148_

میدانی!

دلم میخواهد باور کنم.نه اصلا باید یک نفر در زندگی همه دخترها باشد که یک روزی از روزهای جوانی اش سرو کله اش پیدا شود و خعلی دوستش بدارد!

جدا از خیانت های رواج دار این روزها و عشق های کشکی ،مثل قدیم های دور یک پسر بیاید و عاشقِ یک دخترِصاف و ساده شود و تا آخرعمرهم،دخترِصاف و ساده را دوست بدارد لااقلش!

یک پسری که هر روز دخترکی را میدیده و بدون ِ اینکه یک کلمه باهاش حرف زده باشد،عاشق رفتارهای نچندان فوق العاده اش شود!

یک پسر،یک روز که دخترکی توی روزمرگی هایش غرق شده و نمی داند چرا زنده است و از شنیدن داستان های عاشقانه بهش حالت تهوع دست میدهد،به دخترکِ غرق در روزمرگی هایش امید زنده بودن  وزندگی بدهد .بدونِ چشم داشتی!هدفی!فقط از روی دوست داشتنش!


دلم میخواهد باور کنم که حرف های س. راست ترین حرف هاست و همانطور که می گوید من را از جانش بیشتر دوست میدارد!

دلم میخواهد او همان کسی باشد که می آید و کمکم میکند که خودم را پیدا کنم!

که بدانم چرا زنده ام.که معنی و طعمِ دوست داشتنِ یک آدم معمولی را بفهمم و بچشم!

که خوشحال باشم از بودنش .که باور کنم دوست داشتنِ آدم ها فقط توی افسانه و داستان های قدیمی نیست...

اصلا باید توی زندگی همه دخترها،چه زشت،چه زیبا،چه قد بلند و لاغر،چه قد کوتاه و چاق،چه باسواد،چه بیسواد...یک پسر باشد که صادقانه دوستش بدارد!


دلم میخواهد باور کنم که یک نفر مرا دوست دارد فقط بخاطرِ خودم! باور کنم و عینک بد بینی ام را کنار بگذارم! و بگویم به جهنم که در روزگاری زندگی میکنیم که عشق ها کشک شده! به جهنم که کسی ،کسی را دیگر بخاطر خودش دوست نمیدارد!

به جهنم که ... 

باور کنم و خوش باشم از دوست داشته شدن! و خوشحال ازاینکه داستانِ عاشقانه قصه ها هم یک روزدر زندگی واقعی آدمها اتفاق می افتد!


147_

آن روز من میشوم بی خیال ترین دخترک ازبینِ بی خیالترین ِِدخترک ها!

آن روز دیگر لبخند زدن به تک تک افراد خانواده ام برام چیزی تهوع آوری خواهد بود!

آن روز دیگر مثلِ دیروز که پدرم بخاطر من هم که شده نرفت عروسی خدیجه،سرم را پایین نمی اندازم و با خودم نمی گویم حق داره خسته هست . بی خیال رفتن به جشن ها و دعوت ها نمیشوم!

آن روز تو نگاه ها و رو لب هام لبخند نخواهد بود که همه بهم بگویند: نازی!

آن روز من مراعات نمی کنم و احترام هیچ کس را هم وقتی که دارن حقم را دو دستی میکشند بالا نگه نمی دارم!

آن روز دیگر دلم برای برادر کوچکم نمیسوزد و اشکم در نمی آید و مو هایش را نمیبوسم!

آن روز خود خواه میشوم و از صبح تا شب میگیرم میخوابم و برایم اهمیتی نخواهد داشت که پدرم گرسنه هست  باید بروم و چیزی بپزم!

آن روز من هم کار پنهان کاری و دو رو بودن و بی اجازه هر جا دلم خواست رفتن را یاد خواهم گرفت!

آن روز هر جور دلم خواست رفتارمیکنم. لباس می‌پوشم.با هرکس دوست داشتم بگو و بخند راه می اندازم! در خیابانها بلند بلند قهقه میزنم!

آن روز شاید از مرزِ بی خیالی هم پا را فراتر بذارم و بشوم  یک دخترک بی بند و بار از میانِ بی بند و بار ترین دخترکها! حتی!


