آدم همیشه کسانی رو که دوست نداره ببینه روز هزار بار می بینه... اونوقت کسی رو که دوست داره ببینه حتی سال یکبار هم نمی بینه... .
از خیابان که میگذشتم،چشمم افتاد به آن بچه مو بور!
بچه ای که برادر خواهر های زیاد ی داره.بچه ای که مادرش بلد نیست مادری کنه...پدرش هم...
فقط دلم سوخت!
بچه هایی که بخاطر جهل والدینشان تمام عمرشان ولگردن.بی سوادن.مثل بچه آدم بزرگ نمیشوند...
بعد هی به همه میگویم که من اگر جای فلانی ها بودم بیشتر از یک و دو بچه نمیداشتم!
نه اینکه دوست ندارم! نه شاید!
فقط برای اینکه بچه آی که آیند ه نداشته باشد گناهش گردن همان پدر و مادر نیست؟
اصلا به آن پدر و مادرهایی که بدون هیچ سرمایه و پشتوانه مالی و آمادگی ،هی بچه دار میشوند چی باید گفت؟
چه کسی مقصر بدبختی های یک عالمه بچه بی گناهی است که نه آینده دارند،نه کشور.نه امید.نه تحصیلات...نه و...؟
+:برای فکر و افکار قرون وسطا یی خیلی ها باید اشک ریخت!
گفتم :آن دختر فلان است و بهمان و به فلانی نمیخورد.
گفت: زن هر جور باشد باز زن است و سرتری ندارد از مردی!!
فقط برای اینکه خودش زن بود، متاسف شدم...!
از ماست که بر ضد ماست!!
تناقض!
به نام خدا!
تناقض در رفتار و گفتار این روزها زیادی پر رنگ شده است.
من از دختر جوانی پرسیدم که :شما دوست داری چادر سر کنی؟!
گفت:بله البته که! فلان و بهمان و... ومن از چشمهایش و لحن گفتارش متوجه شدم دروغ میگوید!
او به اجبار خانواده و حرفهای فامیل چادر سر میکند.
از چند تن دیگر نیز پرسیدم.و همه اظهار علاقه کردن که چادر دوست دارند.درحالیکه می دانستم آنها فقط مجبورن که چادر سر کنن!
من خودم تا پارسال دوست داشتم چادر را. اما امسال نظرم عوض شده.و اینکه چادر را در وقتی مناسبی برای همیشه کنار میگذارم اعتراف کرده و روی اعتقادم سر پوشی نمیگذارم!
فقط این همه تناقض در حرف ها و رفتار ها و علایق و اعتقادمان جامعه را کمی در سرگردانی فرو میبرد!
هیچ کس جرئت ندارد هماهنگ حرفایش باشد!
هیچ کس جرئت ندارد جوری که میخواهد باشد!
هیچکس از ترس قضاوت شدنجرئت ندارد نقابش را کنار بگذارد!
برای همین این همه حسینی تظاهری در محرم ها داریم!
این همه تناقض در رفتار.در کارها.در خوبی ها.درگفتارها...
مشکل کجای کار است!!؟
+:از رادیو شنیدم که، فلانی گفت:در ایران بیست شش درصد افراد جامعه اختلالات رفتاری دارند!
حالا یک نفر باید پیدا شود و بگوید:
در کشور من!۹۹درصد افراد اختلالات رفتاری،گفتاری،فکری و ...دارند!
+:از ماست که برضد ماست!!
داشتم به این فکر میکردم که چقدر من بچه ام! نه از نظر سنی!بلکه رفتاری!
آ نکه قرار باشه بهت توجه کنه،بدون جلبِ توجه تو ، توجه میکنه!
پس بی خیال "ن"
بی خیال همه آدم هایی که...
هرکسی به میزان غصه هایش گریه میکند! "البته به نظر خودم فقط!"
شاید یکجورایی دو رو شوم!
نمیدانم!!!
