گاهی همه فکرم میرود سمت اتفاقات گذشته و اتفاق های نیفتاده آینده،آنقدر غرق میشوم تو همان افکارهایم که پاک زمانِ حال از دستم در میرود.
و روزی در زمانِ حالِ آن روز،دلم میخواهد دوباره میتوانستم برگردم زمانِ حالِ الانم!
افکار خیلی قدرتمند است.من این قدرتمندی اش را با تمام وجودم احساس کردم و بیشتر اوقات میکنم.
امروز داخل اداره امور اتباع داشتم به چیزی فکر میکردم.وقتی برگشتم متوجه شدم ناخوداگاه فکرهایم کمی جنبه" رفتار" گرفته بود!
یک جایی شنیدم که : اگر نمی خواهی کاری ویا رفتاری را انجام دهی در موردش اصلا فکر نکن! و بالعکس!
و من خوب متوجه شده ام برای ساختنِ این "منِ" ناقص ، باید از اول افکار م را مثلِ دیوار کجی از بیخ خراب کنم و دوباره اندک اندک بسازمش!
افکاری که تمام این سالهای عمر گذشته ام توسط " م" نقش بسته بر دیواره ای ذهنم.و تبدیل به باورهای محرکی شده اند که هر لحظه با هر اتفاقی جلوی جشمم می آید...گاهی مانع کار وتصمیم مهمی میشود...گاهی کاری که نباید را باید میکند... و حتی منِ خوشبخت را بدبخت نشانم میدهد ...چیزها و کسانی را برایم رنگ سیاه می نماید... سیاه را سفید میکند...
نقش های بسته شده اشتباه ، تمام زندگیم را اشتباه میکند.
باید نقش بسته شده سیاه را پاک کنم . باید رنگی اش کنم.باید بهشت را به افکار و ذهنم باز گردانم!
انگار هنوز مورد توهین قرار گرفتن توسط این همه آدمهای بافهم و شعور و باسواد(!)برایم عادی نشده ...ولی میشود...رفتارهای تکرار امیز و حرفهای تکراری عادی میشود.آنوقت وقتی دخترک صدو پنجاه سانتی میخواهد از اینطرف خیابان به آن طرف خیابان رد شود باشنیدن : رد شو افغانی !آنهم از مردکی که اصلا به او ربطی نداشت رد شدن یا نشدنش ،نه تنها ناراحت نمیشود که بلکه برمیگردد و توی چشمهای مردک نگاه میکند و پوووووزخند میزند!
جهان سوم هنوز کار دارد تا درست شدنش وقتی ملتی که نود درصدش باسوادن ولی مثل بی سوادا رفتار میکنند!
چندباری از چند تا ایرانی شنیدم که میگفت:ایران برای افغانها بهشت است.
خب واضح هست که چنین میباشد!
وقتی آدم مجبور شود از میان ، بــــد ، بــــدتر ، بـــدترین ، بد را انتخاب کند معلوم است که بد از آن دو تای دیگر بهتراست و میشود گفت بهشت است!
و البته کسی موظف نیست که با من خووب رفتار کند.ولی موظف اند همه که باهم کمی "انسان"گونه رفتارکنند!
ساره از گریه ای میگفت که بخاطر محبت و مهربانی و توجه معلم های سوئد یش بوده...
و من فکر میکنم به خوبی ""ق" و گریه ام میگیرد.بخاطر ندارم جز محبت پدرم و گاها "ق" کسی دیگری بوده باشد در زندگیم که انقدر محبتش عمیق و یا زیادی بوده که برایش گریه کرده باشم.
+ امشب بچه "ص" که بغل بابا یی ام بود، دقت کردم چقدر به او پدربزرگ شدن می آید و چقدر نوه دار شدن هم.از آن پدر بزرگهای خعلی مهربان و دوست داشتنی میشود

این پست را که میخواندم با خودم فکر میکردم من تمام سالهای زندگیم،از همان ابتدای بچگی ام که تشخیص دست چپ و راستم را یاد گرفته بودم،سعی میکردم طوری باشم که او میپسندد.همیشه سعی داشتم دوست داشتنی باشم ...درست بالعکس تمام نوشته های ان پست...
تجربه ای که هر روزم تکرار میشود: آدم تا وقتی یاد نگیرد،خود را ""عمیقا "دوست بدارد،هیچوقتِ هیچوقت نمیتواند دیگری را "عمیقا "دوست بدارد!
