240_

دلم قدم زدن هرشبی در شب های سرد زمستان را میخواهد.


دلم یک شانه ی محکم میخواهد،که هر وقت احساس یأس ،تنهایی،درجازدگی،خستگی...کردم،سرم را بذارم  و سکوت کنم...سکوت کنم...

تازه گی ها کشف کرده ام که چقدر گذاشتنِ سرم روی شانه ای از نوع انسانی اش،آاااااآاااااااارامم میکند...خیلی آرام...مذکر و مونث ش مهم نیست اصلا!


دلم خواهر میخواهد.خواهر میخواهد.خواهر میخواهد.هزاربار دیگر هم میگویم...خواهر میخواهد...نه از روی دلخوشی زیاد این را میگویم ونه از روی لوس بازی و لوس بودن!

دلم خواهر میخواهد...


دلم یک رباط میخواهد! یک رباط که کارهای خانه را جای من انجام دهد.یک رباط که با من حرف بزند!حرف بزند!حرف بزند!


دلم وطن میخواهد،نه از آن وطن هایی که آدم تویش از سرما یخ میزند.نه! 

نه از آن وطن هایی که داخلش انتحار میشوی!نه! 

نه از آن وطن هایی که خیلی اوضاعش خیط است نه!

 نه از این وطن هایی که ملت خودفهمیم پندار دارند! نه!

 نه ازاین وطن هایی که زورملت و دولت ...شان به مظلومهای بدبختِ بیچاره ِفلک زده از خویشان ِضربه خوردهِ از ماست که بر ماست بوده ای!!میرسد!نه!

نه از این وطن هایی که ملتشان،در زبان یک چیز میگویند،در دل یک چیز دیگر دارند، در عمل کار دیگری انجام میدهند نه!

دلم وطن میخواهد...که مردمش به معنی کامل خوب،انسان تر باشند...بقیه اش حل میشود!


دلم اتاق شخصی ِشخصیِ شخصی میخواهد!فقط مالِ خودم!مختصِ خودم! که دیوارهایش را رنگِ آبی آسمانی بزنم!

که دلم خواست نامرتب و درهم و برهم باشد دلم نخواست تمیزش کنم!


دلم سرخوشی میخوه،دلخوشی میخواهد،اصلا سرمستی میخواهد!


دلم قدِ بلند میخواهد! دلم میخواهد چند دقیقه دیگر که خوابیدم،صبحش که بیدار شدم،قدم صدو نود شده باشد!که یکبار هم شده دنیا را از دیدِ قد بلندها نگاه کنم! حسشان را از نگاه کردن به آدمهای کوچک،بدانم!


دلم میخواهد...با تمام حس نداشته هایم،هیچوقت شاید!نخواستم جای کسی باشم!فقط خواستم داشته های آنکس را من هم داشته باشم! دلم میخواهد خواهر و مادری مثل خواهر و مادر. ز. داشته باشم.


دلم میخواهد به عقب برگردم...خیلی عقب...انقدرررر عقب که میتوانستم کاری کنم که هیچوقت پدربزرگم،از طرف مادری، به دنیا نیاید!!


دلم میخواهد یک بالون داشته باشم...بچه تر که بودم،با دیدن یک کارتون که اسمش یادم نیست،دلم میخواست بزرگ که شدم!یک بالون بخرم و با آن همیشه توی آسمانها سیّر کنم! آنوقت ها آسمان برایم دنیای عجیبی بود ...خیلی عجیب!


دلم میخواهد زندگی کردن را از همین فردا یاد بگیرم.مثل بابایی نه از سرما بنالم نه از گرما.نه از شکستن لوله آب که کنتورش هم خراب بود و نتوانستم و باتمام زور زدن هایم ببندمش، نه گریه ام در بیاید ونه غصه پول قبض های سیصد تومنی اش را بخورم،نه از بدی کسی حرص بخورم نه حرص خوردنم را به نمایش بگذارم...نه داد و هوار راه بیندازم از تمام نشده هایمان...و نه...


