همه چیز در نهایت عادی شدن قرار گرفته.زیبایی های طبیعت عادی شده.شنیدن صدای گنجشک ها و یاکریم از لابلای درختان کاج حیاطمان عادی شده.نسیم قشنگ نصف روزی روزهای تابستان عادی شده.شنیدن صدای جیرجیر،جیرجیرک ها در سکوت نصف شب ها عادی شده.دیدن آسمانِ آبی و صاف عادی شده.برگهای قشنگ و سبزدرخت توت کنار دیوار حیاطمان که سایه بان هم هست،دیدنش عادی شده.گلهای محمدی و یاس...هم دیدنش آنقدر عادی شده که یادم میرود که گاهی برگهایش را نوازش کنم...
دراز کشیدن در باد خنک کولر،وسط روزهای گرم و داغ اوایل تابستان عادی شده.لبخند زدن و لبخند دیدن افراد خانواده ام عادی شده.صدای خنده های برادرک عادی شده.بودن خانواده ام که باعث میشوند در کشور بیگانه،مثل صدیقه و مهدی،احساس تنهایی و غریبی نکنم عادی شده.
افطارهای دسته جمعی خانواده کنار هم عادی شده....
کتاب خواندن و در دسترس بودن اطلاعات برایم عادی شده.نوشتن برایم عادی شده.لمس اشیاء زیادی عادی شده.استشمام بوی غذا هنگام پختن برایم عادی شده.دیدن خودم در آینه برایم عادی شده.قدم زدن عادی شده.
تی وی دیدن و تماشای فیلم برایم عادی شده.
مکالمه با ن. برایم عادی شده.غذا خوردن هم حتی برایم عادی شده...
همه چیز در بی نهایت عادی شدن هست!
وقتی همه چیز عادی شود و تکراری.لذتش از بین میرود.از بین میرود که من طبیعت اندک ولی قشنگ حیاطمان را ول کرده ام و چسبیده ام به رویای زیبایی کشور سوید.
عادی شده که یادم رفته بودن همین خانواده ام چقدر باعث میشود که من هیچوقت احساس غریبی نکنم و خالی بودن پشتم.
عادی شده و عادی شدن یعنی فراموش کردن همه داشته های خوب!
باید تلاش کنم از حالت عادی شدن چیزها ...دربیایم!
که فراموشم نشود داشته هایم...
که برای فرار از این روزها خیالبافی نکنم!
حتی پناه هم نبرم به فلانی تا نجاتم دهد از این همه داشته هایی که اگر عادی نمیشد عاااااالی میشد اسمش را گذاشت!
کاش بعضی ها ، گاهی وای فایشان را بی رمز کنند فقط به قصد نذر کردن !!
همیشه همه نذر ها نباید که خوردنی باشد!
مطمئنا نذر کردن ِچیز گران و قیمتیِ مثل اینترنت در ایران، ثوابش بسی بیشترتر است!!
میدانی!
آدمهایی که به`` روح ``اعتقاد ندارند،به نظرم آدمهایی سرگردانی هستند!
روح باید وجود داشته باشد!
نمیشود که انسانها تنها یک جسم تو خالی باشند!
جسم توخالی،مقدس نیست!!
میم. دیروز میگفت« خواب دیده که یک موجودی آمده و حسابی زده تش!
میگفت روح بوده و برای اینکه دست از سرم بردارد مثل سگ پارس کردم!نرفت! چند لحظه بعد صدای سگ واقعی از تو پارک آ مد!
موجود که روح بود انگار،با شنیدن صدای سگ در رفت!»
میم . تأکید زیادی بر واقعی بودن خوابش داشت و میگفت که انگار خواب نبوده و واقعی بوده!
بهش خندیدم!
یک ساعت پیش ،رفتم تو حیاط. از w.c که بیرون آمدم! صدای سگ از تو پارک روبه روی درب حیاط مان شنیدم!
سگ!اونم تو این شهرستان!تو این محل؟ تو این پارک!؟
یاد خواب میم.افتادم!
ترس ورم داشت! با سرعت زیادی به سمت خونه و اتاق دویدم!
انگار میم. راست می گفت! روح وجود داره! باید وجود داشته باشه!
