تجربه اندک و خام من نشان داده اکثرا پولدارا در اکثر مواقع فقط لاف میان و لاف تیکه پاره میکنند.
پس کو آن سایه وحشت ترامپ!!
روز گذشته به برادری گفتم با رفتارهای مشکوکش باعث شده که ا. به تو شک کنه که پول اش را تو برداشتی!...
این جمله نسنجیده ام باعث شد چند ساعت هی با پرخاشگری بگوید که او هرگز از خانه پولی بی اجازه بر نداشته است و ...
من برای خبر چینی پسر خاله احمق مان مدام حرص میخوردم و میگفتم که چطور میتونه اینقدر راحت حرف اینو به آن برسونه و بین فامیل. آشنا و دوست دلخوری ایجاد کنه... و حالا خودمم با رفتار و حرف نسنجیده ام باعث دلخوری برادری با داداش بزرگه شدم.
گاهی آدم نیت بدی پشت حرفاش نداره.ولی ادای کلمات نسنجیده و گفتن حرف زیاد و بی مورد همان نتیجه ای را دارد که حرف بد با قصد نیت بد.
صد بار به خودم قول دادم حرف زیاد نزنم و قبل حرف زدن کمی تأمل کنم ولی کو گوش شنوا !
اگر منو بیماری نکشد.سیل و طوفان نکشد.گرسنگی و تشنگی نکشد.تصادف و حوادث غیر قابل پیش بینی نکشد...حتما حتما نادانی و ندانستن میکشتم!
همه چیز درست میشود.نمیزارم یعنی نباید بزارم ریچار(لیچار)بافی های این ملت فهیم! روی روحیه ام تأثیر بگذارد.به ریش نداشته شان بخاطر تظاهر بخوبی شان میخندم و ادای دخترک نفهمی را در می اورم که نمیفهمد همه همه همه خوبی این ملت فهیم کشک تندی هست که خیلی وقت هست گندیده !
همه چیز درست میشود.وسط حرف های گله مانند ِتبعیض بین ایرانی و افغانی میپرم و ( دارد زیادی در طول تاریخ احمقانه خاور میانه و خاور حاشیه ،خاور نزدیک ،خاور دور ،خاور بالا ، خاور پایین خاور راست و چپ و فلان و بهمان کش می آید و حال آدم را بهم میزند)حرف بی ربط به موضوع میزنم و خنده ای هم چاشنی اش میکنم تا دختر23ساله ای برگردد بهم بگوید:خوشبحالت که اینقدر شادی!
همه چیز درست میشود.روی تمام قواعد ی که با خودم برای دختر سنگین منگین و متین شدن،کشیده بودم،پا میزارم ،همه آن خط نشان ها و خط قرمزهایی را که مادرم برای دختر خوب و نمونه جهان سومی شدنم وصل کرده بود و در ذهنم حک کرده بود را پاک میکنم تا وقتی که دختر20ساله متاهلی گفت میخواهد کنکور بدهد برای رشته ادبیات؛ ته دلم را حسرتی عمیق خالی نکندکه حسادت شود.حسرت شود.که عقده شود...فقط میخندم و موضوع را با جوک و شوخی احمقانه ای عوض میکنم .
درست هست که هنوز پولدارها نقطه اند و جهان دورشان میگردند.درست هست که پوستم دارد با شیرینی مثل نمک روی زخم میشود! درست هس که بعضی ها تو چشمت در می آیند و تو هم باید تو چشمشان در آیی! درست هست که هر روز بر قیمت کیک و کلوچه افزون میشود و من برای خرید یک آدامس باید قران قران حساب کنم که نشود حساب از دستم در برود و زبانم لال از این بیشتر هشتمان گرو نه مان بماند.درست هست که خانه و زمین گران شده و خرابه شام را هم به قیمت خون پدرشان رهن میدهند...ولی همه چیز درست میشود!
درست هم نشد تمام که میشود نه!!؟
همیشه فکر میکردم که هر سوالی ازمن میشود من در قبال پاسخش مجابم یا مجبورم راست بگویم.
در حالیکه هیچکس مجبور نیست به سوالی پاسخ راست یا کامل دهد که نسبتا و یا کاملا خصوصی یا شخصی ی ست.