آن روزی که من بفهمم برای پدرم ارزشی نداشتم !یا بفهمم جواب رد دادنش به س، فقط بخاطر پسر هایش بوده و من مهم نبودم! و یا روزی که بفهمم و مطمئن شوم من چون یک دختر بودم پدرم کمتراز برادرهایم دوستم داشته!



146_

میدانی!

باید از دوست داشتن و دوست داشته شدنهای خعلی زیاد ترسید!آدمی که زیادی دوستت دارد و زیادی دوستش داری ،یک روز از این همه دوست داشتن کلافه میشود و کلافه میشوی!

چرا؟!چون گاهی همه بلد نیستند دوست داشتنی ها  را هم به اندازه دوست بدارند !

هرچیزی که از حد بگذرد آخرش یا پشیمانی است،یا سیر شدن!یا نفرت!

همینطور هم باید از تعریف های زیادی ترسید! همیشه باید به کسانیکه زیادی ازت تعریف میکنند شک کرد!

مادرم همیشه میگه:پیش دشمن که بشینی تو را می خنداند! و کنار دوستت که نشستی تو را میگریاند!!


  • * شنبه عروسی خدیجه هست!دلم میخواهد هر طوری شده به جشنِ عروسی اش بروم...

145-

مانده ام چه کنم!

درکم فقط در حد تجربه کمم هست! و عمق این ماجرا و جدی بودنش را هنوز درک نکرده ام...

میترسم...اینجا پای شوخیِ در کار نیست...

اصلا چرا !

از چی به کجا دارم فرار میکنم!

چی باعث میشود که به این موضوع فکر کنم و از همه مهمتر به کسی که علاقه چندانی ازش در خودم نمی بینم...


نمیدانم چه کمبودهایی وادارم میکند که فکر کنم بهش...نمیدانم...نمیدانم...

خدایا!اینبارم خودت رحم کن و به خودت توکل میکنم.

144-

او هنوز بچه هست.وقتی نگران است.وقتی غمگین است .وقتی غصه دارد،سرش را با بازی کردن گرم میکندوشبهای غمگین بودنش زود میگیرد میخوابد.


من انگار بزرگ شده ام.وقتی نگرانم.وقتی غمگینم.وقتی غصه دارم،سرم را با کار کردن گرم میکنم و شبهای غمگین بودنم تا دیر وقت بیدار میمانم.


او هنوز بچه هست.بزرگترین غصه اش بلد نبودنِ مسئله های ریاضی اش هست و به چیزی جز زمان حالش دلخوش نیست.


من انگار بزرگ شده ام .بزرگترین غصه ام نبودنِ یک روز پدرم هست و آوارگی مان و آینده ام و به همه زمانها دلخوشم جز زمانِ حالم!


او هنوز بچه هست.برای همین وقتی غمگین و غصه داره زود خوابش میبرد. و من انگار بزرگ شده ام و موقع غمگین و غصه دار بودنم هیچ جور خوابم نمیبرد مگه اینکه از فرط گریه کردن زیاد پلکهایم سنگین شود و خوابم ببرد!

او موقع غصه دار بودنش زود میخوابد و فکر میکند که خواب همه چیز را حل میکند و من موقع غصه داربودنم به دل شب پناه میبرم و دلم میخواهد تا ابد زمان بایستد و تا ابد شب بماند و روز نشود و آدمها دوباره بیدارنشوند و روز از نو و روزی از نو هم شروع نشود! و دل نگرانیهای من هم با صبح شدن شروع نشود!


او غصه نمیخورد که ناتوان هست وبفکر نداشتنِ پول و غذا و خانه و...نیست و فکر میکند تا ابد ،تا (ابدی که او میفهمد این است که تاشب! )پدرم هست که پول بیاورد و مادرم هست که بهش پول خوراکی بدهد و او هی روز ده بار برود مغازه!

و من غصه میخورم که چقدر ناتوانم و بفکر نداشتنِ پول کافی برای خودمم و فکر هم نمکینم که تا ابد ( ابدی که من میفهمم تا بیست و چندسالگی ام هست!)پدرم پول بیاورد و مادرم هم پول بدهد برای خریدم!


او هنوز بچه هست.برایش حتی درس هم مهم نیست و دلش به خوردن خوراکی و تماشای سوباسا اوزارا!!خوش است و غصه اش را من باید بخورم!