(همین جوری چیزی نوشتم که چیزی نوشته باشم!!)
دوست نوشت:
باید قدر آدم هایی که بی دلیل ، بی مقصد و... مهربانن را زیادی داشت! آنهایی که از تو انتظاری ندارن و با این حال بی انتظار خوبن و مهربان!
مثل دوست مجازی :حنّا!
میدانی!
من هیجده سالم هست! ولی هیچ چیزم به سنم نرفته است!
حتی خیالهای عاشقانه و رویا پردازی ام در مورد مرد رویاهایم هم مثل یک زن روزگارتلخی چشیده و کشیده می ماند!
وقتی س. که همسن خودم هست؛به من میگوید که بی تو می میرم!
درحالی که وانمود میکنم دارم باهاش همدردی میکنم! ته دلم پوزخندی میزنم و میگویم: آه پسر ساده!هیچکس بخاطر نبودن کسی نمرده است! بزرگ میشوی و روزی به این حرف امروزت میخندی!
خیلی دلم میخواهد این نگاه واقع بینانه را کنار بگذارم و کمی هم غرق شوم در رویا پردازی و توهم عشق های آتشین و خیالبافتن در مورد آینده رویایی!
ولی نمیتوانم!
نمیتوانم حتی اگر تظاهرکنم! تظاهر کنم که من بدون فلانی میمیرم! ولی ته دلم از این حرف قهقه میزند!
نمیدانم!
شاید این نگاه بدبینانه و مشکوفانه! بخاطر یک عمر زندگی با میم.هست!
میمی. که هیچ وقت اجازه نداد در سنِ خودم زندگی کنم و هماهنگ باشم با سنم!
میمی.که حتی معنی املایی عشق را هم نمیداند چه برسد به واقعی اش!
میمی.که همه احساس های خلأ ام در زندگیم از افکار او نشأت میگیرد و گرفته!
میمی.که...
اصلا میدانی!
دارم فکر میکنم باید از این به بعد یکی را پیدا کنم و باهاش معاشرت داشته باشم که خعلی بی خیال و رویا پرداز باشد!
بس است!
آنقدر واقع بینی را میم. در من تزریق کرده که فکر میکنم دارد از زیادی اش،سر میریزد و مثل رودخانه ای طغیان میکند و سیل میشود و مرا هم درخودش میبلعد!
از این به بعد یک نفر باید به من کمی خیالپردازی و رویایی دیدن بعضی چیزها را بیاموزد!
باید خیالپردازی ام را کمی به کار بیندازد ! آخر دارم حس زنِ چهل ساله آب کشیده روزگار سردی و گرما دیده را در وجودم احساس میکنم!
و کم کم درسن بیست سالگی ام تبدیل میشوم به پیرزن چاق ِ باتجربه دست کشیده از رویا و منتظر مرگ نشسته که به پسرِ همسن خودش که بهش ابراز عشق میکند میخندد و می گوید:برو فرزندم! برو که هنوز بچه ای! بزرگ میشوی و همه چیز یادت میرود!!
کمک نکنید!
سعی نکنید به کسی زورگی کمک کنید و تند تند راه حل ندهید!
طرف شاید معذب شود! و شاید کمی حرف زدن و درد دل بخواهد نه کمک و راه حل!
گاهی کمک کردن هم به کسی اجازه طرف لازمه!
ترسناک است! ترسناک است که یک روز یک نفری پیدا میشود از افق دید تیره و تارت ؛کم کم آنقدر برایت پر رنگ میشود که بدون او انگار کوری! و ...
غم انگیز است، یک روز یک نفر پیدا میشود که چیزی را در تو روشن میکند ، از خاموشی بیرون می آوردت و ...
دردناک است، یک روز یک نفر پیدا میشود که با او دنیایت را قرار بود بسازی و رویایت را میساخت و ...
ترسناک و غم انگیز و دردناک است، که یک روز یک نفری پیدا شود که به تو جرعت دل بستن میدهد و تو به او دل میبندی ولی یک روزدیگری میگذرد و میرود!
پی .ن ۱:هیچ کس آنقدر بی دل نیست که یک روز دل نبندد!
پی.ن ۲:دلبستن حماقت شیرین و تلخی ست که تاوانش گاهی بی دل شدن است...!
