سال ۹۶ هم رسید!
سال نود و پنج سال بدی نبود.خیلی کارها خواستم انجام بدم نشد.اگر شد هم نصفه رهاش کردم.
سالی بود که کمی از لحاظ فکری مستقل تر شدم.کمی دیدم به دور و برم عوض شد.
سالی بود که خاستگار داشتم.خاستگاری رفتیم.و همانطور که چند سطر بالاتر گفتم همه اش به سرانجام نرسید.سال شروع ولی تمام نشدن ها بود.
در آغاز این سال،حس حاکی از خوشحالی نداشتم،نه اینکه غمگین بوده باشما نه.ولی خوشحال هم نبودم.
میگن خوشحالی ارتباط زیادی به شرایط و محیط ادم ندارد و ادم باید از درون خودش رو خوشحال کنه!
سعی کردم خوشحال باشم.و نتیجه اش هم دوری از اکثر ادمها بود و هست.یک نوع خوشحالی در تنهایی! برخلاف سالهای گذشته.که مدام از تنهایی فرار میکردم.
احساس خلا میکنم.اینقدر خودم رو خالی میبینم که تحمل خودم را گاهی ندارم!
احساس کمبود میکنم.
کمبود یک مادر!
یک خواهر!
یک دوست صمیمی!
احساس بد نداشتن میکنم!
کشور.شرایط مالی خوب.پیشرفت تحصیلی و ... داشتن خانه...و ...
راستش مشکلات زیادی در پیش رو تو سال جدید میبینم.
کاش کمی بیشتر به دعا معتقد بودم و ایمان داشتم!
کاش امسال این رنگ خاکستری از زندگیم کنار برود . من خوشحال تر باشم...دنیا ارام تر و قشنگ تر.کاش خدا یکم هم به من توجه کند...یکم هوامو بیشتر داشته باشد...یکم خداتر باشد!
فکرهای گذری... تصمیم های کوچک و زود گذر...حرف های سطحی ...رفتارهای گه گاهی؛ وقتی خبیثانه باشند و ادم حواسش به خباثت کردارهایش نباشد،دیری نمیگذرد که متوجه میشود چقدر بد شده است.
برخی در صد رفع نیت های خبیثانه شان تلاش کرده و برخی بی تفاوت از کنارشان میگذرد.
گاهی هم ادم اینقدر به خبیث بودن و نیت های بد خو میکند که ترکش مشکل هست!
دیشب متوجه یک فکر و در پی آن حرفهای خبیثانه ام شدم! اولش به ظاهر دلیل قانع کننده ای داشتم...بعد با خودم رو راست که شدم متوجه شدم همه اش توجیه بوده و بس!
گاهی رو راست بودن با خود،چقدر سخته!
دیشب ``ف`` گفت که اینجا(اتریش) آنقدر آدمهایش قانونمند زندگی می کنن که تو حالت از هر چه قانون هست بهم میخورد!
قبل مکالمه با ف تمام دیروز داشتم به زندگی آدمهای غرب زمین فکر میکردم! و اینکه چقدر قانونمند زندگی کردن خوب هست یا چه قدر میتواندکلافه کننده باشد؟... یا دخترک هایش چقدرشاد و دل زنده ان!؟
بارها و بارها کسانی به من گفته بودند که گرچه افغانستان فلان هست و بهمان،اما ادمها آنجا شادتر هست و دل زنده تر...
من در ایران بزرگ شده ام و دارم زندگی میکنم...
ادم باید جاهای مختلف زندکی کند تا بتوانددر مورد جایی قضاوت کند.
اینکه شرق زمین بهتر هست یا غرب!؟! مهم نیست!
مهم اونجایی هست که دل دخترک نوزده ساله ای در انجا نمرده باشد!