بعد یک سالو ده ماه و چند هفته و چندین روز، از گروه مورد علاقم بخاطر یه چند کلمه نظری،بلاکم کردن در فیس بوق.
کسی از آن ادمهای مجازی گروهم کک شونم نگزید!!
الاان نباید احساس طرد شدگی بگیرم؟!
یا احساس تنهایی کنم؟!
نفهمی نیست آدم احساس خوشحالی کاذب کنه از اینکه یک عالمه دوست داره از نوع مجازیش؟!
نفهمی ست دیگه!اصلا خریت محضه!
همیشه خدا عذاب وجدان گرفتن برای اینکه شاد بوده ای، یک جور بیماری نیست؟؟!
مهران مدیری(مرد هزاره چهره) : من از همون اولشم آدم اشتباهی بودم!
گاهی آدم باید در درون خودش خُرد بشه تا به خودش بیاد.
این همه خُرد شدن لازمه خدا؟!
می دانی!
داشتم به این فکر میکردم که چرا ما باید بخاطر نادانی و جهل یک نفر دیگراینقدر بد بخت میشدیم!؟
چرا بخاطر همان یک نفر یک خانواده از پیشرفت باز می ماند.حتی تک تک فرزندان آن خانواده حتی خاطره خوشی از گذشته و دوران کودکی شان هم نداشته باشند.
کاش می شد برگشت به عقب.خیلی عقب تر.
گذشته ها را جبران کرد.
گذشته ها و دوران کودکی ما هیچ چیز قشنگی ندارد.
گذشته ها گذشته.اما دوران کودکی و نوجوانی را مگر میشود دوباره تجربه کرد که گذشته ها را فراموش کنیم؟
آن هم اینقدرکه جای عمیق گذشته بجا مانده باشد!
آه!
کاش ما هیچ وقت تو آن کشور به دنیا نمی آمدیم.کاش هیچوقت به این کشور مهاجرت نمکردیم.کاش کشور ما یه جای دیگه بود.
کشور ما یه جای دیگه بود.یک جایی که این نمی شدیم.
اما کاش ها همیشه کاش می ماند.
از وقتی چشمم به روی خوبی و بدی باز شد سعی کردم کار درست را انجام بدم.سعی کردم بعضی چیزها را تغییر بدم.
سعی کردم خوب باشم.سعی کردم آدم خوبی باشم.
اما چه فایده...
خانه از پایه خراب است...
می دانی!
اوج بدبختی زمانیه که به از دست دادن و بدبخت بودن عادت کنی!
برای من یک روز اینکه ماشین خودم راسوارشوم و یک ماه کامل در مسافرت باشم،مثل یک رویا می ماند!یک رویا که بیشتر توی فیلم ها اتفاق می افتد!
یا رفتن به سینما و دیدن فیلم.
یا اینکه ما هم خانه دار شویم.یک خانه ویلایی با حیاط متوسط که در خت انگور و انار داشته باشد.
یا یک روز خودم را مهمان کنم و بروم یک رستوران رسم و اسم دار یک غذای خوب نوش جان کنم!
و یا سیزده بدر ها بتوانیم با خیال راحت بزنیم از شهر بیرون و همیشه خدا نرویم امام زاده در خارج بیست کیلومتری شهر!که هیچ چیزی جز سنگ و صخره و خاک ندارد!...
با تمام این نداشته های کوچک و بزرگ ، هنوزم چیزای رو از دست میدهم .کاری از دستم ساخته نیست.من به ناچیز ترین چیزها قانعم.
تمام دلخوشیم این بود که برادرهایم حداقل دیپلم شان را بگیرند.تمام دلخوشیم این بود که برادر میم بجای من درس میخواند.
اما انگاراینم یک رویایی بیش نبود.ی ک توهم...
تمام این هفته مارو پاس دادن ازین مدرسه به اون مدرسه...
