332_

به پدری میگم: خوشبحالت که به این اعتقاد داری که هرکسی روزی خودش رو میخورد و خدا روزی دهنده هست و خیالت هم راحته.من اعتقادم کمه و مدام نگرانم...


مدتی هست که مدام نگرانم.پشتم به هیچ جا و هیچ کس گرم نیست.

مدتیه که مدام دلهره دارم.از چیزی میترسم.احساس میکنم روی یک تار باریک و یا یک چیز شکننده ایستاده ام که هر آن ممکنه زیر پام خالی شه و من سقود کنم ته یه دره ای عمیقی که بازگشت و صعودی توش نیست.


خوب میدونم منشأ این ترس،دلهره،نگرانی و‌...از کجاست.

اعتقادم به خدا کم شده.اعتقادم به اینکه نیروی ماورائی هست که مواظب و مراقب ماست کم شده.اعتقادم به دعا کم شده...

خیلی وقته درست حسابی دعا نکرده ام...


این بی اعتقادی آدم را میکُشد.از پا در می آورد.می شکند.

اینکه فکر کنم  خدایی نیست.دعایی اثر ندارد...یک روزی از پا در می آوردتم...

آه خدا! خودت را به من باز گردان.



331_

پناه بر خدا  از این همه در هم  برهمی!

330_

این روزها مدام حرف زدم...

غمگین شدم حرف زدم.شاد شدم حرف زدم.نگران شدم حرف زدم.ناامید شدم حرف زدم...

حرف زدم.حرف زدم...


و حالا باید سکوت کنم.

غمگین که شدم سکوت کنم.شاد که شدم سکوت کنم.نگران که شدم سکوت کنم .ناامید که شدم سکوت کنم...

سکوت کنم.سکوت کنم...

328_قاصدِخبر خوب باشد گوشی ها...

خدا کند هیچوقتِ هیچوقت ,،هیچکس ...از پشت تلفن خبر بدی نشنود.

تو که نمی‌دانی هر زنگِ تماسی که میخورد چقدر گوش هایم تیز،چشمهایم گرد ،حواسم جمع و تپش قلبم تند میشود!

327_

من قوی نیستم.من  من بی تفاوت نیستم.هی به خودم میگم من بلدم باهمه چی کنار بیایم.من صبورم...

همه این ها فریبی بود که سر خودم را با  کلاه گشادی پوشانده بودم...


همین لحظه ها،همین ساعت ها،همین روزا ممکنه زانو بزنم وسط یه کوچه...یه خیابان...یه شهر... و زار بزنم.زار بزنم.

همین لحظه ها،همین ساعت ها،همین روزا ممکنه با تمام سعی که می‌کنم نتوانم بی حس باشم و انوقت...


همین لحظه ها،همین ساعت ها،همین روزا چقدر دیر میگذرد...میگذرد ولی دیر.آنقدر دیر که ...

326_

بهم گفته بود یک روز پشیمان میشوی.با لحن تهدید آمیزی خط و نشان کشید که می‌بیند بعدها به کجا میرسم.

دروغ چرا!

ته دلم پوزخند زده بودم.دلم قرص بود.دلم از روزگار و پدر و خانواده ام قرص بود...

گفتم باشه.می بینی.

و الان...

اه الان...

اینبار او ته دلش پوزخند می‌زند.می خندد و با خودش می گوید: دیدی! دیدی گفته بودم به کجا می رسی...دیدی به حرفم رسیدی.




325_

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

324_

روزی که گذشت،من داد زدم.صدامو جلوی پدرم بالا بردم.اخم کردم.تند حرف زدم...

فکر کردم دارم بخاطر بابام لطف می‌کنم که بخودم شجاعت دادم و با ان چند مرد با صدای بلند حرف زدم.با خشم حرف زدم.با داد حرف زدم. 

فکر کردم که دارم به بابام لطف می‌کنم که تو کارش دخالت کردم...

متاسفم.بابام به روم نیاورد.اما من متاسفم.

323_

همه چیز درست میشه...

درست نشد تمام که میشه.

322_

هنوز خیلی مونده تا بتوانم خیلی ها رو نادیده بگیریم.

یه زمانی همه رو دیدم!حساب کردم! افراطی ...بیش از حد

و حالا باید همه رو نادیده بگیرم.افراطی ...بیش از حد!

321_

برادر عین. گفت: بابایی هر چه می‌کشه از ساده گیشه...سادگی!

320_

به برادرک میگم  یه وقت تو حرص نخوری ها!

یه وقت تو غصه نخوری ها!

ما هستیم.ما رو داری.



319_

آدم هر چیزی رو بتونه تحمل کنه ...با هر چیزی کنار بیاد...هر چیزی رو بتونه نادیده بگیره...

نمی‌تونه غصه خوردن و پر پر شدن پدرشو تحمل کنه.کنار بیاد.و یا نادیده بگیره.



318_

کاش خدا دهان داشت!

دهانشو باز می‌کرد می‌گفت حسابش با من چیه؟

من ساده تر ازین حرفام که خدا اینقدر پیچیده می‌کنه حرفشو...

317_

این حجم بد شانسی؟

حالم داره بهم میخوره

316-

ادم یه عالمه کتاب می‌خونه که در این جور مواقع بدردش بخوره بعد اینجور مواقع همه خوانده هاش  و محتوای کتاب‌هامیشه کشک!

دارم از استرس نابود میشم!دلم نمیخاد کاری انجام بدم.دلم نمیخاد به چیزی فکر کنم.دلم نمیخاد...