مدت زیادی نمی گذرد از آن همه دوست داشتن ََ آقای قافِ دوست داشتنی ِِمجازی!
اما وقتی س. برایم از دوست داشتن زیادی اش نسبت به من میگوید و من میبینم که نمیتوانم درکش کنم فقط دلم میخواهد اشک بریزم!
آدمها تا چه اندازه فراموشکارن خالقا!!
دیروز سعی کردم به س. بفهمانم که سوئ تفاهم شده و فلانی از کامنتی که گذاشته بود در فلان شبکه اجتماعی ،منظوربدی نداشته...
اما او گوشش به حرف من بدهکار نبود و اصلا توجه نکرد و مدام حرف خودش را زد...
او با دلیل های خودش حکم کرد که باید فلانی را بلاک کنم .و من هم باید او را درک کنم که نگران هست!
او به خواسته من توجه نکرد!
برایش مهم نبود که من چقدر برای فلانی احترام قائلم و مدت هاست که میشناسمش...
او به عقل داشتن و فهم داشتنم احترام نگذاشت و به خودم نسپرد مشکلم را...
خرده گرفتن به او شاید درست نباشد چون دلیلش دوست داشتن من و حساس شدنهایش هست...
اما چیزی که زیادی غمگینم کرده این است که ما باید برای دوست داشته شدن هم تاوان بدیم و گاها باج بپردازیم!
برای اینکه او دوستم دارد من باید دور خعلی چیزها را که صرفا لوزمی هم ندارد،خط بکشم!
برای اینکه پدرم دوستم داشته باشد،از خعلی خواسته های خودم چشم پوشی کردم و باز هم باید بکنم!
برای اینکه برادرم دوستم داشته باشد مدام باید فلان چیز را بهش قرض بدهم!
برای اینکه فلان دوستم،دوستم بماند مدام باید بعضی کار ها را برایش انجام بدهم...
و همه این آدمها،هیچوقت یاد نگرفتن آدمها را آزادانهدوست بدارند!
برای دوست داشتنشان شرط و شروط نگذارند...در قید و زنجیر باید ها و نباید ها حبسشان نکنند...
مطمئنا من اگر فلان کار را بکنم با اینکه کارم هیچ ایراد اخلاقی و...ندارد ولی چون از نظر پدرم درست نیست،انجام بدهم او هم کمتر دوستم خواهد داشت!
و شاید خودم! وقتی برادرک باب میل من کاری نکند،دوستش نخواهم داشت!
به ما هیچکس یاد نداده آدمها را بدون دلیل و شرط و شروط دوست بداریم!
برای همین مدام برای دوست داشته شدن مان باج میدهیم و برای دوست داشتن مان باج میگیریم!!
ماه رمضان رسیده! ومن مثل شبهای قبل ماه های رمضان ِِ سالهای گذشته،تنهایی در حالی که همه خواب اند،نشسته ام و درحال آشپزی ام!
چند دقیقه قبل میم . آمد و حرف های مضخرف همیشگی اش که قبل ها اشکم را در می آورد رو زد و رفت!
حس بدی از حرف هایش با اینکه میدانم شاید بخاطر بیماری اش باشد،بهم دست میدهد!
شاید این حس بد که همراه با حس تنفرهم هست،بخاطر دیدن سریال روزگار قریب بیشتر شده باشد الان!
امروز با دیدنِ سریال روزگار قریب ، و قسمتی که زن شمالی میخواست به بچه هایش مرگ موش بدهد و سپس خودش هم خوردتا بمیرن همه شان ،یاد سالها پیش خودم افتادم...
هفت سالِ پیش بود،آن روز میم. مرگ موش آورده بود،در اتاقک رو بست و با اصرار و فحش و کتک میخواست مجبورم کند که من هم از آن مرگ موش قاطی در آب بخورم!
من فکر کنم آن روز مقاومت کردم و نخوردم! خودش خورد و در کمال ناباوری ام نمرد!هیچ چیزش هم نشد حتی!
ولی گریه و التماسم یادم می آید! درست مثلِ دخترک تو آن سریال!
من بخاطر یک بیمار روانی، روزهای بدی را گذراندم!روزهای پر از نادانی!استرس!تنهایی به معنی کاملش!غصه و...