و من انگار بزرگ شده ام که حتی گفتنِ دوستت دارم های فلانی و وعده وحید هایش هم نمیتواند دلم را به چیزی خوش کند و کسی هم نیست که غصه ام را بخورد!


143-

خواب دیدم که رفته ام مدرسه...باز من دیر رسیدم و باز پایان ساعت درسی،  رفتنِ من سمت مدرسه بود...

همیشه توی خوابهایم من دیر میرسم مدرسه...همیشه وقت رفتن و برگشتن  از یک چیزی و کسی واهمه دارم...همیشه توی خوابهایم سر راه رفتن به مدرسه ام اتفاقاتی می افتد که باعث میشود من موقع رفتن به مدرسه و برگشتن به خانه دیر کنم...

اینبارم من در راه رفتن به مدرسه ام  با مرغ های چاق آدمخور و گوشت خوار مواجه شدم!

مرغ هایی که مرغ بودن ولی بیشتر شبیه گربه !

اینبارم در راه برگشت به خانه ، چادرم جا ماند!لنگه کفشم گم شد ! و من با چندین تا مرد که باهم دعوا داشتن ،در حال دویدن از یک جاده یا خیابان بودم! سریع  و تند تند میدویدم بدون آنکه بدانم چرا ؟

فقط حسم میگفت بدو!تند تر بدو! ...


++++++++++

  • دوست داشتم همه چیز را به برادرم بگم!
دوست داشتم باهاش حرف بزنم در مورد همه چیزو همه کس...ولی با بی تفاوتی ها و رفتارهاش  پشیمانم کرد...

و حالا شاکی میشود که من پنهان کاری میکنم...

بعد نوشت :

زود قضاوت کردم... دو بار امروز برای دو چیز زود قضاوت کردم و گریه کردم و الکی خودم رو آزار دادم... قضاوت کردن  آن هم  از نوع زودی اش چقدر اسانه و چقدر درصد اشتباهش زیاد!

با اینکه تو ذهنم همه چیز درست می آمد از قضاوت کردنم! ولی همه آن همه چیزِ درستِ  قضاوت هام امروز اشتباه از آب در آمد!

  • وقتی به ساده لوح بودنِ خودم فکر میکنم، اعتماد کردن به دیگران سخت میشود برایم!


142-

من دلهره ها و نگرانی ها و غصه ها و حسرت ها و افسوس هایم را با کلمات و نوشتن،بالا می آورم! و عوق میزنم!

برای همین است که اکثرمحتوای روزنوشت هایم مثل هم ان!

آدمها باید یه جوری دلهره ها و نگرانی ها و غصه ها و حسرت ها و افسوس هایش را بالا بیاورد که دم آخر تو دلش جمع نشود و مسمومش و بعد کم کم زجر کُشش نکند! 

من هم بانوشتن بالا میارم!

  • یک قانون نیمه نیوتونیِ! هست که میگه:

یک "زن " وقتی عاشقِ خودش میشود  که مطمئن باشد یک "مرد" واقعن عاشقش  است!

  • ""اگر شادی تو در گرو چیزی است که دیگری دارد،حدس میزنم مشکل در توست. ریچارد باخ""

141-

  • برای بی مسؤولیت شدن،کافیه فقط کمی بیشتر خودخواه شوی!
  •  او پرسید آرزوهات  چیه؟ برای اولین باردیدم باید جدی به این سوال جواب بدهم.
توی ذهنم کلی ارزوهای کوچک و بزرگ رژه رفت ،آرزوهایی که هیچ نظم و ترتیبی برای چگونه رسیدنشان توی ذهنم نداشتم و ندارم و فقط میدانم که آرزو هایم هست و دلم میخاد به همشان برسم!

از میان همه آن آرزوهای بی سر و ته و بی نظمم  فقط واضح ترینش خوشبختی خانوادمم بود ...و همین را هم به او گفتم.

بقیه ارزوهام انگارهمش بستگی بخودم دارد.یکی شان بزرگ شدن از نظر اخلاق و شخصیت خودمه! 

دلم میخاد شخصیت مستقل و محکمی داشته باشم!از نظر احساسی قوی شم! دلم میخاد روی  پاهای خودم باایستم!استقلال داشته باشم! ...دلم میخاد بدونم هدفم از زندگی کردن چیه!