ایرانی ها را باید دوست داشت.نه برای انسان دوستی شان!نه برای مهمانی نوازیشان!نه برای با فرهنگ بودنشان!نه برای زبان چرب و نرمشان!نه برای تعارف های زیادشان! نه برای خیرخواهی زیادیشان! نه برای ...
بلکه فقط برای همه وبلاگ ها و وبسایت هایی که به ``زبان فارسی`` مینویسند،دوست شان داشت!!
تمام این سالها از" او" ترسیده ام.تمام این سالها از اینکه او جلوی فلانی ها"خفتم" کند ترسیده ام.
تمام این سالها یه گوشه را چسبیده ام که مبادا بخاطر چیزی سرزنشم کند...
تمام این سالها آنی بودم که او میخواست،خودم را ، خواسته هایم را،فکرهایم و ...سانسور کرده بودم.
تمام این سالها عقده ای در درونم جمع شده بود.عقده ای که هر روز بیشتر پررنگتر میشود...و میترسم از اینکه یک روز سر باز کرده و فوران کند...
اما این روزها چیزی در درونم روشن شده است.چیزی شبیه به خواستن و مقاومت...
دلم شدیدا چیزی را میطلبد که میخواهد!
و اگر دنبالش نروم.اگر نخواهم که بشود.اگر از کنارش بگذرم.یک روز عقده میشود.یک روز حسرت میشود.یک روز مدیون خودم میشوم که خعلی چیزها از خودم بدهکار خواهم بود...
یک روزی که او نیست و من به گذشته ای مینگرم که میشد او را نادیده گرفت...لااقل برای خواسته دلم...برای آینده ام...
باید بشود آن چیزی که میخواهم...و ای کاش بخواهد خدا!
با وانت و بلند گو دور شهر داد میزدند: تشیع جنازه شهید عسکر... مدافع حرم در فلان جا و فلان مکان!
شاخ در آوردم!
آدمی که تا دیروز بهش تف هم نمی انداختن امروز با مرگش مهم شد! شهید شد! و با بلندگویی از مردم خواسته میشد به تشیع جنازه اش بروند! برایش نوحه و سینه بزنند!
همین آدمی که پول یک روز عرق ریختنِ برادر بیچاره ام را بالا کشیده بود...
پای سیاست که باشد!(سیاست زیادی کلمه قلمبه ایست! برایم)پای منافع که درمیان باشد...آنها همه را مهم میکنند! از اعتقادات مردم مایه میگذارند.گنجشک را رنگ قناری کرده و هوا میکنند!
مایی که مهم نیستیم.مایی که حق تحصیل در رشته فلان را نداریم.مایی که کارگرساده بنایی هستیم که تو اکثرکارتهای کارگریمان نوشته:شغل:بنایی.کشاورز...
مایی که دزدیم.قاچاقچیم.بی کلاسیم.زشتیم...و حالا برای اینها اعتقاداتمان مهم شده است.مهم شده است که می گویند:نباید آنهایی که میروند سوریه را به تمسخر گرفت.
مهم شده است که برای کشته هایمان مراسم میگیرند.آنهایی که دیه کشته شدن عمدی یک افغان توسط هموطنش راهم نمیدهند!
حالا اعتقادات تو این کشور پررنگ شده است!
هرچند حنایشان پیش خعلی ها رنگی ندارد و میدانند که حتی پول کفن و دفن شان هم نمیشود این رفتن به مزدوری فلانها و کشته شدنشان...
خب از مردمم انتظاری ندارم.ما از آنجا رانده و از اینجا مانده ایم...!
فقط برایم تعجب آور است این همه احترام به عقاید و اعتقادات یه مشت به قول خودشان قاچاقچی و...خعلی هم تعجب اوره...!
میپرسد:چیکارم میخای بکنی!
باید در جوابش محکم و قاطع میگفتم:میخوام بخورمت!
شنیده بودم به ما اعتماد ندارند.ولی نه تا این حد آدمخواری!
یک روزهایی هست که تو حالت خوب است.از خودت راضیی.برایت مهم نیست که فلانی از تو بهترتر است،که قدش،هیکلش،سوادش،خانواده اش... .که درست زیر دماغت یک جوش گنده بیرون زده باشد و تو عین خیالت هم نباشد و با لبخندی تا بنا گوش از کنارخعلی ها رد شده باشی.که برایت مهم نباشد چه کسانی چه بدیِ به تو کرده .که مثل قبل غذا خوردن برایت در اولویت قرار ندارد.که بدون نگرانی هی بستنی میخوری.