لعنت به پسر شانزده ساله ای که دیر به خانه اش می آید
لعنت به پسر شانزده ای که باعث چشم انتظاری پدر و مادر و خواهرش تا سه شب میشود
لعنت به پسر شانزده ساله ای که باعث پیرشدن پدرِ پیرش در یک شب به اندازه یک سال میشود
لعنت به پسر شانزده ساله ای که باعث حرص خوردن خواهر بزرگترش میشود و زار زدنش در دو نصفه شب
لعنت به پسر شانزده ساله ای تا سه نصفه شب به خانه اش برنمیگردد...
لعنت به همه کسانی که به اسم فامیلی دردی روی دردهات اضافه میکنند
لعنت به شبکه مخابراتیی که مبلغ مانده شارژ گوشی ات رابالا میکشد تا تو در یک شب نگران کننده دستت به هیچ جا بند نباشد
لعنت به همه شب های این چنینی،که تو را وادار میکند تا بیدار بمانی و خواب از سرت بپرد...
لعنت به همه شبهایی که گریه اور است،بغض اور است...
لعنت به نگرانی هایی که من مسوولش نیستم...
رادیو گوش کردن چیزی بس خوب هست!
از یک زمانی که نمیدانم کی، شاید همان روزهای تنهایی تر بودنم، رادیو گوش کردن را به آهنگهای توی گوشی ام ترجیح دادم.
یک بار یک نفر در یک جایی نوشت: اهل گوش کردن رادیو شدن! کار هر کسی نیست!
در یک جایی نوشتم که برای من روز زن مهم نیست و از تبریک گفتن و شنیدن و خواندش هم خنده ام میگیرد!
مخصوصا اگر تبریک را. از زن همجنس خودم هم بشنوم،ببینم،یا بخوانم!
مگر نه اینکه روز زن همان معنی روز خشونت علیه زنان ممنوع را میدهد!؟
خودم یک بار در ذهن آگاه و ناخود آگاهم به یک زن حسادت کردم و او را مفت خور و خوش شانس خطاب نمودم!
خودم یکبار دختری را که به خودش رسیده بود و جلف و شیک در خیابان قدم میزد،سرزنش کرده بودم!
خودم بار ها مادری که خودش را مهم تر از همه حتی بچه اش میدانست،بی احساس و خودخواه خوانده بودمش!
خودم بار ها و بارها در یک زمانی زنی را خوب میدانستم که بشورد!بسابد! و بسازد! ...
ایا من مقصر بودم؟!
نه! چون در جامعه و خانواده ای بزرگ شده بودم که ذهنیتم نسبت به زنهای دیگر، رقابت بود و قضاوت!
در اطرافم به وضوح میبینم زنهایی را که با هم رقیب اند! سر بی چیز ترین چیزها! آنقدری که اینان با هم رقیب و دشمن اند،هیچ مردی نمیتواند دشمن شان باشد!
بعد چطور میتوانم با وقاحت کامل روز زن را تبریک بگویم!؟
در حالیکه مدام کارها،حرف ها و رفتارهای ناخودآگاهم و بعضا آگاهم بوی ضد زن بودن میدهد!؟
روز زن را زنهایی تبریک میگویند که مدام در حال تخریب،تحقیر و تسخیر (داشته های هم) اند! و این خنده داره!
روز زن، همان معنیی که روز مرد دارد را ، نمیدهد!
به بیماری تنهایی گرفتارم...
این الان که نگران بیماری جسمیم هستم،هیچ اهمیتی ندارد.
استرس آن روز انگار عملکرد زنانه ترین عضو بدنم را از کار انداخته.حال رفتن به دکتر را ندارم
نه! نه اینکه نخواهم بروم...فقط مانده ام با کی بروم!؟
آه...امان از بی خواهری و بی مادری!
دیروز با خودم باز همان جمله تکراری را مرور کردم: گذشته. و آینده را نداری...امروز را هم نداری...پس فقط زمانِ حال می ماند! با عشق سپریش کن!
من آدمی هستم که همیشه تحول در چند دقیقه ایی اثر میکند در من.