میگن خدا به اندازه صبر ادما بهشون مشکل و بدبختی می‌ده.شاید راست میگن.آخه اگر جای من الان اون دختر ایرانی دراز هفده ساله بود که اصلا به هفده نمی‌خوره سنش،خودشو از یه جایی پرت می‌کرد و تمام!


شایدم اینطور نیست.فقط ادما به بدبختی هاشون عادت می‌کنه و صبری در کار نیست.این درسته.ادما به مشکلاتشون عادت میکنن.

اما گاهی حجم مشکل اینقدر زیاد میشه که از حد عادتی که ما بهش کردیم میگذره و زیادی به چشم میاد.اونوقته که میگن داره صبرمون تموم میشه...

نمی‌دونم دارم چه بلغور می‌کنم.فقط دلم می‌خواد به یه چیزی پناه ببرم که این حالت استرس از بین بره...




داشتم وبلاگ می‌خوندم.یه آقایی اشاره کرده بود که ترامپ حق داره و چه خوب که ژست انسان دوستانه نگرفت ...که خود این آقا اگه مسوول می‌شد وضع مهاجرا رو تو ایران عوض میکرد...منظورشون این بود که پرت می‌کرد ن بیرون...

با خودم گفتم اون اقا حق داره.حق داره از قیافه ما ها حالش بهم بخوره.حق داره که انسان دو ست نباشه...حق داره ...

همون طور که ترامپ حق داره که همه مهاجرای امریکارو بیرون کنه.که همه زندگی مهاجرای ایرانی رو که در عشق و حالن خراب کنن...

خب اینجا اگه همه مهاجرا رو از ایران پرت کنن بیرون.فوقش یکم نان خوردنو ازمون گرفتن.ما که پولمون با پارو بالا نمیره.ما که شرکتا و بیمارستانا و دانشگاه ها رو در تصرف نداریم...فوقش کار ساختمانو ازمون میگیرن.فوقش میریم همون خرابه خودمون و دو روزی با نان و اب خشک سر میکنیم...

فرق ما و مهاجرای ایرانی در امریکا از زمین تا اسمانه.







316_

دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم.ازونجایی که من ادم برونگرایی هستم باید حرف بزنم تا بتونم یکم سبک شم.

ن. خاموشه. تنها کسی که می‌ مونه و می‌تونم باهاش حرف بزنم م بود.

اما  ادم نباید خودش رو به ادمها وابسته کند.حتی اینقدر برونگرا باشد که از حرف نزدن بمیرد!

خدا! هیچکس رو اینقدر به حال خودش نذار که جز تو به کسی دیگه ای پناه ببره.

315_

میم تازه یادش اومده بچه داره.پسر داره.دختر داره البته من که دخترش نبودم بیشتر یه زیر دستی بودم که عقده هاشو سرم خالی کنه.

این آدم از سیصد و شصت روز تو سال تنها دو سه روز یادش میاد که دنیا چی به چیه...

بهش میگم تو که بلد نبودی بچه بزرگ کنی چرا پنج تا آوردی. میگه من زورم بهتون نکشید تربیتتون کنم ،منظورش از زور کتک کاریه تا زمانی که  به دوران نوجوانی و جوانی نرسیده بودیم نوش جان می‌کردیم.

میگه بچه رو باید با کتک رام کرد. منم اگه مثل سابق بودم ،اگه نمی‌دونستم که حرف نمیفهمه،اگه اخلاقشو نمی‌شناختم باز شروع میکردم براش دلیل آوردن ،توضیح دادن، که تو هیچی از بچه داری نمیدونستی،که اندازه گاو (تشبیهی خوبی نیست ولی مجبورم!)هم بلد نبودی  بچه رو چطور بزرگ کنی.که ما مثل بچه های کار بزرگ شدیم.


اما خوب اخلاقشو میشناسم.پس هندزفری رو میچپونم توی گوشم و سعی می‌کنم دهان گشادم رو ببندم.

تو این خانواده هر کسی یه عیبی داره.اون از پدرم که خوش خیال و ساده اس.اون از برادر بزرگم که فقط بلده دهان گنده شو با غرولند باز کنه.اون از برادر ع. که موذی و زیر اب گاهه. او از برادرک که غصه  همه خنگول بازی هاشو  من  بایدبخورم...

منم که هر کاری بکنم متهم میشم به چشم سفیدی و سر خود بودن و...


  • قضیه این خونه پیدا کردن هم زیادی داره کش میاد.مستاجر عربه انگار دلش نمیخاد بلند شه. اگه باز این خونه هه نشد باید بریم دنبال یه خونه دیگه.فکرشو هم می‌کنم بهم حالت تهوع دست میده.
  • وقتی به بد بیاری هامون فکر می‌کنم مطمعن میشم پشتش یه نفرینی از کسی و جایی خوابیده... آه!
  • خدا ! تو رو به خودت قسم  یکاریش بکن...نمیخای که کم بیارم؟ تو که نمی‌دونی وقتی غصه بابامو می‌بینم چقدر ته دلم خالی میشه.تو که نمی‌دونی وقتی می‌بینم تو داری پشتمونو خالی میکنی چقدر دست و پام سست و همه وجودم بی حس میشه. تو که نمی‌دونی بی تو چقدر ادما ترسناکن...تو رو خدا یبار ...پناه بیارم بخودت همه چیز درست میشه مگه نه؟ تو که بین ادمات فرق نمیزاری مگه نه؟
  • میم.رو پروفایل تلگرامش عکسی از خودش گذاشته که وسط یه زمین سرسبز ایستاده و دستشو باز کرده
از خودم میپرسم فرق بین من و او  چیه؟ چه سوال احمقانه ایی! فرق من و او از زمین تا اسمانه...از زمین تا آسمان...