184_

موهایم  را کوتاه کردم.

دلم میخواست میتوانستم موهایم را مثل یک سرباز کم و یا کچل کنم!

موهایی که حتی به درد زیبایی ام هم نمیخورد،را چه کار آید اضافی!


موهایی رو که هیچوقت از داشتنش لذت نبرده باشی رو باید از ته بزنی.

موهایی که نتوانی برای دل خودت مدلش بزنی و یا به دلخواه حالت بدهی را باید از ته بزنی.

موهایی که نتواند آزادانه باد را لمس کند را باید از ته بزنی.

موهایی که بیرون بودنش گناه محسوب میشود و نگاه پدرت موقع بیرون بودنش از روسری ات،سرزنش بار است را باید از ته بزنی...


راستش دلم زیادی پر بود.نه گریه ام می گرفت و نه بغضم می‌شکست و نه حتی میتوانستم فریاد بزنم...تمام نفرتم را در قیچی جمع کردم و خرچ خرچ...کمی سبک شدم...!


بایدبهش برسم!باید هی تند تند بلند شود و رشد کند.به کار زیبایی  ام که نمی آید.بودن و نبودنش یکی است!

ولی میتواند دل پرم را صدای خرچ خرچ قیچی اش،خالی کند!



183_

امروز رفته بودیم برای عکس و انگشت نگاری ،برای گرفتن کارتهای شناسایی و یا همون آمایش ۹_۱۰

نمیدانم چرا باز یه حس طلبکارانه ای داشتم.احساس میکردم همه حقم رو خورده اند!...

یک ساعت و نیم منتظر ماندیم.حتی یه کولر هم نداشتن،به آقاهه گفتم پشت چشمتون ابروست! گفت زیادی حرف میزنی ها!

ترسیدم! بعدش تو دستام لرزشو به وضوح میدیدم...

سه تا کارمنده اخم کرده بودند! یک ونیم ساعت معطل و منتظر بودیم.انگار حق باباشون رو خورده بودیم.

منم ازونها دسته کمی در طلبکار بودن ازهمه ندارم.دلم میخواست یه چیزی بارشون کنم.هه!

جمع پولی که پرداخت کردیم تقریبا یک میلیونو هفتصد هزار تومان برای هفت نفرشد.



  • امروز مطمئن شدم چقدربیهوده غصه خعلی چیزا رو خوردم.اما یک روز من تغییر میکنم.ی ک روز همه چیز عوض خواهد شد.یک روز همه چیز جای خودش خواهد نشست...
  • برای کشته و شهید های وطنم متأسفم.
  • یک خانمی ایرانی  در فیس بوق پست همدردی با شهید های انتحاردیروز کابل گذاشته بود...اما بعدش حذف کرد!احساس همدردیشون هم تبعیضی ست! یا شایدم لحظه ای!



182_

دلم میخاد برم کلاس نقاشی :/

هعییی روزگار نقاشم نشدیم :/

181_

میدانی!

باید رفت.باید از جایی که خنده یه دخترک در خیابان یا کوچه ای میشود نشانی از هرزگی رفت...!

باید از جایی که همه را با یک نگاه می بینن من چادری و دخترک ساده را هم هرزه میپندارند،رفت...!

باید از جایی که سفیدی گردن دخترکی ، مرد غولی را به گناه می اندازد،رفت...!

باید از جایی که  عیسی به دین خود و  موسی به دین خود نمی تواند بماند و همه یک شکل شده اند،رفت...!

باید فرار کرد...نمیدانم کجا...اما خسته ایم!

خسته  ازبودن و پنداشتن موجودی که  سر تاسر گناهم.من گناه نیستم!

خندیدن من نشان از هرزگی نیست آهاااااااااااااااااااااااای مردان عجبیب الخلقه!

...

180_

 برای آدمی مثل من باید یک خیانت خعلی عمیق رخ بدهد تا باور کنم نباید نباید نباید به کسی اعتماد کنم.حتی به برادرم...

ته دلم خالی ست.

بعضی چیزها آدمو لال میکنه.لال شده ام...جای سرزنش هم نمونده حتی...

باید لال شوم.باید دور باشم از خعلی ها.میترسم...به هیچکس  نمیشه اعتماد کرد...

179_

  • میدانی!