من یک بار زدم زیر حرفم...
اما انگار باید تمام طول عمرم ، با آدمهایی دمخور شوم که میزنند زیر حرف و قول و تعهدشان
کاش میشد بعضی ها رو در اغوش گرفت، و بعد بهشون گفت که چقدر دلتنگشانم.
اما گاهی گفتنِ دلم برایت تنگ شده ، مسوولیت می طلبد.گاهی تعهد...گاهی هم پا گذاشتن روی غرور نداشته ام...
جای یک نفر در زندگیم خالیه.
یک نفر که صادقانه دوستم داشته باشد.یک نفر که امروز داخل بانک کنارم روی صندلی مینشست ،آن حس خالی بودنِ زیر پاهایم با تکیه به شانه اش رخت میبست و میرفت.
یک نفر که میدانستم اینقدر توانا هست که میتواند این همه مشکلم را کم کم جمع کند و ببندد.
یک نفر که بلد است کوچ کردن از این خاک دلگیر را.
یک نفر که جنتلمن نباشد،فقط قوی باشد.آنقدر قوی که فکر نداشته ها و نشده ها عصبی اش نکند.داد و بیداد راه نیندازد.موقع این همه نشده ها فقط لبخند بزند و بگوید:همه چی درست میشود.
یک نفر که جای مادرم را بگیرد،غصه های همه این خانواده را بخورد.حساب خرج مخارج را بکند.
یک نفر که پول داشته باشد که من برای خودم خرج کنم خرج کنم خرج کنم.
یک نفر که مثل من نباشد،مثل او نباشد،مثل ما نباشد.
یک نفر که واقعی باشد.واقعی واقعی...
وجدانم می فرماید: خیالبافی بس است!
میدانم.پا شم بروم پی کارهایم.
هر روز که بزرگتر میشوم.هر روز که مسوولیت هام بیشتر میشود.هر روز که دیدم نسبت به دنیا واقع بین تر میشود...
دنیا با تمام وسعتش ،برام تنگ تر میشود...تنگ تر ...تنگ تر.
امروز، دلیل نوشتن دراینجا رو یادم اومد.
اون موقع ها او پتک بزرگ تری بود! پتکی که هر لحظه ممکن بود با کوباندنش بیشتر از بین بروم.هنوزم نقش پتک بودنش را محکم حفظ کرده و هر لحظه کوبیده میشود سرم.
اما رنگ باخته. و شاید بزرگترین هدفم در زندگیم اینه که با او مبارزه کنم! همه چیزهایی که او در من نقش بسته را دور بیندازم ...و شکل و فرمی جدا از او بگیرم.
این منِ سرگردان،ساخته و نقش بسته پتک بزرگم.
چه کسی در ساختن شخصیت یک کودک بیشترین نقش را دارد؟
بودنش اینقدر پر رنگه که با تمام غصه ها و مشکلاتمون،بقولی تو دلمون اب تکان نمیخورد.
یک پیرمرد ارام و مهربان تمام زندگی یک خانواده است.خانواده ای که با مشکلات زیادی شکل گرفته،کامل شده و هنوز با بودن مرد ارام و مهربانی دارد نفس میکشد.
مردِ مهربان پنجاه و چند ساله ای که کودکی هایش را سخت گذارنده.جوانی هایش را نچشیده تمام کرده.و درمیانسالی اش غربت و آوارگی و هزار نوع مشکل دیگر رو پشت سر گذاشته و دارد میرود روی سنِ پیری...
داشتم فیلم سینمایی `برادران باد` را تماشا میکردم.میانه فیلم، حسِ بدِ نبودنش بهم هشدار میداد که
بدون ِاین مرد ارام و مهربان چقدر بی پناه میشوم...که چقدر برادرک بی پناه میشود...که چقدر این خانواده پایه هایش میلرزد...گریه کردم.برادرک بهم نگاهی کرد و گفت:دیوانه.
برادرک که از غم تنهایی این مرد ارام و مهربان خبر ندارد.متوجه نیست که اگر خدایی ناکرده نباشد،چه کوهی از اندوه و بدبختی رو دوشش تلنبار میشود.که تو این کشور لعنتی جایی نخواهد داشت با ان سادگی اش بدون او.