دلم آن پسر بچه ناز پنج ساله که امروز در هیئت مان دیدم میخواهد... هیچوقت پسر بچه ها را آنقدر دوست داشتنی ندیده بودم!


دلم میخواهد...


دل است دیگر! همه چیز میخواهد...همه چیز!

239_توصیه...

برای اینکه بفهمی،کی چه جور آدمی است،خودت را به نفهمی بزن!

238_

برای آدمی که به بدی خوگرفته ،دیدنِ یک نفرِخوب،غیرقابل باور است!



237_از نقاب ها پناه بر خدا!

یادم نمی آید کی بود و چند ماه شده که من تصمیم گرفتم ، دو رو نباشم! 

خودم باشم!

خرده شیشه ای نداشته باشم...

هرچه که هستم،همان را نشان بدهم...

کمی ساده پوشی را بیشتر دوست داشته باشم!

و ...


این تصمیمی را که گرفتم،دوست دارم و بهش سعی میکنم وفا دار بمانم!

اما...

مشکل اینجاست که فکر کردم همه مثل خودم سعی میکنند  دو رو نباشند،خرده شیشه نداشته باشند،چیزی که هستند را نشان بدهند...

اما...

همه این طور نبودند...این تصمیم را نداشتند... 

آدمها سعی میکنند دو رو داشته باشند، رویی که واقعی است و رویی که برای پنهان خودِواقعیشان  ،نقاب کرده اند.

من از نقابِ آدمهای دوْر و برِنزدیکم،میترسم!

236_

روزی که گذشت،من در حسینیه ای میان صدتا خانم نشسته بودم.همه یکجوری انگار غریبه بودند.

با خودم فکر کردم که بخاطر حرف همین آدمها،همین زنها...خودم را چقدر سانسور کرده بودم!چقدر دست از خواسته هایم برداشته بودم...که مبادا حرفی برایم در بیارن...

اما امروز انگار هیچکدامشان برایم اهمیتی نداشت...نه خودشان...نه حرفشان...نه توجه شان...

ومن هم برای آنها ذره ای اهمیت نداشتم...نه خودم...نه کارهایی که کردم...نه کارهایی که نکردم...و نه کسی که هستم و یا نیستم...

به همین آسانی!به همین سادگی!

بخاطر حرف کِه ها ،خودم را این کردم! بخاطر بادهای هوایی که پایدار نبود.کارهایی که با خودم بخاطر حرف خاله زنکی های این جماعت کردم ظلم بود به خودم...

کاش مادرم هیچوقت توی گوشم نمیخواند که:مردم چی میگویند... .

235_

وقتی وسط قاه قاه خنده هایم،یاد کار و مشکل حل و انجام نشده ای میوفتم احساس میکنم همان لحظه از عرش سقوط کرده ام به فرش و با کله خورده ام زمین...مثل همین لحظه...


  • باید بالا بیاورم!
تاکی کلمه ها بار سنگین ناله نوشت هایم را بر دوش بکشد؟

گندش در آمده...

باید بجای همه واژه هایی که میخواهند آه شوند و بعد ناله و بعدش یک حس بغض بر انگیز، بروم یک گوشه ای...

وقتی از خودم بدم آمدم عوق بزنم!

وقتی این حس لعنتی نتوانستن مثل حس مردن به جانم افتاد،عوق بزنم!

وقتی کسی را نمیشود فراموش کرد،بخشید،دوست نداشت،دوست داشت ...عوق بزنم!

وقتی نمیشود که بشود...عوق بزنم!

بالا بیاورم و خودم را راحت کنم.بگذارم واژه های خسته از آه و ناله ام کمی استراحت کنند و نفسی تازه!

  • میدانی!
من حتی بلد نیستم ادای دیوانه ها را در بیاورم! عاقلان که جای خود دارد!

234_

دارم به این فکر میکنم که چه میشود یک روز من هم بیام اینجا و از خوشی های خوب خوبم بنویسم؟

از چیزهایی که عمیقا شادم میکند.از اتفاقات خوبی که برایم اتفاق می افتد.از روزهای به اصطلاح قشنگِ جوانیی که این روزها به سرعت میگذرد.از تولد نوزده سالگیم که  باهمه سالهای عمرم متفاوت خواهد بود...


