آدمها!
مثلِ درخت اند!
در جایی ریشه که دواندند...
زمین گیر میشوند!
میدانی!
ریشه هایم گَندیده اند!
راه رفتن از کدامین
سو ست!؟
دختر خوب،دختری است که زیاد حرف نمیزند!
دختری است که سنگین منگین است!
دامن میپوشد!
تا دیپلم درس خوانده و بعد آن می ماند خانه اش!
خیاطی و کارای دستی بلد است!
در هفته یکبار بیشتر از خانه خارج نمیشود!
تنهایی جایی نمیرود!
بلند بلند نمیخندد!
آشپزی اش خوب است!
نجیب است!
گونه هایش از برخورد با نامحرم جوانی سرخ گشته و شرم دارد!
در مورد خاستگارهایش اظهار نظر نکرده و میگذرد قضاوت را بر عهده پدر!
چادر میپوشد! مهم نیست به چادر معتقد است یا نه!
دختر خوب دختری است ...
اصلا خلاصه اش این است که دختر خوب دختری است که سنگین و منگین می نشیند خانه پدرش و دست به دعا منتظر آمدن شاهزاده رویا هایش با اسب سفید، می ماند!
چند ماه پیش ها که برای گرفتن عکس کارت آمایش ده رفته بودیم،میم برای انگشت زدن کمی گیج بازی در آورد...
آن روز کارمند اداره اتباع جمله ای گفت که هیچوقت یادم نمیرود :
کسی که نمیخواهد کاری را انجام دهد با کسی که نمیتواند،خیلیییی فرق دارد!
نباید رک و صریح عقایدم را به زبان بیارم.نباید خودم باشم.نباید پیش آنها کسی باشم که خودم میخواهم...
ه اینکه عقاید من و یا خود بودنم بد است نه! برای اینکه نمیتوانند خودشان باشند از من آدم بده ای میسازند تا نتوانستن های خودشان را پنهان یا کمرنگ کنند!
من دختر قویی هستم!
قوی بودن همیشه به معنی زار نزدن و ادعای خوشحال بودن نیست!
من دختر قویی هستم!
آنقدر قوی که میتوانم صدای شکستن دل پدرم را از نگاهش بشنوم!و دلم از ته ته اعماق وجود بسوزد ولی باز فردا روی پاهایم بایستم!
آنقدر قوی که با تمامِ نشدن ها،باز برای شد ها تلاش کنم.
آنقدر قوی که میتوانم سر تا پا وجود اشتباهم را تحمل کنم ولی بعد کلی زار زدن باز بلند شوم و به این زندگی کوفتی ادامه دهم!
آنقدر قوی که خودم را با واقعیت ها وفق دادم و سعی نکردم دل به چیزی واهیی خوش کنم!
انقدر قوی که فردا همه این دردها را در گوشه قلبم به فراموشی میسپارم و سعی میکنم به زنده بودنم ادامه دهم.
قوی بودنم تا همین جا بس که
میم را تحمل کرده ام!
فردا!
باید دست قلب شکسته ِ خُرد شدهِ دلم را محکم بگیرم و با خودم برش گردانم همانجا!
همان شهرستان تنهایی هایمان!
و بعد روزه سکوت بگیرم.
آنقدر روزه سکوت بگیرم که یک روز از هجوم کلوله های نگفتن،خودم منفجر شوم!
صدای گوشخراشش،همه وجودم را می خراشد.
زمان ایستاده .و همه جهان راصدای او گرفته است.همه جهان صدای اوست.همه جهان صدای عوق آور اوست.
زمان که دوباره به چرخشش افتد.باید بار و بندیلم را جمع کنم .
تا حالا احساس کرده اید که خدا همه بدبختی های جهان را روی شانه های شما انداخته است؟
تا حالا احساس کرده اید که خدا چقدر به شما بدهکار است و باید بدهی اش را بدهد؟
تا حالا دلتان خواسته یغه خدا را بگیرید.محکم بچسبید و سرش بلند فریاد بزنید؟
تا حالا از چیزی عوق تان گرفته؟
تا حالا از همه وجودتان.از همه ریخت زندگی تان.عوق تان گرفته؟
تا حالا زمان برایتان ایستاده؟
تا حالا دلتان خواسته یک شب که صبح شد بار و بندیل تان را جمع کنید و بزنید به چاک؟
تا حالا شده گریه کردن هم سبکتان نکند؟
زمان باید تندتر حرکت کند.باید صبح شود.
من باید شجاع تر شوم.
باید بلد باشم رفتن را.