خوب است آدم یک نفری را داشته باشد که حتی از حالت چت کردنت هم بفهمد که غمگینی

کمی دور از واقعیت هست.میدانم

اما ممکن هست!

این روزها یک نفر هست که میفهمد ناراحتم.از اینکه میفهمد غمگینم بدون هیچ حرف و توضیحی، ازش سپاسگذارم.

دلم میخواهد ازش تشکر کنم ولی غرورکی کوچکی ته دلم نمی گذارد .

خدا کند که همیشه از این یک نفرها باشد.برای ما خانم ها داشتن همچین کسی که بدون اینکه بهش چیزی در مورد ناراحتیمان بگوییم ،خودش  از حالت حرف یا رفتار مان بفهمد و همدلی کند نعمت بزرگیه و شاید خوشبختی بزرگی!


نمیدانم!ولی امشب قدرشناسیم گل کرده!

  • چه زیبا گفت خیاط  کهن سال:
زندگی هیچ وقت اندازه تنم نشد،حتی وقتی که خودم بریدم و دوختم... .

میترسم! میترسم هیچوقت زندگی اندازه تنم نباشه ...حتی وقتایی که همه افسارش دست خودم باشه!خودم ببرم و بدوزم!


آخر هیچوقت هیچ چیز زندگیم باب میلم نبوده.نه اینکه زیاده خواه و ناشکر باشم نه.

هیچوقت هیچ چیزی به میل من نشده.نه قدم.نه قیافم.نه سوادم.نه خانواده ام.نه کشورم...

هیچوقت...حتی کوچکترین خواسته ام با اینکه تمام تلاشمو کردم برای همان کوچکترین خواستم...

نمیدونم مشکل از کجاست... 

میترسم اینبار اون کسی که میخام هم باب میل من الاقل تا حدی هم نباشه...حتی اگه خودم انتخاب کنم...خودم تصمیم بگیرم...خودم...


کاش هنوز هم به دعا خعلییی اعتقاد داشتم.ایمان داشتم.باورش داشتم...کاش...




178_

یارو به زنش جلوی من میگوید: خررررررر

بعدترهایش رو به من میکند و ادعا میکند که از نظر خودش هرکسی میتواند ،مانند حضرت زهرا یا حضرت محمد(ص) باشد و بستگی به خود آدم دارد.

و از همه بدتر خوب بلد است رو منبر برود(سخنرانی کند) و نصیحت و امر به معروف کند اما دریغ از یکم عمل و فکر به گفته ها و اندیشه های خودش.(خدا شفایش دهد!!)


خعلی با خودم کلنجار رفتم که چرا بهش نگفته بودم:آآآآآآآدم،به زنش تا حالا نگفته خررررررر!



  • همیشه که رفتار علنی خشونت آمیز لازم نیست.همین که انگیزه و امید را از دل جوانهای  ازیک ملت بیگانه را بشورن و بندازن دور،میتواند مثل پمپ اتم نابودکند.فرقش اینکه کم کم. اما صد در صد حتمی!
اکثر جوانها و نوجوانهای افغان از ادامه تحصیل در ایران بی انگیزه اند.نه اینکه همه شان مثل برادر من خنگ باشند نه ها! 

برای نابودی یک جامعه بیگانه که داد کسی در نیایدهمین بس که امید و انگیزه را از جوانانش بگیرند! و تا میتوانند از درون تخریبشان کنن!

تنگ نظری تا حدی این  ملت یا دولت را خفه کرده که ``امید`` این نیا ز اولیه برای ادامه زندگی رو از این جوانها گرفته اند و در حالت خفقان نگه شان داشته اندو بعد انتظار دارند همین جوانهای ناامید دست به کارهای خلاف نزنن و یا برای پاک کردن صورت مسئله میگویند:برگردین مفت خورهای افغان به کشورتون.خونه عمتون که نیست... .

177_

دیشب داشتم فکرمیکردم که شاید خدا هنوز منو نبخشیده...شاید هنوز منو بخاطر یک اشتباه یا گناه کودکانه ام نبخشیده که لیاقت خعلی چیزها رو ازمن گرفته...

شاید باید ریز ریز تاوان بدهم.

از هر جایی چیزی را از من بگیرد تا اینگونه تاوان اشتباه کودکانه ام را پس بدهم...