چه میشود یک بار یک چیزی این گوشه زندگیم،باب میل من شود؟

چه میشود که بشود!؟





233_

برای هیچ شهری،به اندازه قم دلم تنگ نمیشود.دلم برای حرم حضرت معصومه(س) تنگ میشود.برای بازارهای اطرافش.برای سوهان هایش.

دلم برای آن شلوغی و حال و هوایش تنگ میشود.برای همه چیزش... 

  • خیلی دارد حافظه ام کُند میشود.یادم نمی آید مقدار پولی که بابایی بهم داد چقدر بود؟یادم نمی آید جورابهایم را کجا گذاشته ام؟یادم نمی آید مطلبی که چند دقیقه پیش خواندم در مورد چی بود؟اسم فیلمی که یک ماه پیش دیدم و خیلی قشنگ بود ، چی بود؟یادم نمی آیدشماره فلانی چند بود؟...یادم نمی آید اسم کوچه و خیابان خانه پسر خاله چه بود؟... یادم نمی آید معنای فلان واژه چی میشود؟...
یک جوری دارم خنگ میشوم.حافظه ام ماهی وار کُند تر و کُندتر میشود.و اگر بداد حافظه ام نرسم تا چند سال دیگر مثل آن فیلمی که خیلی قشنگ بود و در مورد زنی که در چهل سالگی آلزایمر گرفت ، اسمش یادم نمی آید،در بیست سالگی آلزایمر میگیرم.

فراموشی خوب است.اما ...نه حالا که فکرش را میکنم من تمایلی ندارم به اینجور فراموشی گرفتن...باید بداد حافظه کُند شده ام برسم... .


فرزند وسطی بودن اصلا خوب نیست.بخصوص اگر دخترهم باشی و میان برادرهایت.فرزند وسطی بودن و دختر هم بودن،نتیجه اش میشود این همه دلسوزی،حرص خوردن،زحمت های بیجا کشیدن ... .


  • من بیشتر از اینکه دختر باشم،یک زنم! شاید زن درونم قدرتمندتر از دختر درونم هست!  وگرنه باید من امشب پیش آن دخترک ها توی پارک میبودم که دخترانه میگفتند و میخندیدن و ... ولی بجایش  در راه برگشت به خانه  به شستنِ لباس های داداش  م.فکر میکردم!

232_

من هم دوست دارم از ایران که رفتم، تمام رد پاهایم را پاک کنم! تا دیگر هیچ آشنایی نتواند پیدایم کند...

نه اینکه مثل ز. جواب پیامهای کسی را ندهم نه! آنوقت متهم میشوم به تازه به دوران رسیده ها! 


ز. و سین و تمام آدمهایی که از اینجا رفته اند، یک جورهایی نسبت به آدمهایی که اینجا مانده اند، بی تفاوت شده اند... شاید آنها هم مثل من دوست داشته اند زودتر از دست همه فرار کنن.بروند.گم و گور شوند.و برای خودشان زندگی کنند.


آدم وقتی بتواند خودش را گم و گور کند،چرا نباید این کار را نکند!؟


  • حالم از انتظارو وابستگی، بهم میخورد! 
دلم نمی‌خواهد طعم تلخی که س`` از دوست داشتن من چشید  را بکشم!

ولی آدمها باید یک جایی تاوان اشتباهاتشان را بدهند!


231_

چقدر خوب که دارد پوستم کلفت میشود!

و چقدر خوب که دیدم نسبت به خیلی چیزها عوض شده است...

و این دو را همین چند روز پیش ها فهمیدم.همین چند روز پیش که توهینِ آدمی ِدر حال عبور، به ملیتم، مثل قبلترها عصبانی ام نکرد.با خودم نگفتم که چه غلطی کردم از خانه آمدم بیرون.که متنفر نشدم از همه آدمهای دیگر.

لبخندم از لبهایم محو نشد.ته دلم خالی نگشت.قدمهایم سست نشد.


همین چند روز پیش که، بی تفاوتی آن آدمها برایم اهمیتی نداشت.