جای تأسفه تو سن هیجده سالگیم هنوز نمیدونم چی میخام...کجا باید برسم...چیکار باید بکنم...هنوز تکلیفم با خواسته هام روشن نیست...

دلم هم نمیخاد مثل اونایی که میشناختم ، ازدواجی از سر بیکاری و الافی داشته باشم که سرم گرم خانه داری بشود و عمر بگذارانم فقط! ...

باشد که تکلیفم با خودم روشن شود! و من هم هدف دار شوم!

  • رفتن ِاو نمیتواند احترام و ارزشم را پیشِ خودم کم کند! تلخ است !ولی بجای دیگران باید روی خودم کار کنم! 
همه چیز از خودم شروع میشود!


140-

شاید هیچ چیزی مثلِ بی احترامی بهم در جمع، علاقه و عشق را از بین نبرد به گمانم!

یک حرف یه حرکت بی احترامانه چه از عمد و چه غیر عمد در جمع ممکن است فرد را نسبت به طرف مقابل سرد کند و با تکرار این رفتار، علاقه کم و کمتر شود!

139-

آدمهایی که می آیند  حرف هایشان،چه خصوصی...چه عمومی...درد دل ...حرف های بیخود ...یا هر حرف دیگه ای رو تو وبلاگ هایشان مینویسند را نباید سرزنش کرد!نباید مسخره کرد!نباید فحش داد!

حتی اگر  نمیتوان درک کرد ،یا سر در آورد چیزی از حرفها و نوشته هایشان...

آدمهایی که تو وبلاگشان حرفهای دلشان را میزنند همان هاییند که هیچ وقت نتوانسته کسی را پیدا کند که باهاش حرف بزندو بعدا پشیمان نشود!


+:پدرم هروقت ناراحته دعای عهد یا نوحه میزاره و گوش میده...امشب هم که از خانه ع. برگشت دعای عهد گذاشت و گوش داد...چه پدر تنهایی دارم من!

ن از من پرسید اگر پدرت بفهمه که با فلان کس تلفنی در ارتباطی چی کار میکنه؟

گفتم: نه کتک میزنذ! نه فحش میدهد! نه گوشی و... را ازم میگیرد...

گفت:پس چی؟

گفتم:نسبت به من بی اعتماد میشود! بی اعتمادی پدرم نسبت به خودم برام خعلییییی سنگینه!

آنوقت نگاهم نمیکند و لبخند نمیزند! دخترم صدایم نمیکند...کاری به کارم ندارد...و این بزرگترین شکنجه او خواهد بود!


138-

من مینشینم و با او در مورد پختِ ماکارونی حرف میزنم!

درمورد کتابخانه و کتابهایی که دوست دارم.در موردِ برادرهایم...پدرم...

در مورد روز مرگی هایم...

و در تمام مدتی که حرف میزنیم به این هم فکر میکنم که هر دویمان یک روز میرویم پی زندگی هایمان!

او بزرگتر میشود...فهمیده تر و عاقلتر...دیدش نسبت به من هم عوض خواهد شد.

حتی شاید عاشقِ یک نفرِ دیگر که بهتر از من باشد،شود!


مثل همان روزهایی که ایران بود و می آمد خانه مان،من میرفتم تو آشپزخانه...

همان روزهایی که تنها حرفمان سلام و علیک بود...

همان روزی که رفت و من حتی یادم نمی آید  که باهاش خداحافظی کردم یا نه...او میرود پی زندگی خودش.

من هم پی روزمرگی های خودم...

او حتی یادش نمی آید که با هم در مورد چی حرف زدیم... حتی نمیفهمد که من بهش احترام میزارم  و غلط املایی هایش را گوشزد نمیکنم! و به حرفهایش گوش میدهم تا احساس تنهایی نکند!


او انجا درس میخواند.شاید دکتری و چیزی از آب در آید!! و من اینجا 10سال دیگر یک زن قد کوتاه که چند تا بچه دارد میشوم.