اما مادرم همیشه میگفت: خدا گناه های دوران کودکی رو میبخشد.

اما خدا مهربان تره...خدا بزرگتر از این حرفها ست مگه نه؟




  • خعلی حرف هاست که باید از ذهنم خارج شه.نه اینکه بر زبانم جاری شه و تبدیل به حرف و کلام شه نه.باید فقط از ذهنم خارج شه...باید دوباره بنویسم.
دوباره باید روی کاغذ حرفهامو بنویسم.

176_

دلم میخواهد داستان بنویسم

مثلا از روز مرگی های یک دختر تازه عروس...یا کارهای خانه یک زن میانسال...یا ...

نمیدانم...فقد دلم میخواهد بنویسم...

مثلا داستان حوصله سربر آن دختری که عاشق مردمتأهل میشود را بنویسم،بنویسم که  باهاش فرار میکند، زنش میشود...نمیدانم چه میشود در روز مرگی های عشق اشتباهش که میخواهد طلاق بگیرد...


مریم سرش تو گوشی اش است.لحظه ای میخندد.

فاطمه میگوید: دختری خوشگلی بود.خاستگار زیاد داشت.دختری کاری بود...

مریم سرش را از تو گوشی اش بلندمیکند:  وکیل گرفته (باخنده میگوید)

فاطمه درحال ور رفتن با انگشت پایش میگوید: اون گور نداشت،کفنش کجا بود...دلم به حالش میسوزد...

فاطمه باحرص این حرفها را میگوید.و من در حالیکه به صورت  بچگانه فاطمه چشم دوخته بودم،با خودم فکر میکردم: چقدر میفهمد...من چهارده ساله که بودم نمی دانستم حتی سیگل ماهانه چی هست حتی!!

مریم همچنان میخندد.انگار چت کردن با آن دختر دم طلاقی بیشتر از اینکه متأسفش کرده باشد،خنده اش را آورده بود!



دلم میخواهد داستان بنویسم...

پانزده ساله ش است...یک خواهر دارد...

خواهرش هفده ساله است.دختر پانزده ساله انگار زود تر بلوغش کار دستش داده که عاشق مردی با اختلاف سنی زیاد و قبلا ازدواج کرده ،میشود...

دختر فرار میکند.یک بار خودکشی میکند...بعداخانه مادر پسر میرود،آنجا قالین میبافد...

معلوم نیست...آینده اش مبهم است ...


من به گوینده داستان دختر گفتم: زنها انگار واقعن ناقص العقل است!!


دلم می‌خواهد داستان بنویسم...

نمیدانم ماجرایش چیست...هیچ نمیدانم 

فقط میدانم: رویش اسید پاشیده اند...دخترک زشت شده است.

برادرک عصبانی میگوید:همه آدمها وحشی اند.

و من مثل همیشه که از اینجور داستانها میشنوم دلم میخواهد بگپم تو خانه ام.اینجا امن تر است.هنوز انگار برای زنها خانه پدری امن تر است...

هنوز باید این را در ذهنم مرور کنم: دختر باید آهسته بیاد و آهسته بره.خارج ازاینجا هنوزم ناامنه...






175_

برادرک گفت :«خدا رو شکر که زندگی خوبی داریم...من هدفی ندارم...ولی هدفم لذت بردنه...لذت بردن از زندگی خودش یک نوع هدفه!»


برادرک هم گاهی حرفای خوبی میزنه.

174_

می دانی!

آدم وقتی اعتقادش به دعا را از دست بدهد،در واقع خعلی چیزها را از دست داده...بعد کم کم امید به زندگی اش را هم از دست میدهد.هرچه قدر موفقیت به دست بیاورد . یا اگر ببازد گاهی...باز پوچی ِِ در درونش حس میکند.


من هم دعاهای هرچند گاهیم رنگ و بوی دعا ندارد.برای همین منشاء ای برای قوت قلب گرفتن در وجودم احساس نمیکنم و به همین دلیل امیدی که قبلن ها داشتم را الان ندارم.


اعتقاد داشتن به یک چیزی که آدم را امیدوار کند خعلی خوب است.هر چیزی که باشد مهم نیست.مهم آن امیدواری که آدم را برای زنده بودن و زندگی کردن سر پا نگه میدارد هست.