باید بعد عوق زدن از همه وجودم .ریختم.هستی ام .خودم را بر دارم و ببرم
باید یک جایی برای من باشد.یک جایی که دستم به خدا برسد.
یک جایی که شانه هایم احساس سبکی کند.
یک جایی که خدا بدهی اش را به من بپردازد.
یک جایی که یغه خدا را بتوانم بگیرم.سرش داد بزنم.
یک جایی که زمان تند تر باشد.من خوشحالتر.خدا مهربان تر.
یک جایی که عوق نگیرد!
یک جایی که او نباشد.صدای گوشخراشش همه وجودم را نخراشد.همه صدا ها صدای او نباشد.صدای گوشخراش او.
اخ !
اسم آدمی که وسط یک آهنگ کاملا شاد گریه اش میگیرد را چه میشود گذاشت؟
یکی از عادت یا ویژگی یا ...نمیدانم چی اسمش را بگذارمِ من این هست که وسط یک جشن.یک آهنگ شاد.یک خنده از ته دل.یک جمع دوستانه.یک مسافرت ... یکهو بغضم میگیرد!
نه اینکه بی دلیل باشد ها!نه!
دلیلش نازک نارنجی بودنم هست؟ خیر! لوس و تی تیش مامانی بودنم هست؟خیر! دلیلش ته دل خالی بودنم هست؟ بله! دلیلش انتظار و توقع خوب پیش رفتن اتفاقات پیش رو هست؟ بله!
همیشه برای بغض های ناگهانی ام دلیلهای موجهی هست!
نمیدانم!
اما نباید اینبار آنجا بغض کنم.نباید بگذارم نبود مادر ته دلم را خالی کند.نباید از نیوفتادن و نشدن اتفاقا ت پیش رو طبق خواسته و برنامه ام، اشک بریزم.نباید خودم را ببازم.باید کمی جسور باشم.کمی محتاط تر.کمی خوشخیالتر و بی خیالتر.
دیشب تصویری از ذهنم گذشت.خودم را در پنجاه سالگی دیدم که داشت به نوزده سالگی ام نگاه میکرد!
با خودم گفتم:یک روز دلم میخواهد برگردم به همین سالها.به همین نوزده سالگیی که هیچ چیزش به نوزده نمیخورد! به همین سال که دیگر بر نمیگردد.دیگر من نورده نمیشوم.پدرم پنجاه و پنج نمیشود.برادرکم چارده نمیشود،مثل همین روزها که دلم شدید برای هفت سالگی اش تنگ میشود.
دیگر هیچ وقت من در سال ۱۳۹۵نخواهم بود!
نباید برای این همه نشد ها اشک بریزم.بغض کنم.نباید دلی که ته اش خالی است و پر از ناامیدی ، را پرت کنم گوشه ای تا مثل همیشه خالی بماند و پر از ناامیدی!
خالی بماند که من به برادرجانی نگاه کنم که کت و شلوار پوشیده بجای ذوق کردن ته دلم خالی تر شود!
خالی بماند که از رفتن به مسافرت هم بغض م بگیرد!
خالی بماند که ...
نمیدانم!
اما یک نفر باید بلد باشد و بداند که چطور میشود وسط جشنی ، آهنگ شادی، خنده از ته دلی،جمع دوستانه ای،مسافرتی...بغض نکرد وقتی ته دلت خالی ست!؟
برادرک ناهارش را خورده و رو تُشک نرم و گرم من دراز کشیده و آهنگ گذاشته و سعی میکند بخوابد تا از نگرانی نجات پیدا کند،آخر با همکلاسی اش دعوا کرده و فردا باید با والدی برود!
و من اینطرف تر خسته ام!
بهش میگویم نگران نباش! فردا همه چی درست میشود!
و باز خودم فرو میروم توی فکرهایم!
فکر!فکر! فکر!
همه جا با من است!
نه از این فکرهای اندیشمندانه! نه!
موقع طبخ غذا فکر میکنم!
موقع قدم زدن فکر میکنم!
موقع خوابیدن فکر میکنم!
موقع غذا خوردن فکر میکنم!
فکر!فکر!،فکر!
و همیشه در همه کار،فکرحواسم را پرت میکند
انقدر حواسم را پرت کرده که همین چند ساعت پیش زنگ زده بودم برای تمدید مهلت برگشت کتابی از کتابخانه،دو بار مهلتش را با خودم مرور کردم ولی الان یادم نمی آید یازدهم بهمن بود یا شانزدهم!؟
آنقدر حواسم را پرت کرده که با گذشت یک دقیقه از نمک کردن برنج،یادم نمی آید دو قاشق ریخته ام یا یکی!؟
آنقدر حواسم را پرت کرده که نمیدانم دو تومن پول را،دو تا هزار تومن ! را کجا گذشته ام!؟
دل میخواهد از شرشان خلاص شوم!فکر هایم را میگویم.