یک زنِ قد کوتاه چاق که دوست داشت روزی کتابهایش آنقدر زیاد باشد که یک کتابخانه بشود با آنها درست کرد و بعد خودش یک صندلی حرکتی وسط اتاقی که شده کتابخانه،بگذارد و هر روز موقع تنهایی هایش  یکی از کتاب هایش را بردارد و بخواند.

یک زنِ قد کوتاه چاق که ارزویش بود برود خارج و آنجا برای خودش یک خانه ساخته شده از چوپ گردو!کنار دریاچه نقره ای داشته باشد و دم غروب ها روی صندلی تو ایوان خانه ساخته شده از چوپ گردو اش !بنشیند و غروب خورشید را تماشا کند!

یک زن قد کوتاه چاق که آن موقع ها هم مثلِ دوران نوجوانی اش مطیع گوش بفرمان دیگری خواهد بود...که وقتی خانه مادرش میرود با چشمان اشکبار و دل پر برمیگردد...!

و خعلی چیزهای ساده ک برای دیگران عادی هست ،برایش آرزو میشود و میماند و به گورمیبرد با خودش!



آهای فلانی!

حالم از اینکه هر وقت بهم نیاز داشتی سراغ می گیری ازم بهم میخورد!

دیگر نه بهت پیام میدم و نه تو سراغی ازم بگیر!

ما را بخیر و شما را به سلامت!

نخواستیم! رفیق روزهای نیازمندی!

137-

از الان باید یاد بگیرم!خیلی چیزها را!

باید یاد بگیرم زیاد باهاش درد دل نکنم! که یک وقت اگر خواست با من بد تا کند،جای زخم هایم را نداند تا رویش نمک بپاشد!

باید یاد بگیرم جلویش الکی خوشحال باشم و از حسرتهایم چیزی نگویم که دلش هوای یک دختربه همه چیز رسیده را نکند!

باید انتظار کشیدن همراه بااسترس و ناراحتی را هم خوب تمرین کنم تا پوستم کلفت شود!

همین طور هر روز خودم را برای اینکه قرار است یک روز ازمن خسته شود و بی محلی کند هم اماده کنم!


بایدیاد بگیرم و تجربه کنم خیلی چیزها را!

باید یاد بگیرم که روی دوستت دارم هایش زیاد اطمینان نکنم و با قول هایش برای خودم توی خیالهایم کاخ ارزوهایم را نسازم که بعدش رهایم که کرد کاخ ارزوهایم روی سرم آوار نشود!

باید یاد بگیرم که عاقلانه رفتار کنم! که...

از فکریادگرفتنِ خعلی چیزهای دیگر دلم خالی میشود!


لعنت به کسی که مرا از رسیدن به آرزوهایم باز داشت!لعنت به کسی که خودِ درونم را کشت و من برای ساختن دوباره خود درونم باید کسی را پیدا کنم که بتوانم رویش حساب کنم!

لعنت به او که مرا این ساخت!

و من چقدر عاجزانه باید با کسی که بتوانم رویش حساب کنم ،تا کنم!

اینجا لیلیِ نیست  مجنونی هم!

اینجا دخترکی ست که برای فرار از او،باید تن بدهد به کشیدنِ نازِ به اصطلاح مجنون!

اینجا دخترکی است که باید یاد بگیردخیلی چیزها را! چیزهایی که فکرش هم ته دلش را خالی میکند!






136-

چه ظلمی بدتر ازین که یک دختر را از دوست داشتن  و انتخابِ کسی محروم کرد!

چه ظلمی بدتر ازین که یک دختر را از ذهنِ همه نیست و نابودش کردو خانه نشین که مبادا نام دختر بر سرزبانها بیوفتد!

که یک دختر را تا تکان میخورد وحق آزادی میخواهد متهمش کرد به هرزه بودن!

که یک دختربرای خوشبخت شدنش چشم انتظار آمدن یک مرد با اسب سفید باشد!

چه ظلمی بدتر ازین که یک دختر از ترس نترشیدن تن به دوستی با پسری بدهد که یک درصد حداقل مطمئن است که پسر بعدها با او ازداوج نمیکند!

چه ظلمی بد ترازین که یک دختر خودش را مدام آراسته و عروسک کندتا پسندید ه شود و دل نزند...!


گاهی همه ظلم ها باخشونت و  باظاهر وحشیانه نیست! ظلمهایی به نام صلاحِ دختر! و با ظاهر ملایم و نرم!شاید قدرت نابودی اش  بیشتر و تخریب کننده تر باشد!