دیروز بلاخره یک مدیر مدرسه ای گفته بودثبت نامت میکنم.برادر میم با خوشحالی اومد و گفت که با فلانی رفته و اوناهم قبول کردن.از من هشتادتومن گرفت برای فرم مدرسه اش.
ولی امروز دوباره گفتن بره اداره آموزش و پرورش. و آنجا هم قسم عباس! خوردن که جا ندارن و یک نامه دیگه به یک مدرسه دیگه نوشتن و قراره میم بره و شاید معجزه شد و قبول کردند!
اوج بدبختی زمانیه که عادت کنی به "از دست دادن " و "بدبخت"بودن!
خسته ام.خیلی خسته ام...
اینکه بیایم اینجا و ناله کنم کاری درست نمیشود.
اینکه بشینم و برای ناتوانی هایم اشک بریزم هم هیچچیز تغییر نمیکند.گاهی باید هیچ کاری نکرد.
هیچ حرکتی.حتی باید جلوی احساس احساس هایمان را هم گرفت.بی حس شد.و فقط نشست و تماشا کرد.
طبیعت و قانون انعکاس کار خودش را میکند.
من به احساس های ``س`` بی تفاوت بودم.کسی پیدا شد و یا خواهد شد که به احساس های من بی تفاوت باشد!
`میم` پارسال بازیگوشی کرد.درسش را درست نخواند.با معلمهایش دهن به دهن شد و امسال مدیرش کاری کرد که با وجود قبول شدنش،کلن هیچ مدرسه ای حاضر نشد ثبت نامش کند.آخر میدانی! لج کردن با یک معلم ایرانی ان هم تو شهرستان به این کوچکی شیر نر میخواهد و ادم سنگی!
حالا هم او انگار باید بپیوندد به صدها دانش آموز ترک تحصیلی افغان!
بعد یک روز دوباره یکی از ایرانی ها شغل های تک تک برادرانم را میپرسد! و من با حرصی عمیق و با لحن تمسخر آمیز میگویم: همه مهندس!
و ان ایرانی هم نگاه تندی میکند و می گوید:زیادی حرف می زنی ها!
و این چرخه قانونی ادامه دارد.من بدی میکنم.کسی پیدا میشود که دو برابرش را به من پس میدهد!
بدی من بی جواب نمی ماند.این قانون زندگی تو دنیاست.بدی هیچکس بی جواب نمی ماند.اعتقادی هم ندارم که ان دنیا پس خواهیم دادبلکه همین دنیا.
فقط اینجا یکم عجیب است! اینجا من بدی کردم.ولی صد برابرش بهم بر میگردانند.
باز هم گله ای نیست! قانون- طبیعت و انعکاس-همین است.حالا اینجا یکم انعکاسش تندتر و شدیدتراست!
باز هم گله ای نیست.کشور اسلامی است دیگر!
اینکه در خیابان دوچرخه تو،توقیف کنن و بگن بدوو برو سند دوچرخه رو بیار آن هم فقط افغان ها! یکم خنده داره!
خب ما هر روز شاهد سخت گیری بیمورد جنابان هستیم اینم روش!
والا ما به اندازه تیمور لنگ!(کی بود اصلا!؟) یا اینور های آن ور ایران که وحشی نیستیم!
این همه سخت گیری بی مورد به نظرم لازم نیستااااااا! حالا خود دانید!
ما که با هر محدودیتی کنار آمدیم! اصلا همین الان داشتم میگفتم اگه به ما بگن کفش پوشیدن هم دیگه ممنوعه! ما می گیم چشم! و بعد پا برهنه راه میریم ! یه همچین آدمای حرف گوش کنی هستیم!
منی که زورم نرسید آن روز مردک بخاطر اینکه مارو اذیت کن هی الافمون کرد و بعد داداش``م`` رو ثبت نام نکرد ، یک مشت بزنم تو دهنش. چیکار کنم؟!