اما هیچکدام از افراد خانواده ام درک نمی کند تلخی های گذشته یک دخترک را!
همه آنها وظیفه ام میداند و میدانسته که باید تحمل کنم چون او جز افراد خانواده ام هست!
هیچکدام از افراد خانواده ام احساس های یک دخترک تازه به سن بلوغ رسیده و آن همه فشار و نگرانی را درک نمی کند! و نکرده!
برای هیچکدام از افراد خانواده ام اشکهای من و غم هایم بخاطر میم.مهم نبوده!
با اینکه همه ما بخاطر بیماری او ، یک جورهایی آسیب دیده ایم،ولی هیچکدام به اندازه من ازدستش خون گریه نکرده!
امروز دلم به حال خودم خعلی سوخت! دلم برای همه استرس ها و غم هایی که کشیدم سوخت!
دلم برای آن دخترک تو آن سریال که درست مثل خودم بود،سوخت!
دلم برای کسی که میتوانستم باشم ونشد،سوخت!
امروز هی دلم برای خودم سوخت!
و اولین شب ماه رمضان ،خاطره ها و حس های بدی را بهم یاد آوری کرد!
حتی دلم برای خودم،وقتی نه سالم بود و روزه گرفتم هم سوخت!
دیشب وقتی فکر کردم که تبلتم رو دارم از دست میدم و همه برنامه هاش و محتویات داخلش هم حذف میشود،بغضم شکست و گریه کردم!
حسِ وابستگی ام به تبلتم درست مثلِ حس وابستگی به یک انسان بود!
اینکه فکر کردم بدونِ تبلتم من چقدر تنها میشوم!
اینکه بدونِ تبلتم بیشتر اوقاتم را چگونه بگذرانم!
واینکه داخل تبلتم انگار همه زندگیم ذخیره شده بود!
آخرین باری که آنطوری بخاطر حس از دست دادن چیزی و کسی گریه کردم پارسال بود!
برای ثانیه ای احساس کردم نفسم گرفته و دست و پاهایم سست شده و بغضی که شکست و اشکهایی که بی اختیارم میریخت!
و الان هم ته دلم احساس خالی بودن میکنم!و بغضِ کوچکی هم ته گلویم حس میکنم!
این بار نه بخاطرِ تبلتم،یا از دست دادنِ وبلاگم،یا برای منهدم شدنِ اکانتم در فلان شبکه اجتماعی ...بلکه برای بی توجهی یک شخص...
آدمی که یاد گرفته باشد به هیچکس و هیچ چیز وابسته نشود،واقعا خوشبحالش...!
و من با اینکه از وابسته شدن متنفرم،ولی با این حال زود وابسته میشوم.
بیشتر از اینکه به آدمها وابستگی داشته باشم به وسایلم وابسته میشوم!
دیشب هم یادم آمد در تمام سالهای تنهایی نو جوانی ام فقط این گوشی و تبلت و وبلاگ ...بوده که به درد پر شدن تنهایی ام خورده ! و شاید برای همین هست که به این چیزها وابستگی ام بیشتر است تا آدمها!
و شاید هم فکر میکردم ماندگاری این وسایل بیشتر از انسانهاست! البته که همین طورهم هست! برای اینکه من نمیتوانم به بودن آدمها به اندازه بودنِ تبلتم درکنار خودم،اعتماد کنم!
شاید چون تبلت یا گوشی ام هیچ وقت مرا آزار نمی دهد ترجیح میدادم وابسته آنها باشم تا آدمها...!
خیلی ازآدمها وقتی بفهمند که دوستش داری دُوْر برش میدارد!
خیلی از آدمها هم وقتی بفهمند که دوستش داری،خیالش راحت میشود و با خیال راحت کمتر بهت میگوید که او هم دوستت دارد!
و اندکی از آدمها هم هستند که وقتی بفهمند دوستش داری بیشتر تر بهت توجه میکند و بیشترتر دوستت میدارد!
و به طرزِ غیر باوری هم خوش گذشت!!
برای این خوبیِ به طرزِ عجیب و خوش گذشتن غیر باور!!خدایا!هزاران بار شکرت!