135-

من برای دوست داشته شدنم باج نمیدهم...

تا زمانی که مرا همینی  که هستم دوست نداری،همانی که میخواهی نمیشوم!





**حرف زدن در مورد یک مکالمه ...یه اتفاق شنیده شده از دهان مردم خعلی زوده!

اما ازامشب دعا میکنم مصلحتم او باشد...

از تغییر کردن میترسم...

از عوض شدن...از...

اما خدا ...گفتم خدا!

خدا هنوز هست!

خدایا!بازم باش حتی نامحسوس! حتی اگر فراموشت کردم!

میدانم پرتوقعی هست!اما تو باش...باش...باش لطفا!

134-

میدانی!

همیشه وقتی همه چیز خوب است.وقتی یک نفر مرا زیادی دوست دارد.وقتی یک روز کامل شاد بود ه ام.وقتی یک نفر و چند نفر همزمان به من توجه زیادی میکنند!... وقتی همه چیز بر وفق مراد ِ من است! احساس بدی بهم دست میدهد!

احساس میکنم یک جای کار می لنگد! 

احساس میکنم ان خوشی حق من نیست!

احساس میکنم آن کس من را اشتباهی دوست دارد!

احساس میکنم توجه آدمها نسبت به من پیامد منفی ی خواهد داشت...!

احساس میکنم دنیا مرا به تمسخر گرفته که همه چیز بر وفق مرادِ من است!


میدانم مشکل هم از کجا آب میخورد!

مشکل اینها همان عادت کردن درحالت بد همه چیز است که حالت خوب  همه چیز و همه کس را برمن حرام میدارد! و عذاب وجدان میگیرم ازهمه حالت خوبِ چیزها و کس ها!!


الان هم حسی به من میگوید: اینکه س.من را دوست داشته باشد یک جای کار میلنگد! 




+تنهایی چیزی خوبی است!حداقلش آدم را وادار میکند که بنویسد!

چه خوبی از این بهتر!؟

133-

پرستار عزیز! اینکه شما تحصیل کرده اید!متشخصین! و...شکی نیست وبرمنکرش لعنت!

اما من امشب فهمیدم که شما با بیمارها،مثل مامانهایی رفتارمیکنی که اگر بچه ی ساکت وگوش به فرمانی باشد،بیشتردوستش خواهد داشت! و به بچه ی شر و شیطون و نغ نغو اهمیتی نمیدهد!

با مادر من هم مثل بچه ی شر وشیطون رفتار کردین! اما کاش قبل پرستارشدن کمی در مورد آدمهای با روان سالم و آدمهای با روان ناسالم هم مطالعه میکردی!بنظرم لازمه! البته میدانم که میگویی:با تو ربطی ندارد افغانی!حالا کارت به جایی رسیده که به من درس چی چی میدهی!!

اما بجای اینکه به مادرم بگویی برو هرطور راحتی! بهش توضیح میدادی که چی برایش خوب است!تو چشمهایش نگاه میکردی و کمی لبخند چاشنی اش هم بد نبود!گاهی آدمها فارغ ازهر ملیتی فقط به کمی توجه نیاز دارد و کمی مهربان ی حتی ازیک پرستارقریبه!

شما  از من پرسیدی که تو دستم چیه؟ فکر کردی من چیزی را بی اجازه برداشته ام ! درحالیکه آن برگه،نسخه دواهای مادرم بود!  بهتان نشان دادم!و شما مطمئن شدی!راستش بهم برخورد! من دزد نیستم!!

  • خانم محترم پشت صندوق پذیرش بیمارستان!ممنون بابت اینکه وقتی داشتی بقیه پولم راپس میدادی،دویستی پاره را خواستی به من بدی!ولی بدونِ اینکه من چیزی بگویم  سریع منصرف شدی و بهم گفتی:وایسا یه دویستی سالم بهت بدهم. خودت دیدی که چه لبخندگنده ای به لبانم نشست و بعد گفتم:مممنووونم!
  • بقول برادرم!هرچه را بخای خوب ببینی خوب هست! ااگربه چشم بدبینی نگاه کنی همه بد هستند!
  • باید!باید! فرقی بینِ جامعه باسوادا و کم سوادا و بیسوادا باشد!  امان از نگاه جهان سومی بودن!رفتار همه شان عین همه اند!!