یک روزهایی هست که تو حالت خیلی خوب است.هیچکس مهم تر از خودت برای خودت نیست.دلت برای هیچکس تنگ نمیشود.گذشته ات اهمیتی ندارد.با دیدن خودت در آینه لبخند میزنی.امار پایین وبلاگت برایت مهم نیست.جواب سلام ندادنت توسط فلانی مهم نیست.فراموش شدنت توسط خعلی ها مهم نیست.
یک روزهایی هست که تو حالت خیلی خیلی خوب است.خودت را دوست داری.خودت را قبول داری.با خودت مهربان تری.د ر جایی که هستی راضیی.در خانواده ای که هستی راضیی.حتی از کشوری هم که هستی راضیی...
نمیدانم!
ولی خیلی ها هستند که قد کوتاه اند.خیلی ها هستند که مهاجر و در به دراند.خیلی ها هستند که سواد ِ"الف" و "ب" ازهم تشخیص دادن را هم ندارند.خیلی ها هستند که قیافه شان از دید اکثریت زیبا و دل پسند نیست.خیلی ها هستند که فقیرند،خانه خوب ندارند،زندگی خوب ندارند...مثل اکثریت مردمهای هزاره افغانستان.خیلی ها هستند که رویا ندارند.هوای آنتالیا به سر و دلشان نمیزند.خیلی ها هستند که زیادی چاق اند.خیلی ها هستند که ...
ولی همین خیلی ها را می بینی که شادند! که عاشق میشوند! که امیدوارند!که در نگاهشان میتوانی راضی بودن ازخودشان را بخوانی.میتوانی رضایت را از حرف زدن و نگاهشان بفهمی...حتی اگر از دید من یک بیسواد نفهم جهان سومی قرن وسطایی باشد!
شاید...شاید آنها تحقیر را در درونشان راه نداده اند!بدبینی را از درونشان بیرون کرده اند!
شاید این خیلی ها نگاهشان یک جور عجیبی است به زندگی! یک جور عجیبی!
آدمها چقدر "تغییر"میکنند...
آدمها از" بد" تبدیل به "خوب" میشوند...
آدمها از "خوب "تبدیل به" بد "میشوند...
و چقدرنادرند ادمهایی که از"بد" تبدیل به "خوب" شوند!
میدانی!
هیچوقت نتوانسته بودم روی مادری اش حساب کنم.هیچوقت نتوانستم خودم را راضی کنم که بهش بگویم موهایم را بباف.درز لباسم را بدوز.گرسنه ام هست چیزی برایم بپز.فلان آشپزی را بلد نیستم دستور پخت را بگو.مهمان می آید غذا را خودت بپز ممکن است غذای من خوب نباشد.فلان مسایل دخترانه احکامش چیزیست! ...
هیچوقت روی مادری اش نتوانستم حساب کنم.
هیچوقت نتوانستم درمورد" دوستی" با او حرف بزنم.راز مگویی را بگویم.درد دلی کنم،شاید برای همین است که رازهایم را به برادر"م"گفتم،که بعدش برای هر دعوای کوچکی سرکوفتم بزند برای فلان حرف و کار و رازم و دهنم را سرویس کند،شاید برای همین این وبلاک را باز کرده ام.
هیچوقت پشتم بهش گرم نبوده...
هیچوقت نشده که روی مادری اش حساب کنم...همیشه همه چیز را باید ازش پنهان کنم...
دیشب در مورد "خ" گفتم بهش.که دیگر به آنها زنگ نزند.مسایل خانه را به آنها نگوید...
امروز زنگ زد به "خ".بهش گفت من گفتم دیگر به آنها زنگ نزند..باهاش دعواکردم.زورش زیاد بود...مثل همیشه!
ان روز احساس امنیت کرده بودم.ان روز خیالم راحت بود.ان روز پررنگترشده بود.انگار زندگی رنگی تر بود...
آنروز مربوط به ماها پیش است.وقتی فلانی ها آمده بودند.
و مادرم یک روزنقش مادر را بازی کرد.خوب رفتارکرد.کمی عاقلانه...
آن روز برای اولین بارفهمیدم "مادر"داشتن نعمت بزرگیه.خیلی هم قشنگه.