مایی که جز خدا(خدایی که منکرش میشن)کسی را نداریم که پشتمان بهش گرم باشه باید چه خاکی تو فرق سرمان بریزیم!؟
کی میخواهد تاوان همه ظلم هایی که ادمای کمی قدرتمند سر مون میکنند رو بگیره!؟
کی جواب کار آن مردک تو اداره آموزش و پرورش که هی مارو الاف کرد و بعد پشت سرمان لابد به همکارش گفته که این افغان ها رو باید اینجوری دک کرد ، بدهد!؟
اصلا من بعد وقتی احساس کردم دیگه بریدم به کی بگم: خودت هوای ما رو داشته باش!؟ ...
نه!
باید یک خدایی وجود داشته باشه.باید خدایی باشه که حق ادمای مظلوم رو از حلقوم ادمای ظالم بکشه بیرون!
باید یک خدایی باشه که جواب اون مردک رو بده!
باید یک خدایی باشه که نیشخند تمسخر آمیز آن دخترجوان روجواب بده!
باید یک خدایی باشه.اصلا من کاری به حرفای معنویی که میگن خدا رو باید برای خودش بخواهیم ندارم!
اصلا خدا باید برای ما ادمای بدبخت بیچاره آواره که هیچکس پشتیبان ما نیست باشه تا انتقاممون رو بگیره!
اینکه میگن خدا وجود نداره خیلی خیلی ترسناکه.اگه من روزی برسه که باور کنم خدایی وجود نداره ،حتما خودم رو حلق آویز میکنم و راحت! چون خدایی نیست که به امید کمکش زندگی کنم و بگم: خدا می بینه! خودش حق آن ظالم رو کف دستش میزاره!
نود و نه درصد معلم های ایران زمین،بهشت رو زمین!عقده این!
افتضاح نیست؟!
دختری به سن من مدام با عالم و ادم سر جنگ داشته باشد؟
هنوز نداند در کجای راه است؟ به چی و که تعلق دارد؟
مثل بچه ها رفتار کند؟
هنوز خودش هم باور نداشته باشد که دارد کم کم پا را از نوجوانی به سن جوانی میزارد و از خیلی چیزها عقب افتاده باشد؟
مدام بیاید و آه ناله سر بدهد ؟!
البته که افتضاح است!
البته که این دختر باید خیلی خیلی تلاش کند تا کمی بیشتر تر بزرگ شود!
یک روز،به خودت میای و می بینی تمام عمرت داشتی تو، توهم سر می کردی!
هیچی نشدی! هیچکی نبودی! هیچ جا نرسیدی!
تمام عمرت دور خودت چرخیدی! تمام عمرت پوچ پوچ بودی!
یک روز،به خودت میای و می بینی ترس تو تمام لحظه های زندگیت خفه ات کرده بوده!
یک روز...
به خودت می یای می بینی همه بلند پروازی ها و جاه طلبی هات فقط یک خیال واهی بیش نبوده...
یک روز...
عذاب وجدان حسی بدی است!
مدام توی گوشم وجدانم میخواند: آدم بدی بودی!منتظر آدم خوب هم نباش!
هر انتظار خوبی و یا آمدن و بودنِ ادم خوبی که داشته باشم همین جمله را در گوشم می خواند: آدم بدی بودی!منتظر آدم خوب هم نباش!
حالا با این بهانه،هر بدی ی که دیدم از هرکسی،حق اعتراض ندارم!
می گویند چیزی که عوض داره گِله نداره!
داشتم به دختر فروشنده ای که داخل فروشگاه لباس بود فکر میکردم...
و خودم را سعی کردم جای او ببینم...صبح می رود فروشگاه،بدون هیچ نگرانی از وضع وطنش کارش را انجام میدهد...شب بر میگردد،بدون نگرانی انتحار و یا خبری از کشته شدن هموطن هایش...با هموطن هایش حرف میزند ، از کنارشان رد میشود...و نگران هیچ نگاه تحقیرکننده ای از جانب آنان نیست.
مثل امروز من که از رادیو خبر کشته شدن بیست و چند هموطنش را میشنود برایش عادی نیست.لحظه ای می ایستد و ازخودش می پرسد چرا؟!
