خانه عناوین مطالب تماس با من

تنهانوشت

تنهانوشت

روزانه‌ها

همه
  • لبخند خدا(امید)

ابر برجسب

قدیم

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ۵۰۵
  • 504_
  • 503_گم شده ام
  • 502_در سطح بودن
  • 501_میگذرد،میگذرم.
  • 500_روزهای سرد
  • 499_تلگرام
  • 498_رفتن ها
  • 497_به رنگ طلایی عشق
  • 496_موجودات حقیر

بایگانی

تقویم

دی 1400
ش ی د س چ پ ج
1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30

جستجو


آمار : 30347 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • 331_ 1396/02/26 08:02
    پناه بر خدا از این همه در هم برهمی!
  • 330_ 1396/02/23 18:49
    این روزها مدام حرف زدم... غمگین شدم حرف زدم.شاد شدم حرف زدم.نگران شدم حرف زدم.ناامید شدم حرف زدم... حرف زدم.حرف زدم... و حالا باید سکوت کنم. غمگین که شدم سکوت کنم.شاد که شدم سکوت کنم.نگران که شدم سکوت کنم .ناامید که شدم سکوت کنم... سکوت کنم.سکوت کنم...
  • 328_قاصدِخبر خوب باشد گوشی ها... 1396/02/22 22:16
    خدا کند هیچوقتِ هیچوقت ,،هیچکس ...از پشت تلفن خبر بدی نشنود. تو که نمی‌دانی هر زنگِ تماسی که میخورد چقدر گوش هایم تیز،چشمهایم گرد ،حواسم جمع و تپش قلبم تند میشود!
  • 327_ 1396/02/21 08:22
    من قوی نیستم.من من بی تفاوت نیستم.هی به خودم میگم من بلدم باهمه چی کنار بیایم.من صبورم... همه این ها فریبی بود که سر خودم را با کلاه گشادی پوشانده بودم... همین لحظه ها،همین ساعت ها،همین روزا ممکنه زانو بزنم وسط یه کوچه...یه خیابان...یه شهر... و زار بزنم.زار بزنم. همین لحظه ها،همین ساعت ها،همین روزا ممکنه با تمام سعی...
  • 326_ 1396/02/21 08:01
    بهم گفته بود یک روز پشیمان میشوی.با لحن تهدید آمیزی خط و نشان کشید که می‌بیند بعدها به کجا میرسم. دروغ چرا! ته دلم پوزخند زده بودم.دلم قرص بود.دلم از روزگار و پدر و خانواده ام قرص بود... گفتم باشه.می بینی. و الان... اه الان... اینبار او ته دلش پوزخند می‌زند.می خندد و با خودش می گوید: دیدی! دیدی گفته بودم به کجا می...
  • 325_ 1396/02/21 01:10
  • 324_ 1396/02/21 01:08
    روزی که گذشت،من داد زدم.صدامو جلوی پدرم بالا بردم.اخم کردم.تند حرف زدم... فکر کردم دارم بخاطر بابام لطف می‌کنم که بخودم شجاعت دادم و با ان چند مرد با صدای بلند حرف زدم.با خشم حرف زدم.با داد حرف زدم. فکر کردم که دارم به بابام لطف می‌کنم که تو کارش دخالت کردم... متاسفم.بابام به روم نیاورد.اما من متاسفم.
  • 323_ 1396/02/20 14:57
    همه چیز درست میشه... درست نشد تمام که میشه.
  • 322_ 1396/02/20 14:54
    هنوز خیلی مونده تا بتوانم خیلی ها رو نادیده بگیریم. یه زمانی همه رو دیدم!حساب کردم! افراطی ...بیش از حد و حالا باید همه رو نادیده بگیرم.افراطی ...بیش از حد!
  • 321_ 1396/02/20 14:51
    برادر عین. گفت: بابایی هر چه می‌کشه از ساده گیشه...سادگی!
  • 320_ 1396/02/20 14:50
    به برادرک میگم یه وقت تو حرص نخوری ها! یه وقت تو غصه نخوری ها! ما هستیم.ما رو داری.
  • 319_ 1396/02/19 12:06