خیلی سعی میکنم این تحول بیشتر از چند دقیقه طول بکشد.اصلا عرض بکشد...دراز بکشد...چه میدانم.یک چیزی بکشد دیگر،اما نمیتوانم.
آدم هر چه بزرگتر شود،ذوق هایش کور تر میشود.
بچه تر که بودم،در خیال خودم،در آینده نچندان دور نقاش خوبی میشدم.یک زمانی نچندان دور،همین سال گذشته خیال میکردم در اینده نچندان نزدیک کشورگردی میشوم که همه کشورش را گشته !...
بعدترهایش نویسنده خوبی...بعد ترهایش خیاط خوبی...
و بعد ترهایش...
اما راستش! هیچی نشدم.
دخترک بی عرضه دست و پاجلفتی نبودم.
اما به مرور زمان دخترک دست پا جلفتی و بی عرضه ای شدم!
راست ترش،هنوز هم دارم توی خیال سیّر و سیاحت میکنم!
نشان به ان نشانی هنوز که هنوز است خودم را در آینده نچندان دور،زنی میبینم که میتواند برای زندگی خودش کارهای مهمی بکند.
هنوز که هنوز است در سن نوزده سالگی آینده ام را جوری متفاوت میبینم. از زن خانه دارِقد کوتهِ چاقی که دور وبرش پر بچه است نفرت دارم و فکر شوهری داری برایم مضحک است!
اما!
واقعیت زندگی من متضاد ِخیالهایم،جوری دیگری است.واقعیت زندگی من شبیه زندگی مادرم است!
آنقدر واقعی که حتی نمیتوانم مادر خوبی بشوم شاید !
من در این سن هنوز با خیالهای خامی زندگی میکنم که هیچ شباهتی به زندگی واقعی،موقعیت های واقعی ام ندارد.
یک نفر باید با یک سیلی واقعیت پندار، مرا از خواب احمقانه و خیالی ام بیدار کند. قبل انکه آنقدر بزرگ شوم که ریزترین ذوق هایم هم کور شود...!
در چند جلسه ای که رفتم.آدمهایی که دیدم.حرف هایی که شنیدم...
مربیی که خوب اموزش نمیداد.
و خانمهایی که در تمام آن چهار جلسه ساعت اموزشی شان پشت آن مربی حرف میزدند...
هیچکس نبود که بجای چهار ساعت پشت سرش حرف زدن،برود و رو در رو بگوید که خانم فلانی! من از نحوه آموزش دادنِ شما راضی نیستم!
و تمام شاگردهای قبلی اش هم به همین نحو! تمام چهار ساعت از روز را پشت سرش حرف میزدند و ریچار بارش میکردند ولی هیچ کدامشان آنقدر شهامت یا...نداشتند که بروند و چشم در چشم خانم فلانی! از نحوه اموزش خانم فلانی گله کنند!
ادمها و چیزها!عیب هایی دارند...
من هم به اندازه موهای سرم! عیب هایی دارم!
اما مطمئنم که من بجای پشت سرش حرف زدن ،شهامت گله کردن چشم در چشمِ خانم فلانی را داشتم!
گاهی سادگی شهامت می اورد!!
من ادم اجتناب پذیری هستم!
این را همین لحظه متوجه شدم!
برای جلو گیری ازخرجهای کلاس خیاطی،ترجیح دادم ولش کنم و نروم!
برای تمام دردسرهایی که قرار بود یا احتمال داشت با سین به وجود بیاید،رهایش کردم!
برای وابسته نشدن به خیلی ها و خیلی چیزها،ازشان دوری میکنم!
برای احتمال نپذیرفته شدن توسط شخصی،صورت مسئله را به کل پاک میکنم...!
همه کار را نیمه یا امتحان نکرده رها میکنم...فقط برای احتمال به وجود آمدن دردسرهای بعدی اش!
فرض ها و احتمال هایی که فقط در ذهنمند!