132-

من یک دخترک بی باک و نترس و شجاع بودم!

من در سنِ پایین بلد بودم چطور ازخودم مواظبت کنم.چطور جواب نگاه ها و حرف های بد را بدهم!

یادم نرفته در کودکی درسنِ5سالگیم چطور از دید آن پسرشرهمسایه سرکوچه مان در میرفتم و هروقت اورا می دیدم پا به فرارگذاشته و احساس خطرمیکردم!


هنوز یادم نرفته که وقتی 8سالم بود و رفته بودم سوپر مارکتی برای خرید چندتا کره! آقای سوپرمارکتی چیزی گفت که بهم برخورد!نمیدانم دقیقا حرفش چه بود ولی میدانم که هرچه بوده بد بوده چرا که من با آقای سوپرمارکته دعوا کردم و بعد آنروز هیچوقت دیگرپایم را در آن سوپرمارکتی نزدیک خانه مان نگذاشته م!


هنوز یادم نرفته که آقای بیانی معلم افغان کلاسِ سومم وقتی احساس کردم بی دلیل به من گیر میدهد و کتکم میزند،یک روز از فرط عصبانیت بی خداحافظی بی اجازه کیفم را نزدیکهای زنگ آخر برداشتم و با قدمهای تند از کلاس خارج شده و در را چنان محکم بستم که نزدیک بود شیشه بالایی در بشکند!

گرچه بعدش از ترس نزدیک بود خودم را خیس کنم وقتی برای معذرت خواهی برگشته بودم کلاس  و معذرت خواستم اما بعد آنروز یادم نمی آید دیگر الکی کتکم زده باشد!!


من حتی در جواب زنهایی که آنزمان مرا عروسم! صدا میزدند هم واکنش تند نشان میدادم!


من آن روزهای کودکی ام!یک شورشی بی باک و شجاع بودم!

اما او توانست با حرفهای نیش دارش و رفتارهای خشونت آمیزش منِ دخترک شجاع و بی باک را تبدیل به یک موشِ مرده ی گوش به فرمان خودش کند!

و هیچ کدام رفتار خشونت آمیزش به اندازه کلمات زهر دارش مرا رام نکرد!

او به من فهماند که حرف مردم مهمتراست! 

او به من تلقین کرد که زشت و بی عرضه ام!

او به من فهمانید که باید خود واقعیم را خاک کنم و یک دخترک سر به زیر و آسته برو آسته بیا بشوم! او دخترک شجاع نترس درونم را کشت و تبدیلم کرد به دخترک دو نقابه ی مطیع و گوش به فرمان خودش!

اوگرچه یک بیمار روانی است!ولی خوب توانسته زندگی و شخصیتم را به فنا بدهد! ومن را یک دخترک تنها کند که هیچوقت قادرنیست یک دوست صمیمی برای خودش داشته باشد! و حالا من دیگر دخترک بی باک و شجاع و نترس قبل نیستم!

 


131-

امشب خعلی خسته ام!

از ساعت 4بعدازظهر مشغول غذا پختن و اینجور چیزا برای دعوت از فلانی ها بودم...

دلم به حالِ تنهایی خودم سوخت!  و آدمهایی که ته دلشان سیاه اند!و وقتی میبینیمتم لبخند میزنن!

آدمایی که به زور تن به این رابطه های فامیلی میدهند!،

آدمایی که توانشان را داشتند اگر...سرم را میکندن و ...!

مادرم گفت که فلانی وقتی تو حواست نبود با نفرت نگاهت میکرد! به مادرم گفتم:مقصر تویی!یه روز سرتو میزاری تو گور ومیمیری!آنوقت ما باید یه عمر تاوان رفتار تو را بدیم!

++++++++++++

باید لبخندم را هرطورے که شده حفظ کنم!

باید با سیلے حالتِ رنگ و رو رفته ے صورتم را سٌرخ نگه دارم!

براے چه کسے غمگین بودنِ دیگرے مهم است!؟وقتے که خودش میتواند بخندد!

دردِ من فقط مالِ من است و بس!