باید دوباره اعتقاد به دعا  کردن را در وجودم محکم کنم...

173_

  • ,حتما یک موجودی معصوم و بیچاره ای آسیایی ها و آفریقایی ها را بد جور نفرین کرده است که هنوز هم که هنوزه پسر پرست اند و بقای نسلشان را در پسر دار شدن میدانند!کاش یک موجود معصوم و مظلوم دیگری پیدا شود و نفرینی کند که هیچ دختری به دنیا نیاید! بعد خواهیم دید بقای نسل دست کیست!!


  • آدم باید یک مادر خعلی خوب داشته باشد.مثل مادر زهرا.گرچه از زهرا خوشم نمی آید واز آن دسته دخترکانیست که هشتاد صدم ثانیه از دقیقه هایش را با چت کردن با پسرهای ابلح هدرمیدهد. دست به سیاه و سفید نمیزند و در سن پانزده سالگی اش ناخن هایش زیادی برای سنش بلند است.و موجود بی احساس به خواهر ناتنی کوچکش است که وقتی بچه های دیگر کتکش میزند خم به ابرو نمی آورد.و توی گروه مجازی ای که بودیم از کلمات`` وای مامانم اینا `` و`` بای`` استفاده میکردو من دلم میخواست نزدیک میبود و بامشت می کوبیدم تو صورتش! . و از همه مهمتر مراعات سن پیر پدرش را نمی کند و گوشی همراه یک تومانی خریده...البته در این یک مورد حق دارد! پدر دو زنه را باید با دار حلقه آویز کرد! آنهم پدری که برای پسر دار شدن ازدواج مجدد در سن نزدیک به پیری و با زنی بیست و چند سال کوچکتراز خودش میکند!درحالی که دوتا دختر دارد!

مادر زهرا مادر خوبی است.چرا؟ خب پشت دخترش هست.برایش همه چیز که بخواهد میخرد.لوس بارش آورده.به ادا واطوارهایش کاری ندارد.هرکلاسی که بخواهد ثبت نامش میکند.به دوستانش گیرنمیدهد.به طرز لباس پوشیدنش ایراد نمیگیرد.در جمع ها باهاش تند برخورد نمی کند... و کلهو با چنان مادری خوش بحالش شده.

البته باید بگویم از مادرش هم خوشم نمی آید.از آن دسته عجوزه های بیرحم هست که دخترش را دوست دارد!
ولی خب برای دخترش مادر خوبی هست.و چون من عقده خعلی آن چیزها که چهار و پنج سطربالاترگفتم را دارم.اعجوزه بودن مادرش اهمیتی ندارد.اخلاق دخترک هم اهمیتی ندارد.اینجا مهم مادرخوب داشتن هست!!




172_

آدم باید جرأت داشته باشد.باید کمی هم به فکر خوشی خودش باشد(کمی!نه آنقدر که مدام سر دیگران کلاه بگذارد و تنگ نظری خفه اش کند)! . باید برای رفاهش تلاش کند و جایی برود که راحتر زندگی کند.


من باید جرأت داشته باشم.کمی بیشتر به فکر خوشی خودم باشم.باید برای رفاهم تلاش کنم و جایی بروم که بتوانم بهتر و راحت تر زندگی کنم.


باید فکر رفتن از ایران را بکنم! بایدبه فکر برنگشتن به کشورم باشم آخر کشور من هنوز کشور زنها نشده و جای زندگی یک زن نیست.


باید از ایران که بماند از این طرف آسیا بروم.کوچ کنم.از دیدن تمام آدمهای تنگ نظر خودم  رامحروم کنم.


باید از این کشور بروم.نمیخواهم در آینده مثل پدرم قانع باشم و عوارض و مالیات یک میلیون و هشتصد تومانی بدهم و مالیات کارگری و بنایی!! حق شهروندی هم نداشته باشم.

باید هیچوقت به کشوری که من زن را محکوم میکند به بودن موجود دسته دوم و حتی مغزم را هم نسبت به حق و حقوقم شست و شو میدهد،برنگردم.


باید از این کشور بروم.نمیخواهم تا ابد همسایه تنگ نظر ایرانی مان از آن ساختمان بلندش به خانه حقیری من چشم بدوزد و بعد فکر کند که حق ما همین خانه حقیری است و حق خودش بر بلندای برج آسمان خراش های همانند لس آنجلس!