یک دختر باید "مادر"داشته باشد.مادر که میگویم این نیست زنی بچه ای را به دنیا بیاورد.نه.مادر همان کسی است که دخترش رازها و حرفهایش را از تنهایی به برادرش نمی گوید.مادر همان کسی است که اول از همه ،نه آخر ازهمه!میفهمدو میشناسد خاستگاردخترش را.مادر همان کسی است که دخترش پشتش بهش گرم است...مادر کسی است که بلد است مادر باشد.نه اینکه از اجبارچون خودش بچه ای را به دنیا آورده بزرگ کند... .
غم بزرگی است! یک زن باشد که در ظاهر مادرت هست، ولی تو هیچوقت نفهمیده ای که مادر داشتن یعنی چه.
غم بزرگی است! یک زن باشد در ظاهر مادرت،ولی تو حسرت نامادری فلان دختر را بخوری!
غم بزرگی است که تو برگردی و به مادرظاهری ات بگویی: سگ یک نامادری شرف دارد از مادر بودنِ تو!
دیروز در راه دوشنبه بازار،باباجان در مورد س وخاستگاریش با من حرف زد.
چیزی زیادی نگفت ،فقط در چند جمله. لابد شاید انتظار داشت من هم چیزی بگویم.
اما من سکوت کردم.نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم.برعکس خیلی چیز ها بود که باید درموردش با او حرف میزدم.ولی ترجیح دادم سکوت کنم.
در مورد ج. و .خ. انتظار نداشتم از آنها .از حرفی که پشت سرمان زده بود...از دو رویی شان...از دل سیاهی شان...
وقتی فکرمیکنم همه یک جورایی دلشان میخواهند خفتمان را بگیرند و خفه مان کنند آن هم فقط بخاطر حرفهای میم. احساس تنهایی عمیقی را حس میکنم...
چقدر بد است که آدم هیچکس را برای روزهای نیازمندی اش نداشته باشد...آدمها نمیتوانند تنهایی دوام بیاورند
نمیدانم.شایدهم بتوانند و من بلد نیستم تنهایی را تنها بگذارنم!
++++++
تو عمق وجودم،دلم میخواهد مرد خودم باشم!دلم میخواهد دستم تو جیب خودم بود.دلم میخواهد ...
به ص. گفتم که من اگر جای تو بودم آزادی ام را فدای عشق نمیکردم! زن یک مرد نمیشدم که به من امر ونهی کند وهمه عمرم پای اجاق گاز آشپزخانه هدر برود!
گفت تو نمی فهمی دوست داشتن را.عاشق شدن را.که برای درس خواندن و مستقل شدن عشقت را از دست بدهی فایده اش چیه؟!
اما او هم نمی فهمد من را!
او چه میداند وقتی تمام هیجده سال عمرش را مثل یک پسر زندگی کرده و نمی داند حسرت یک بیرون رفتن بدون اجازه یعنی چه!
متنفربودن و استعداد نداشتن ازآشپزی یعنی چه!
که حالت از مردی که طرز لباس پوشیدن را هم او انتخاب میکند،بهم بخوردیعنی چه!
او نمی داند!،نمیفهمد! شاید داغ هست!شایدبچه هست! شاید یک روز به خودش بیاید و ببیند من راست میگفتم.
میدانی!
آدم باید خر باشد که آزادی دخترانه اش را ول کند زن یک پسر خرتری بشود که می آید پیش بقیه از زنش مینالد!
شاید باید بهش میگفتم چه شوهر مضخرفی داری!آدم عاشق واقعن کور است!
+++++++++
برای غیبت نکردن،حتما حتما حتما باید یاد بگیرم که در مورد کسی هیچگونه اظهارنظری نکنم.حرفی نزنم.
گاهی آدم حرفی پیش کسی در مورد کس دیگری میگوید که به خیال و تصور خودش از دلسوزی است و شاید راهنمایی...اما نمیداند که دارد با همان حرف زدنِ به اصطلاح خودش دلسوزانه و راهنمایی کننده پشت آن کس،بنای یک زندگی را از هم میپاشد... .
داشتم فکر میکردم همه بدبینی های من،بخاطر ناتوانی ام هست...ناتوانی ام ...ناتوانی مان...
یک روز...
همه چیز عوض میشود.
یک روز...
من،دیگر من سابق نخواهم بود.
یک روز...
عمیقا شاد خواهم بود.
یک روز...
قید خیلی ها را خواهم زد.
یک روز...
من دیگر من سابق نخواهم بود.
یک روز می رسد که
همه چیز عوض میشود.