حال باید از خدا بخوام که این مرد ارام و مهربان را در پناه خودش،برای ما حفظ کند.سایه ی وجودش را از سر ما بر ندار.نگاه مهربان و لبخند دوست داشتنی اش را همیشگی کند.غصه ها و تنهایی هایش را کمرنگ تر سازد.دلش را مانند رفتار آرامش،آرام تر کند.
خدا! این مرد میانسال ارام و مهربان،بابای من و پناهِ من بعد خودت و تنها دلخوشی زندگی ام هست.او را برای من حفظ کن.
آمین.
خوبی هایت زیادی از ادمهای این کشور دیدیم.
اما گاهی واقعا از بعضی خوبی هایشون من میترسیدم و میترسم.
دلیل ترسم اینه که مدتی بعد یکهو تغییر عقیده میدهند و تا قران اخرش را نستانند،آرام نمیگیرند! دلایل زیادی هم از پشیمانی خوبی کردنشون به چند تا مهاجر پایین تر خودشون وجود دارد.
یکی از دلیلش هاش منفعتی است که از خوبی و کمک شان نبرده اند...دلیل دیگرش دو رویی شون اند!از دستی میدهند و از دستی دیگه پس میگیرند...
آدمهایی که نه دیگر به خاطر خدا به انسانهای پایین تر از خودشان،از لحاظ مالی و ...کمک میکنند .و نه بخاطر انسانیت...چون از بچگی بهشون گفته اند بخاطر خدا و بهشت باید به انسانها کمک کرد.خوبی کرد.خوب بود.
و حالا نه بخدا معتقدند و نه به دین عربها! و بهشت! پس چرا باید خوبی کنند بدون چشم داشت منفعت بردن!
کسی هم از کودکی بهشون یاد نداده اندکه بخاطر انسان و انسانیت به، همنوعشون کمک کنند.خوبی کنند. وقتی از خوبیشون نفعی نبردند.درصدد پس ستانندنش بر نیایند .
به ""ن"" گفتم : تو هم نادیده اش بگیر!
نادیده اش بگیر!
چقدر این جمله وقتی که توانایی بکار گیریش رو داری ،میتواند خوب باشد.
در این چند ماه گذشته ، خوب بلد شده ام تقریبا نصف ادمهای تو زندگی ام را نادیده بگیرم.
همه ادمهایی که سعی میکردم با آنها دوست باشم و آنها سعی نمیکردند.ادمهایی که برایشان خوب بودم و آنها برعکس.
ادمهایی که فقط مواقعی که محتاجم بودند سراغم را می گرفتند.ادمهایی که...
من حتی آدمهایی که را خیلی دوست داشتم هم از این قاعده مستثنا نکردم.
من میم.آن دختر دوست داشتنی را نادیده گرفتم.آن روزها که مهمانشان بودیم و من چقدر یواشکی نگاهش میکردم و حتی برایش بخاطر مسئله ای گریه هم کردم...
آدم وقتی بتواند آدمهایی رو که دوست دارد نادیده بگیرد،میفهمدچقدر و تا چه حد میشود خیلی ها رو نادیده گرفت و از کنارشان گذشت.
من دلم برای آن دختر دوست داشتنی که روزی در کودکیمان دوست بودیم و او تنها دوست فامیلی م بود، تنگ شده است ولی باید بنا به مسائلی نادیده اش بگیرم و بیخیال باشم.
نادیده گرفتن به معنی دوست نداشتنشان نیست.به معنی تنفر داشتن هم نیست.
نادیده گرفتن به معنی اینه که به حال خودشان بگذاری با تمام خوشبختی هایی که تو را در آن سهیم نمیدانند... .
دلم میخواهد همه کتابهای دنیا را بخوانم.
دروغ چرا!
دلم میخواهد همه کتابهای دنیا را بخوانم،فقط برای اینکه جای تمام احساس های پر از خلا ٔ ام را،با دانستن پر کنم!
اما! همه احساس های خلائ، از ندانستن نیست!
گاهی همه خالی بودنها، از نداشته!