همین چند روز پیش که رفتار میم، را به خودم نسبت ندادم و او را شخصی جدا و خودم را هم شخصی جدا دانستم و خجالت نکشیدم... .


همین چند روز پیش ها که، پوزخند آقای آمارگیر را بخودم نگرفتم.


همین چند روز پیش ها که ، ن . و همه آدمهای مثل او برایم. معمولی شد... 



و باید داداش عین. هم مثل من شود.باید مثل من پوست کلفت شود.باید مثل پدرم پوست کلفت شود.

اینجا برای دوام آوردن باید خیلی پوستمان کلفت شود.حتی اگر نتوانستیم هم باید تظاهر کنیم که برایمان اهمیتی ندارد... هیچ چیز برایمان جز دوام آوردن اهمیتی ندارد... .



230_دعا کنیم حالمان خوب شود!

باید دعا کنم!

باید دعا کنم حالمان خوب شود...

حالمان عجیب بد است...خیلی بد...


229_

به نظر من نوشتن بزرگترین معجزه بشریت است!


+ بعضی ها، سادگی دیگران را پای زرنگی خودشان میزارن! 

درست مثل آن دستیار راننده آن اتوبوس! 

گاهی دهانم جایی که نباید،سفت بسته میشود! و گرنه دهان باز میکردم و در جواب آن مردی که به دیگری گفت: اصفهانی هستی؟گفتم خیلی زرنگی! 

میگفتم: این آقا زرنگ نبود! بابای من ساده اس!

228_

نمیدانم ته بدبختی کجاست... نمیدانم تا کی میتوانم دوام بیاورم...

اما از این تحمل کردنهایم میترسم!

میترسم یک روز به معنی کامل این کلمه``کم `` بیاورم...

کم بیاورم...یا توی زندگی ام از این که مدام تحمل کردم بدجوری پشیمان شوم،اما مگر جز تحمل کاری دیگری هم از من ساخته است؟

از من دخترک ناتوان و عاجزی که برای حل ساده یک مسئله ریاضی لیتر لیتر اشک می ریزد؟چه کاری ساخته است؟


خوب بود...خوب بود اگر رفتن را بلد بودم ...

شاید یاد گرفتم...شاید رفتن را یاد گرفتم و یک روز گذاشتم رفتم! 

شاید خودم را از دست او نجات دادم.شاید خودم را از دست شیطان شکنجه گری که مدام روح و روانم را می آزارد رها کردم!


اما خدایا!

به کدامین گناهم او را برمن نازل کردی؟؟؟!

227_

حال دلم بد است...پناه بر ان‍‍ــــــسان های مهربان!

226_

من اگر روزی مادرم بمیرد!(با خونسردی کامل بیانش میکنم!) برایش گریه نمیکنم! گریه که میکنم ولی بخاطر احساساتی بودنمه ، نه بخاطر اینکه مادرم مرده! 

همه مادرها که بهشت زیر پاشون نیست! هست؟!


+تنهایی یعنی این! همین که هزاران نفر باشند و تو از همه شان متنفر باشی... من بیمار نیستم!! ...شاید هم هستم.،،

این گاها خود پسندی،این گاها حس نفرت از خود و کم بینی.این گاها متنفرشدن از دوست.این گاها بزرگ دیدن دوست...این حس های متناقض و ناپخته...براستی که من بیمارم...

این حس‍ِ غمگینی درونی که هنگام خوشی هم دست از سرم بر نمیدارد...این همه انزجار ...این همه تنهایی ...نشان از بیماری روان‍ِ درونی ِست که نیاز به درمان دارد... .


+خدا خودش بخیر کند... .


+یک عشقم نداریم برایمان کادو بخرد .ارزو به دل نمانیم یک وقت!

 

+امروز مجبور بودم یه خونه تکانی اساسی کنم...وسطای خونه جارو زدن هی آبغوره گرفتم و گریه کردم  اخرش برادرجان دلش به حالم سوخت و کمی کمک کرد. امان از بی خواهری...  