شاید اصلا اتفاق نیوفتد...
اجتناب ...رها کردن...
ترسو بودن!
هر وقت، به این فکر میکنم که من چرا نمی توانم ادمی مثل میم.الف را داشته باشم!؟
یاد این میافتم که سین هم نتوانست من را داشته باشد! و چیزی ته قلبم فرو میریزد!
با خودم میگویم:حقم هست!
نشسته ام زیر اسمانِ خدا، و دارم فکر میکنم که چرا من از گفتنِ کاری که میخواهم بکنم یا کاری که قرار است انجام دهم یا کاری که قرار است انجام شود ،میترسم!؟
این فکر به دنبالِ فکر قبلترم،از ذهنم خطور کرد.
ر. چند روز پیش از من در مورد پولی که پس انداز کردیم سوال کرد.و من تقریبا اش را گفتم.
و مدام این روزها فکرم میرود سمت آن که نکند اتفاقی بیافتد و همه پس انداز هایمان به باد فنا برود!
برای همین از خودم پرسیدم چرا من از گفتنِ کاری و چیزی که در حال انجام است یا قرار است انجام دهم یا قرار است انجام شود ، میترسم؟!
برای این فکر منفی ام،به پیش زمینه هایی یا پیش تصورهایی،نه! اصلا پیش اتفاق هایی که در گذشته رخ داده باید رجوع کرد!
همیشه، با خوشحالی کاملی از کار یا چیزی که میخواستم انجام دهم،یا در حال انجامش بودم حرف میزدم!
اما درست زمانِی که هیجان انجامش و تکمیلش را داشتم،نمیشد!!
برای همین شاید از خیلی قبلترها،در ذهنِ ناخود آگاهم پیش خودم قول داده بودم که تا کاری پایان نیافته و نشده با آن با هیچکس حرف نزنم!
اما خب!میزدم! و نمیشد!!
ن، میگوید من منفی بافم!
شاید درست میگوید.اما وقتی چیزی .کسی.وجودی.اراده ای...با خواسته های من سر ناسازگاری دارد را که نمیشود انگار کرد!
زیر آسمانِ خدا نشسته ام...
شبها خدا خیلی بزرگتر است گویا!!
هیچکس! کارش را درست انجام نمیدهد.
این را ،این روزها فهمیده ام.
وجدان! نمرده! ولی برای خیلی ها قدیمی شده!
گریه تنها سلاحی ست که میشود از تنفر و غم باد گرفتن با آن جلوگیری کرد!
من اگر مدام اشکم دم مشکم هست نشانه ضعیف بودنم نیست!
آنقدر قوی هستم که بعد هر بار اشک ریختن،باز بلند میشوم و تلاش میکنم...
آنقدر قوی هستم که با شنیدن حرف ها و منفی بافی های میم اشک میریزم و بعد نادیده اش میگیرم ...
آنقدر قوی هستم که برای دیدن غصه های پدرم اشک میریزم و راحت تر کنار می آیم...
آن قدر قوی هستم که برای نشدنها اشک میریزم و باز برای شدن ها تلاش میکنم...
فقط ادمهای ضعیف گریه نمیکنن!
گاهی برای بقا! باید مدام گریه کرد!
من هیچوقت در مدرسه های کشور خودم درس نخواندم.نمیدانم آنجا چقدر اوضاعش خراب است...نمیخوام هم بدانم!
اما روزی که گذشت رفته بودم مدرسه برادرک.
استرس چند دقیقه ای سر تا پایم را گرفت!
خدا رو شکر کردم که آنجا درس نمیخواندم درآن لحظه!در آن روز!
بعضی از مدرسه ها مثلِ پادگان نظامی کودکان می مانند!!
وقتی در راهروی خلوت آنجا راه میرفتم،صدای فریاد معلمی را از کلاس سومی، میشنیدم...
مثل یک فرمانده نظامی محکم و قاطع فریاد میزد و آموزش میداد!