفتار دخترهای دانشگاهش رو اوهم خواهد کرد؟!!
ولی متأسفانه وبلاگش رو حذف کرد و ادامه نداد به نوشتن...
حالاازخودم میپرسم عایا چند سال بعد من همین خواهم بود؟؟!
میدونم که تغییر میکنه احساساتم...اعتقاداتم... وحتی نگرانی هام...
دلم میخواهداینجا باشه برای سالهای بعد...
شاید یه روز به همه نگرانیهام و احساساتم خندیدم... عاره! حتما همینطوره!
آموخته ام که گاهی،دوست داشتنی بودن و مورد رضایت همه بودن اشتباهه!،
گاهی برای موفقیت باید مورد تنفر واقع شی!!
البته من فقط آموخته ام ! ولی جرأت عمل کردن بهش رو ندارم!
من از طرد شدن میترسم!
از تنهایی!
از اینکه خعلی ها دوستم نداشته باشن...
برای همین تا حالا به هرچه گفتن.گفتم چشم!.برای همین یک دخترک ترسو هستم که بیشتر مواقع باخودشم درگیره!
پدرم امده و میگه :پیر مردها رو از تو پارک جمع کردند و کارت هاشون رو گرفتن و اعلام کردند دیگه افاغنه حق ندارند تو این پارک تجمع کنن...
نه اینکه ازین خبر ناراحت شده باشم نه!
فقط احساس خفگی بهم دست داد!ناامید شدم!و حس کردم که دنیا دیگه جایی برای من ندارد!!
+لعنت به دخترهایی که پُز دوست پسراشونو میدن!لعنت به دخترایی که میخان چشم دیگری رو با نام بردن داشته هاشون دربیاره!
لعنت به همه زنهای حسودی که حسودی را یک احساس نمیدانند و سلاح برای نابود کردن فرض میکنند!
لعنت به دخترایی که آدم را از راه مستقیم به راه منحرف میکشانند!و نمیزارند یک دخترمثل خودش ،عین خیالشم نباشد که برای همیشه بدون دوست پسرخواهند ماند و بعدش بترشد!!
+چرا باید این همه نگرانی داشته باشم؟چرا نمیتوانم عین خیالم هم نباشد که برادرم رفوزه شد به من مربوط نیست!فقیر شدیم خانوادگی به من مربوط نیست!
از ایران اخراجمان کردند و آواره خاک خودمان شدیم به من مربوط نیست!
برادرهایم تا آخرعمرشان مجرد ماندن به من مربوط نیست...
معتاد و لاابالی شدند به من مربوط نیست!
چرا نمیتونم که بخودم بفهمانم باید همه ی نگرانی هایم و غصه ام نداشتن لاک ناخن باشد!
چرا یاد نمیگیرم که غصه و نگرانی هایی که به سن من قد نمیدهند به من مربوط نیست!!