بایدهیچ وقت به کشوری که تبعیض قومیتی بیداد میکند در آن و شصت درصد مردمش که هیچ جوره  نمی خواهند دست دوستی به بقیه قومیتهای دیگر بدهند و از خر شیطان و آن فکرهای وحشیانه شان پایین بیایند،برنگردم.


باید از این کشور بروم.باید به کشوری بروم که وقتی نزدیک دو دهه در آن زندگی کردم.با مردمش هر جور که بوده خو گرفته ام.در آن بزرگ شده ام... به چشم بیگانه بی فرهنگ بی سواد . فلان و بهمان نگاهم نکند و حق شهروندی در صورت پرداخت مالیات قدم به قدمی که بر میدارم را داشته باشم!


باید از ایران که بماند از این طرف آسیا بروم.کوچ کنم.و از دیدن تمام آدمهای تنگ نظر خودم را محروم کنم.


171_

میدانی!

این روزها،لای درز های بینِ خواستن و نخواستن،قوی بودن و ضعیف بودن،محکم ایستادن و گاهی جا خالی دادن،پر از احساس و بی احساس شدن،بین دوست داشتن و نداشتن  و ...گیر کرده ام.

گاهی آنقدر در تمنای چیزیم که ندارمش که این نداشتن خلأ بزرگی میشود ...

و گاهی آنقدر هیچ چیز نمی خواهم که گویی همه چیز دارم...!

شده ام یک دخترک سرگردان ...انگار تازه چشم بر دنیا باز کرده ام و طالب هدفی برای زنده بودن و زندگی کردن... .




  • این روزها!حصار نامرئیِ بین خودم و آدمهای دیگر می بینم که تا حد زیادی از صمیمی شدن من با آنها جلوگیری میکند،درنهایت نتیجه اش فاصله گرفتن از آدمها میشود.


  • چه خوب بود اگر بی نیاز از همه بشر بودم!
شدنی نیست چون انسانها به هم نیازمندن...ولی من این روزها محتاج بی نیازی از انسانهای دیگه ام.نیازمند بی نیاز از نیازمندی...

تا کمی خودم را بیابم!

 

170_

 مانند عمیقی و شدت تنهایی یک پیرزن که مدت هاست رهاشده و فرزندانی که عمری برایشان جان کنده بود،فراموشش کرده اند...میل به گریستن دارم...!

169_

  • تو سریالهای ایرانی،همیشه مذهبی ها آدمهای خوبی هستن و غیرمذهبی ها آدمهای بدی.اما فکرنمیکنم همیشه آدمهای مذهبی آدمهای خوبی باشند و یا غیر مذهبی ها آدمهای بدی!

  • من دوست های واقعی زیادی ندارم.شایدبهترباشد بگویم اصلا ندارم! اما دوستان مجارزی زیادی دارم که خعلی خوبن،ولی این روزها حوصله هیچ کسی را ندارم،مغزم ازمکالمه و حرف زدن گاهی سووووووووت ویا جیغغغغغغغغ میکشد! خوبی داشتن دوست مجازی اینه که با حذف چند برنامه می‌توانی دوباره به غارتنهاییت پناه ببری.تنهایی حقیقی که دوستان مجازی را هم توش راه نمیدهی حتی!

  • فرهاد من،من ِشیرین را به نگاه دخترکی چشم رنگی،یا شایدم گیسوان پریشانش میفروشد!

عجب روزگاری شده جلل خالقا!!


  • ``بخور و بشین`` و یا ``نان تر خور`` منم!*
آخر نه هنری،نه کاری نه باری!خب برمن خورده ای(خرده ای!)وارد نیست! من راضیم! آنان که استعدادم را گور و کفن کرده اند اندکی حال ناراضی ان! خب بدرک!




*کنایه به بیکاری و عاری!تنبل!






168_

میدانی!

من از وقتی پا به سنِ نوجوانی گذاشته ام،تمام عیدهای سال را گریه کردم.تمام محرم های سال را زار زده ام.تمام شب قدرهای ماه رمضان ها را اشک ریخته ام.

دلیلش را درست نمیدانم.فقط میدانم میم.باعث گریه هایم میشد.

