پیرمردِسرهنگ ِبازنشسته ی چرخ ساز گفت که چهار سال از درسش را در افغانستان پنجاه سال پیش خوانده است...
پنجاه سال قبل افغانستان را تصور کردم،بعد هی دلم سوخت...هی دلم سوخت...هی دلم سوخت...و گدازههای آتش تبدیل به اشک و از چشمانم خارج شد!
بعد دو ماه همکلاسی بودن با لیلا،امروز در راه برگشت به خانه هایمان،گفت که مطلقه است!
تمام این دو ماه فکر کرده بودم که دختر دم بختی ست که دیر یا زود میرود سر خانه و زندگیش.
اما امروز با حرفهایش متعجبم کرد و متاسفم.
یک بار یک رمان ایرانی خوانده بودم،زنی شوهر بد دهن و دست بزنی داشت...
داستان زندگی لیلای همکلاسی من...همه تصورات من از زندگی یک مرد بد دهن و خشن ر ا دارا بود...و مثل رمان ارکیده همانقدر غمناگ و افسوس بار.
دارم فکر میکنم که چه غم انگیز است ته آرزوهای یک دختر،به ازدواج ناموفقی ختم شود...
و چه خوب است که لیلای همکلاسی من،طلاقش را اخر خطِ زندگی ندانسته و دارد تلاش میکند برای خودش زندگی کند.هنر یاد بگیرد...روی پاهای خودش،شرافتمندانه بایستدد...و چشم به یاری هیچ مردی با اسب سیاه ننشیند!
شوهر چیز خوبی ست!
او انقدر آزادی پیدا کرده که میتواند در روز چهار پنج کلاس برود...اینقدر ازادی که چادر را کنار بگذارد...آنقدرپول که میتواند هی خرج کند...آنقدر ازاد که شلوارک و تاپ بپوشد داخل خانه اش...اینقدر ازاد که موهایش را به دلخواه رنگ کند...اینقدر ازاد که تا غروب به خانه برنگردد...
برای آزادی هم که شده شوهر کنید!
اصلا همین بس که می توانید شلوارک و تاپ بپوشید ...!
من نوزده سالمه!
روانشناسا میگویند در این سن طبیعی ست گاهی احساس دوست داشتن.
اما من دوست داشتنی که پایانش در پیری نباشد را نمی پسندم.
برای همین برای هر دوست داشتنی که میدانم اخرش به پیری ام نمیرسد ،اندکی اشک می ریزم و بعد فراموشش میکنم.
امروز نون. بهم گفت که فلانی ها در موردم گفته اند که قبلاً دختر خوبی بودم.باحجاب تر بودم و فلان و ...
یادم رفته بود در میان چه ادمهایی زندگی میکنم...
یادم رفته خودم نباشم.عقایدمو به زبان نیارم.
یادم رفته بود باید همرنگ این گرگای گوسفند نما باشم...
یادم رفته بود...
آدم گند اخلاقی شده ام!
برادری خیلی وقت پیش بهم یاد اوری کرده بود که دارم مثلِ میم. میشوم.و من انکار کرده بودم.انکار که نه.مخالفت حتی.
حوصله هیچ آدمی، به عنوان ``فامیل `` را ندارم. وقتی می ایند خانمان کلافه میشوم.دوست دارم تو سوراخی بخزم و دنیای تنهایی اطرافم را حفظ کنم.بعد هایش از اینکه چرا از هیچ حمایت اجتماعی بر خوردار نیستیم مینالم.
از اینکه این همه تنهایی از بهر چیست مینالم!
مقصر این اخلاقم مستقیم و صد درصد خودم نیستم.
برای خودم واضحه که در این وب مقصر همه بدبختی هایم،میم. را معرفی کرده بودم.الان هم مقصر اوست!
هیچکس نمیداند میم. چه موجودیست.
مثلا همین دیروز.داشتم خوش و خندان فیلم سلام بمبئی را تماشا میکردم.که ناگهان با چند جمله اش به تمام روزم گند زد.
اصلا همین امروز،حرفهایی زد و رفتاری کرد با الف.که بعد ها من مجبور میشوم جلوی الف. تظاهرکنم.تظاهر به اینکه او بیماره و من چقدر متاسفم از حرف و رفتار میم.
که مدام سعی کنم لبخند بزنم.که مدام سعی کنم گند کاری های او را جمع کنم.که مدام سعی کنم وظایف او را با مردم بجایش، بجا بیارم.
انتظار بزرگیه از خودم که مثل قبل ها صبور باشم.که مثل قبل ها تظاهر کنم.که هنوز با تمام این نشدهای مزخرف لبخند بزنم...
ادم گند اخلاقی شده ام.و اعترافش چیزی را تغییر نمیدهد.
به برادری گفتم که دو چرخه را میبرم تو کوچه و دو چرخه سواری میکنم
بعد انتظار داشتم که مثل همیشه مخالفت کند و چند حرفی هم بارم.
اما گفت:برو! هر که هرچه بهت گفت بهم بگو بیام خودم حسابشو برسم!
منو این همه خوشبختی! محاله.
وقتی صاد ازمن پرسید که دوست داری شوهر آینده ات چه جوری باشد!؟در جوابش گفتم: مثلِ خودم باشد،فقط کمی بیشتر فهمیده باشد!
در حالیکه داشت با وسایل اتاق دوازده متری اش ور میرفت،گفت که پسر دایی ام را قبول کن...
پرسیدم پسر دایی ات کیه؟
گفت که همان که مدام از تو می نالد سین را میگویم...
من پاهایم را دراز تر کردم.خودم را بیشتر مشغول ور رفتن گوشی ام نشان دادم و چیزی نگفتم.