اما نمیشود...
وقتی پرمیشوم از هجوم فکرها،سرم را با کار گرم میکنم...با کتاب خواندن...با قدم زدن...
باز نمیشود...نمیروند!
آنوقت هی حرف میزنم!
هی با همه از هجوم نگرانی هایم میگویم!
هی غر میزنم!
آنقدر از همین هجوم فکرهایم به ستوه امده ام که دیگر کسی گوش شنوایی برای شنیدن حرف هایم ندارند!
دلم میخواهد من جای برادر ک بودم!
روی تُشک نرم و گرم خواهری دراز می کشیدم.آهنگ میگذاشتم ...و بعد که سعی میکردم از فکرهایم به خواب پناه ببرم
صدای خواهری از لابه لای دُپدُپ آهنگ می آمد:
نگران نباش!همه چی درست میشود!
سین را رد کردم!
با تمام ادعای دوست داشتنش ...
پشیمان نیستم
فقط میترسم!
از اینکه روزی پشیمان شوم که چرا فرصت ندادم تا دوست داشتنش را اثبات کند!
میدانی!
این چند وقت سعی کردم کار هایی را که دوست دارم انجام دهم.
ولی دست و پاهایم را زنجیر کرده اند!
میخواهم ولی نمیشود!
میشود هم کامل آنطور که باید نمیشود!
مثل این است که دستهایم را به پشتم ، و دو تا پاهایم را هم ، به هم سفت با طنابی بسته اند و من با همان پا ها و دستهای بسته میخواهم بدوم ولی مدام میخورم زمین!
دقیق که نگاه میکنم همه عمرم همین روال بود!
میخواستم ! اما نمیشد!
همه نوزده سال عمرم خوردم زمین!
کسی نبود بلندم کند!
خودم بلند شدم، اما باز وقتی چیزی میخواستم،باز میخوردم زمین!
شاید میم درست میگفت! نباید میخواستم!
شاید باید به حرفش گوش میدادم!
همه عمرم را مثل یک دختر سر به زیر و گوش به فرمان و رباط از پیش تنظیم شده! عمل میکردم !
لعنت به او!
که یادم نداد خواستن توانسن است!
او فقط مدام در گوشم خواند خواستن زمین خوردن هست و نباید بلند شوم!
نباید بخواهم!
نباید چیزی که میخام بشوم!
لعنت به او!
حالا برای ساختنِ دوباره خودم باید زخم ها و دردهای زمین خوردن را متحمل شوم!
برایم غم انگیزی اش اینجاست که تنهایم و لعنت به او که اینقدر تنهایم کرد!
هیچ کس، شبیه وبلاگ هایش نیست...!
نمیدانم!
شاید واقعا نمیشود روی آدمها حساب کرد!
نمیشود و نمیشد روی او هم حساب کرد.
حالا که با او هم نشد که بشود، هیچ جوره نمیتوانم دلم را نسبت بهش صاف کنم!
آه!
باز هم تصمیم اشتباهی!
آدم اشتباهی!
مسیر اشتباهی! ...
خدایا!پناه بر تو از این همه اشتباه!
چند وقتی هست که جواب تماس ها و پیامهای بعضی ها را نمیدهم...
اما از آنجایی که فضولی در ذات این بشرهای آسیایی نهفته است! باز به طریقی میایند و میخواهند سر از همه چی آدم در بیاورند!
خب بشر!
ندانی که چی دارد توی زندگی ما میگذرد،به کجایت بر میخورد اخر!؟
خوبه موقعی که بهشان نیاز داریم نیستن!
کاش یاد بگیریم تا کسی از ما کمکی یا مشاورتی نخواسته،سعی نکنیم توی زندگی مردم برای داشتنِ حرف های خاله زنکی مان،سرک بکشیم وسر از کار مردم در بیاوریم!
بهم گفت :مسافرت خوش میگذره
بهش گفتم: دفعه قبل یک ساعت قبل رفتن توی اتوبوس زار زده بودم،یک ساعت موقع برگشتن!
کجای این مسافرت خوشی دارد!؟
کجای مسافرت های من خوشی دارد؟!
وقتی همه اش از روی مجبوری یا پیش آمد مشکلی است؟!
من کی مسافرتی از روی گردش و دلخوشی رفته ام؟!
شاید این بار همه چی خوب باشد!
شاید این مسافرتِ اجباری و اختیاری خوب تمام شود...
کاش که بشود...
کاش ...