225_

امروز با خواندن وبلاگی از یک خانم ویلچریی،که با تمام مشکلاتش چقدر مصمم و قوی بنظر می آمد و نیازمند هییچ توجه و دلسوزی و ترحم نبود ، و آه و ناله سر نمی داد ...از خودم خجالت کشیدم!

من تنم سالمه.تن خانواده ام سالمه. پدرم برادرام سالمه.خانواده ام کنار هم اند.با تمام مشکلات زندگی مون کنار هم خوبه.

اما مدام خودم را با دیگران مقایسه کردم.مدام برای اینکه ال نیستم و بل نیستم خودمو خوردم! ناله کردم! گریه کردم ! ... از خودم چون داشته های دخترای دیگر را نداشتم بدم آمد...خودم را برای اینکه دیگران چون فلان جور نیستم دوستم نمیدارن، آزار دادم!

از خودم خجالت کشیدم .  که برای تنبلی های خودم توجیه درست کردم و دیگری را سرزنش کردم.خ ودم را قبول نکردم انجوری که هستم.دوست نداشتم.

ناله و آه سر دادم.نیازمند توجه و دلسوزی شدم. 

از خودم خجالت کشیدم که اینقدر برای حرف مردم ، اهمیت قائل بودم.که اینقدر ناشکر بودم.که اینقدر خانواده ام را با دیگر خانواده ها مقایسه کردم...

امروز من از خودم خجالت کشیدم.اینقدر خجالت که باید خودم، از داخل آینه دستش را بیرون می آورد و محکم می کوبید به صورتم!

می کوبید تا بخودم بیاییم،تا خودم را ازین کوچکی بزرگ کنم.تا کمی بیشتر انسانتر شوم.


+ ن تغییر رفتار داده با من.سرزنشش نمیکنم.شاید من حرفی زده باشم که بهش برخورده باشد.شاید کاری کردم...سرزنشش نمیکنم،چون خودم هم بی تقصیر نیستم.

حتی اگر با من قهر کند باز سرزنشش نمیکنم.پشت سرش حرفی نمیزنم.چیزی را که دوست نداشته دیگران بداند را به کسی نمی گویم.

روی رفتار های بد خودم هم سر پوشی نمیکذارم.می پذیرمشان.عذرخواهی میکنم...ولی او را هم به حال خودش میگذارم...هر طور که دوست دارد...

نباید برای ماندن آدم ها اصرار کرد.نباید پا پیچشان شد...ماندنی ها بدون هیچ اصراری می ماند...

شاید برای همین اصرار نکردنم هست که خیلی ها رفتند...یکی یکی هم میروند! 

خوبیش این است که می فهمی چه کسی به میل خودش ماندنی  است و می ماند.


+ دیگر هیچ وقت در مورد زندگی دیگران نظر نمیدهم.هیچ وقت تاجایی که امکان ش هست...

آدمها به خیال خودشان از سر دلسوزی دهانشان را باز میکندو هی توصیه های خوب خوب میکند! برو درست را ادامه بده...چنین کن و چنان...

همین توصیه های دوستانه است که این همه مشکل داریم ما...همین دلسوزی های زیاد مشکل آور است...

کاش کسی کاری به کاری دیگر ی نداشت.کسی به کسی بدون درخواست طرف توصیه های دوستانه نمیکرد...نظرهای دوستانه نمیداد... قضاوت های سری سری نمیکرد...

ما چرا اینقدر علاقه داریم دیگران را راهنمایی کنیم؟چرا اینقدر توصیه های خوب خوب میکنیم ! چرا... !؟


+دلم یک سکوت طولانی میخواهد.یک بی تفاوتی . یک سکون . یک بی خیالی خوش.


+کاش یاد بگیرم تنهایی را تنهایی بگذرانم و دوست بدارم....


224_

احساس حماقت میکنم... و کمی سادگی!



223_

حتی فکرش را هم نمیکردم که آدمها تا چه اندازه می توانند عوض شن!


- برای مرگ خیلی از وبلاگ ها کمی اشک باید ریخت!  چطور دلشون میاد بعد سالها وبلاگشون رو حذف کنن!؟