راستی! وطن داشتن چه مزه ایی است؟؟؟؟!!!
عمه الیزا :باید بدانی آدم مدت کمی جوانه و مدت زیادی پیر!
در کمال تعجب شاهد بودم که او هیچ چیزش نشد! شاید یک و یا دو روز غصه خورد یا حتی گریه کرد،ولی بعد از دو سه یا چهار روز از خاطرش رفتم.
دیده ای آیا که بچه کوچکی بدون پدر و مادرش بمیرد؟ اگر کسی پیدا شود که نیازهای اولیه آن کودک را فراهم کند او زنده خواهد ماند.بزرگ خواهد شد و شاید هیچ وقت هم برایش اهمیتی نداشته باشد که پدر و یا مادری نداشته است...بچه ای که بدونِ مادر زنده می ماند چرا بقیه بدونِ دیگری زنده نماند!؟
دخترم! اگر یک روز کسی جلویت ایستاد و توی چشم هایت خیره شد و با اشک بهت گفت که بی تو می میرد،مبادا فریب بخوری! مبادا برای این دروغ بزرگ احساسی خرج کنی! در همان لحظه که این جمله از زبانش ادا میشود تمام توانت را در مشت هایت جمع کن! دستت را بلندکن و محکم بکوب توی دهانش! و تف کن بر صورتش برو! و حتی پشت سرت را هم نگاه نکن!
اینکه کسی بگوید بدون کسی دیگری می میرد ، دروغ ترین حرف تمام تاریخ را زده است! ... .
یک آغاز احمقانه و پایان احمقانه تر...
شاید در یکی از روزهایی که خیلی موفق است یکهو هوای اینجا به سرش بزند. به قول خودش دست زن انتخابی اش! را بگیرد برای سفر و گردش چند مدتی بیاید اینجا!
شاید در آن یکی از روزهای خیلی موفقیتی اش من اصلا موفق نباشم!
آنوقت هر از گاهی که نگاهش به نگاهم میخورد، توی چشم هایش سرزنش همراه با تحقیر کردن ببینم.آه! که چه بد میشود...
در آن یکی از روزهای موفقیتی اش،مدام با زنش جلوی چشم هایم رژه برود و مدام با رفتارش یاد آوری کند که تو می توانستی جای "این"(یعنی زنش) باشی و نخواستی خودت!
و من بخودم و زندگی نکبتی ام نگاه کنم و حرفی برای گفتن نداشته باشم.آه!که چه بد میشود...
در آن یکی از روزهای موفقیتی اش،از پیشرفت و موفقیت اش حرف بزند.از فامیل های احمقش.از کارهایی که میکند.از درس هایش.از...
و من تمام حرفم برای گفتن ، این باشد که روزمرگی هایم مثل زن خانه دار میگذرد!
آه! که چه بد میشود...
در آن یکی از روزهای موفقیتی اش،او خانه دار شده باشد.پولش از پارو بالا رود.در رشته خوبی تحصیل کرده باشد.همسر ش خیلی خیلی بهتر از من باشد...
و من هنوز تو هضم رفتار "میم" مانده باشم.ادبیات نخوانده باشم.سه تا بچه قد و نیم قد از کت و کولم بالا برود.برادرهایم هنوز در سرگردانی به سر ببرند.شوهرم کچل و چاق و بیسواد باشد. و او هی به بچه هایم نگاه کند و با پوزخندش به من بفهماند که چی شد آن همه حرف که میگفتم از بچه زیاد متنفرم!؟آه! که چه بد میشود...
در آن یکی از روزهای موفقیتی اش،همراهشان یک دختر دو ساله و نیم هم داشته باشند که اسمش را "زهرا" گذاشته باشند.
آنوقت من بادیدن آن دختر بچه یاد روزهایی بیفتم که او به شوخی میگفت مامان زهرا! آه! که چه بد میشود...