میدانی!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
وقتی که در ماه چند روزی حال انجام هیچ کاری را نداشتم،خودش می فهمید دلیلش را!
و میرفت زودتر از من کارهای خانه را انجام میداد!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
تا یک نفردر گروه دخترانه تلگرامی ازش میپرسید که خواهرت کجاست؟ او هم میگفت حالش خوب نبود.بد اخلاق شده بخاطر دل دردیش، گرفته خوابیده!!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
تا کمکم میکرد بلوزِخعلی تنگی را که تو اتاق پِرو،پوشیده بودم را در می آوردم از تنم!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
وقتی که بی خیال هی بستنی میخوردم،میزد پس کله ام! و میگفت:نخور!نخور شکمو!پاندی می شی ها!!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
تا من جوراب یا گلِ سرش را یواشکی برمیداشتم و او دنبالش میگشت!!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
در حالِ آشپزی کردنم می آمد و غذام را می چشید و میگفت که اشکالش کجاست و چی کم دارد برای خوشمزه شدن!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
بعضی شب ها وقتی که یواشکی گریه میکردم،می آمد کنارم دراز میکشید و دستش را میزاشت روی شانه ام و میپرسید:گریه میکنی!؟
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
تا در خرید انواع لوازم آرایش راهنمام میشد!تا خانومه فروشنده گرانتر از جاهای دیگه بهم لوازم آرایشش رو نفروشه!!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
تا باهم می رفتیم پیش خیاط! وقتی حواسم نبود،حواسش جمع بود که خانومه بجای سه تومن،دوتومن بهم پس نده!!
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
روز عروسیم کنارم میبود!بامن آرایشگاه میرفت!
کنارم تو مجلس می ایستاد تا مثلِ همیشه احساس تنهایی نکنم...
باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم!
وقتی که میخواستم خودم موهایم را کوتاه کنم،می آمد و قیچی را از دستم میگرفت و میگفت:عه!صدبار بهت گفتم خودت موهاتو کوتاه نکن!خرابش میکنی!ببین الان کوتاه و درازش قیچی کردی!!
باید یک خواهرِخعلی مهربان میداشتم!
دلسوزی خواهرانه میخواهم! ...
احساس آدمهای برشکسته را دارم!احساس آدمهای خعلی خعلی بی پول را...
من پول می خواهم...
لعنت به بی پولی...لعنت به این شرکتهای فروش اینترنت،بسته ها و ...های اینترنتشان هم شده مثل بسته های چیپس!
قیمتشان زیاده و توشون فقط باد هواست!
تا تکانی میخوری،جیبت را یه جوری میزنند! نه مثلِ جیب بر های قدیمی! بلکه شیک و مدرن!
در یک کلام:جیبم را زدند!فقیر شدم رفت!!!
دلم مسافرت میخواهد...
یک جاده...شب...آهنگ...سکوت و صدای بادی که تو جاده میپیچه...
رد شدن از شهرهای مختلف و دیدن چراغ های روشن تو دلِ شب...
دلم مسافرت میخواهد...
پوسیدم تو این خانه.این شهرستان کوچک .
خسته ام ازدیدن و چشم تو چشم شدن با آدمهای تنگ نظر و تکراری!
آهاااااااااااااااااااااااای!
دلم مسافرت میخواهد...
خدایا!
مرا از شرِ دوستانم حفظ کن.خودم از پسِ دشمنام بر میام
`ولتر`
ترسناک تر از یک دشمنِ آشکار،دوستیه که ادعای دوستی داره در ظاهر و در باطن دشمن واقعیه! و از هر فرصتی برای ضربه زدن بهت استفاده میکنه.
ترسناک تر از یک دشمن آشکار،دوستیه که تو رو فقط در مواقع نیازمندی یادش میاد!
ترسناک تر از یک دشمن آشکار،دوستیه که به داشته ها ت حسودی و حسادت میکنه!
ترسناک تر از یک دشمن آشکار،دوستیه که وقتی می بینه داری موفقیتی به دست میاری و یا احساس خوشبختی میکنی،رهات میکنه!
ترسناکتر از یک دشمن آشکار،دوستیه که وقتی باهات کارش تمام میشه،عوض میشه!رنگ عوض میکنه!