می گویم دلیلش را درست نمیدانم برای این است که شاید سالها بعد برای گریه هایی که کردم بخاطر دلیلی که داشته ام،افسوس بخورم و به خودم بگویم که دلیل هایم اصلا برای زار زدن موجه نبوده.


اما الان هم دلم میخواهد زار بزنم.برای احساس های امروزم که چقدر ازعمق درونم خلأ از چیزی  رافریاد می شنیدم.

دلم میخواهد زار بزنم،برای تصور خوب بودنِ خعلی ها و اشتباه بودن تصورم. متوجه اشتباه شدنِ این تصور خوب پنداشتن خعلی ها و رو شدن دستشان.

دلم میخواهد زار بزنم از حرفهای بد امروز که شنیده ام.کارهای بد امروز که دیده ام.از جایی که هستم.از دیدن آدمهایی که دور و برم هستن.از خودمی که اینم...

دلم میخواهد زار بزنم...


نمیدانم دلیل زار زدن هایم برای زار زدن موجه هست یانه.مثل همه آن زار زدن های سالهای قبل که وقتی به دلیلهای شان نگاه میکنم افسوس میخورم که چرا بیخود زار زده ام و اشکهایم را حرام کرده ام.

ولی باز دلم آرام نمیشود.

باید زار بزنم.باید گریه کنم.باید خودم را خالی کنم...آه! 







+:

غم انگیزو ساده لوحانه  بود!

رها کردن ِِحصارهای تنهاییم برای امید داشتن به خوبی آدمها!


هیچ کس آنی نبود که میخواستم... چه انتظار بیهوده ای!

وقتی هیچوقت آنی نشدم که میخواستم...!


167_

می دانین گوگولی های نازک!

تو ذات آدمهاست اینکه وقتی برای کسی کاری میکند انتظار دارد درقبال کارش ،چیزی به دست آورد!معامله کردن و معادله کردن در ذات انسانهاست!

فکر میکنین برای چه شما را از میانِ آن همه گوگولی های نازدیگر که در قفسِ تنگ که مثلِ پیازهایی روی هم انباشته شده بودین و در پشت وانتی منتظر کسی که بیاید و نجاتتان دهد از آن تنگای نفس گیر شلوغ،بیرون آورده و منجی نجاتتان شده ایم؟!

محض رضای خدا؟! یا برای ادای دینیِ انسانیتمان؟!یا اینکه دلمان به حال یتیمی و کوچکیتان سوخته؟!

خییر!هیچکدام!

ما شما را آورده ایم در حیاطِ خودمان جای داده ایم و بهتان آب و غذا میدهیم ،نه برای انسانیت است نه دلمان به حالتان سوخته و نه محض رضای خدا چنین کرده ایم!

ما به شما آب و غذا میدهیم و شما باید در ازای چنین لطفی،جانتان را ،گوشت تنتان را به ما بدهید!

ناعادلانه است نه!؟

این خصلت ذاتی انسانهاست.انسانها حتی برای محبت به یک گل هم از او انتظار پس دادنِ لطفش را دارد.برای خوبی در حق یک حیوان زبان نفهم هم انتظار دارند طبیعت جوری لطفش را تلافی کندو پس برگرداند به خودش!


انسان ها به تو چیزی میدهند تا چیزی بگیرند! باور نکن اگر حتی می‌گویند برای انسانیت لطفی میکند!

میدانین!آنها حتی برای خدا هم اگر کاری بکنند چشم انتظار جبرانش از طرف خدا میمانند! و خدا این را خوب میداند!


گوگولی های نازمن!

شاد و شنگول این طرف و آن طرف حیاط میدوین و سرخوش از محبتی که ما بهتون می کنیم و غافل از اینکه محبت ما تاوان بس سنگین برایتان دارد!

آه! گوگولی های نازمن!

مرغ و خروس آینده!

لطفا ازکاری که ما در آینده درحقتان میکنیم ناراحت و دلخورنشوین از دستمان!

این در سرشت و خون ماست تا در ازای محبتمان از شما چیزی پس بگیریم!

حال که شما چیزی جز جانتان ندارین ، ما هم شما را ذبح کرده و میخوریم...!

لطفا! لطفا !از دستمان دلخور نشده و غمگین نباشین!


دوست دارتان،بانو!