شاید او باید بر میگشت و رو به من میکرد و زل میزد تو چشام و میگفت: تو بیشتر از اون نیستی.خودت را اینقدر دسته بالا نگیر...
این جمله را نگفت اما.ولی سکوتش در برابر سکوتم حاکی همین دو جمله بود.
اگر که میگفت شاید من هم در جوابش میگفتم: تحمل شما ها سخته! سین هم درست مثل شوهر خودت می ماند و خودت هم درست مثل شوهرت...همان اندازه بیشعور و چشم سفید!
این جمله ها را نگفتم اما.ولی سکوت من هم مثل سکوت او، معنایش حاکی همین جمله هایم بود.
بهار،همیشه به تندی رعد تمام میشود!
همه بهار های زندگیم فصل بهار از فصلهای دیگر زودتر میگذشت.
هر چقدر هم که غصه و اندوه داشت،هرچه قدرم که افسردگی داشت،هر چقدرم روزهایی که گاهی سخت میگذشت...اما زودتر از روزِ فصلهای دیگر تمام میشد.انگار که بهار بجای نودسه روز به تمامی سی روزه!
شاید دلیل این زود گذری از نظر من،علاقه من به فصلِ بهاره.
بدون هیچ تملقی،تو این فصل بیشتر امید به زندگی دارم.بیشتر برای چیزی تلاش میکنم.سرحال ترم.و شاید شادتر... .
اندوه های فصلِ بهار هم تند تر میگذرد!
فکر میکردم من آنقدر ها هم غرور دخترانه ندارم.
اما اشتباه میکردم.
خوب که فکرکردم. وقتی سین. چیزی گفت که به غرور دخترانه ام برخورد،برای همیشه کنارش گذاشتم.
وقتی ی. حرفی زد که به غرور دخترانه ام برخورد،تا به الان باهاش حرف نزده ام.
وقتی صاد،کنایه ای زد که به غرور دخترانه ام برخورد.نادیده اش گرفتم...
وقتی زن حاج غ چیزی گفت که به غرور دخترانه ام برخورد،رفتار چکشی نشان دادم!
وقتی...
درست است که دخترکی به ظاهر ساده و بی شیله پیله ای یم.
اما از همان زمانهای خردسالی ام،غرور دخترانه نهفته و در عین حال قویی داشتم.که در برابر هر توهینی که به ذات دخترانه ام میشد جبهه میگرفتم.
دارم اول صبحی به این فکر میکنم آخرین باری که از دیدن کسی خیلی خوش حال شدم کی بود؟!
باید ادمی باشد که خوشحالی دیدنش،کاذب نباشد.
دیروز که داشتم از کنار درب دیوار حیاطی که کلی درخت داشت،رد میشدم.دلم حیاطی خواست با کلی درخت.درخت انگور،انجیر،انار،توت...
خدا رو چه دیده ام!؟
شاید یک روزی آنقدر پولدار شوم که خانه ای ویلایی بسازم که حیاطش پر باشد از درخت.
درخت انگور،انجیر،انار،توت...
مرضی به مرض هایم اضافه گشته!
باید مدام در حال انجام کاری باشم.اینکه ثانیه ای ،دقیقه ای،ساعتی یک گوشه بدون هیچکاری بمانم برام سخته.
در حالت دراز کشیدن هم باید کاری انجام دهم.کتابی بخوانم.با گوشی ور برم.ادامسی بجوم و فرتی هی بادش کنم و بترکانم! کاری نبود... انگشتانم را بشمارم!
گوشی ام نیست.برق نداشتیم.گذاشتم خانه فلانی ها که شارژ شود.
و فلانی ها رفته اند و در خانه نیستن...
چیزی انگار از وجودم کنده شده است...
اه!
کسی چه میفهمد آدم تنهایی را که رفیق و همدمش یک گوشی هست!
بدون گوشی ام وقتی غمگینم ،غم سنگین تره!
وقتی در این حجم تنهام،تنهاترم!
وقتی نگرانم،نگران ترم!...
یادم نمیرود ان شبهای تنهایی ترم را که چقدر بی گوشی ام غمگین تر بودم...
خدا رحمت کند! خدا از سر تقصیرات و گناهانش بگذرد.خدا اجرش دهد...کسی که گوشی را ساخت. و انسانی را از تنهایی نجات داد!
خدا!
متاسفم که جات رو یک گوشی گرفته...!
همیشه چیزی برای آدمها هست که بهشون دل ببندد.
خوب که فکر میکنم توی زندگی ام دلبسته هیچ آدمی نیستم.حتی پدرم.
پدری که همه همه ی زندگیمه.
البته مادرم میگوید در یک سالگی ام دلبستگی زیادی به دختر عمو ام داشته بودم.آنقدر شدید که وقتی از او جدا شدیم ...مدتها بیمار شدم.
اما وابسته خیلی چیزهام.
یکی اش گوشیمه.و دومی اینجا.این وبلاگ خلوت و آرامم!
وقتی انبوه مشکلات بهم هجوم می اورد و من فکر میکنم که کارم تمام است! پناه میارم به اینجا.یکجور مسکن بعد درد شده. مینویسم. بدون اشاره به مشکل اصلی ام...
اما همین که مینویسم آرامم میکند...
به هیچکس اصرار نمیکنم که اینجا رو دنبال کند یا حتما بخواند.
چون چیزی جز مشکل نیست.و مشکل هر کس فقط مال خود شخصه.
+نسبتا بی ربط:
یکبار از جایی شنیدم یا در جایی خواندم که برای خدا نامه بنویسید و خواسته هاتونو از طریق نامه بهش بگین!