    آدم هر چیزی رو بتونه تحمل کنه ...با هر چیزی کنار بیاد...هر چیزی رو بتونه نادیده بگیره... نمی‌تونه غصه خوردن و پر پر شدن پدرشو تحمل کنه.کنار بیاد.و یا نادیده بگیره.
  • 318_ 1396/02/19 00:08
    کاش خدا دهان داشت! دهانشو باز می‌کرد می‌گفت حسابش با من چیه؟ من ساده تر ازین حرفام که خدا اینقدر پیچیده می‌کنه حرفشو...
  • 317_ 1396/02/18 23:40
    این حجم بد شانسی؟ حالم داره بهم میخوره
  • 316- 1396/02/17 09:45
    ادم یه عالمه کتاب می‌خونه که در این جور مواقع بدردش بخوره بعد اینجور مواقع همه خوانده هاش و محتوای کتاب‌هامیشه کشک! دارم از استرس نابود میشم!دلم نمیخاد کاری انجام بدم.دلم نمیخاد به چیزی فکر کنم.دلم نمیخاد... میگن خدا به اندازه صبر ادما بهشون مشکل و بدبختی می‌ده.شاید راست میگن.آخه اگر جای من الان اون دختر ایرانی دراز...
  • 316_ 1396/02/17 00:06
    دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم.ازونجایی که من ادم برونگرایی هستم باید حرف بزنم تا بتونم یکم سبک شم. ن. خاموشه. تنها کسی که می‌ مونه و می‌تونم باهاش حرف بزنم م بود. اما ادم نباید خودش رو به ادمها وابسته کند.حتی اینقدر برونگرا باشد که از حرف نزدن بمیرد! خدا! هیچکس رو اینقدر به حال خودش نذار که جز تو به کسی دیگه ای پناه...
  • 315_ 1396/02/16 21:47
    میم تازه یادش اومده بچه داره.پسر داره.دختر داره البته من که دخترش نبودم بیشتر یه زیر دستی بودم که عقده هاشو سرم خالی کنه. این آدم از سیصد و شصت روز تو سال تنها دو سه روز یادش میاد که دنیا چی به چیه... بهش میگم تو که بلد نبودی بچه بزرگ کنی چرا پنج تا آوردی. میگه من زورم بهتون نکشید تربیتتون کنم ،منظورش از زور کتک کاریه...
  • 314_ 1396/02/15 20:53
  • 313- 1396/02/13 02:51
    تجربه اندک و خام من نشان داده اکثرا پولدارا در اکثر مواقع فقط لاف میان و لاف تیکه پاره میکنند. پس کو آن سایه وحشت ترامپ!! مردک گفت: زنه وقتی با شوهرش دعوا میکرد به بچه اش شیر نمیداد! و بعد بر کلامش افزود: این رسمه شونه! در عجبم! صاحب خانه پولدار تحصیل کرده اینقدر فضول!؟
  • 312_ 1396/02/13 02:39
    روز گذشته به برادری گفتم با رفتارهای مشکوکش باعث شده که ا. به تو شک کنه که پول اش را تو برداشتی!... این جمله نسنجیده ام باعث شد چند ساعت هی با پرخاشگری بگوید که او هرگز از خانه پولی بی اجازه بر نداشته است و ... من برای خبر چینی پسر خاله احمق مان مدام حرص میخوردم و میگفتم که چطور میتونه اینقدر راحت حرف اینو به آن...
  • 311_ 1396/02/11 01:22
    اگر منو بیماری نکشد.سیل و طوفان نکشد.گرسنگی و تشنگی نکشد.تصادف و حوادث غیر قابل پیش بینی نکشد...حتما حتما نادانی و ندانستن می‌کشتم!
  • 310_ 1396/02/10 16:01
    خوشا به حال کسی که یاد میگیرد انچه رانمی‌تواند تغییر دهد،تحمل کند. فردریش شیلر
  • 309- 1396/02/08 15:26
    دوست معمولی...
  • 308_ 1396/02/07 15:02
    همه چیز درست میشود.نمیزارم یعنی نباید بزارم ریچار(لیچار)بافی های این ملت فهیم! روی روحیه ام تأثیر بگذارد.به ریش نداشته شان بخاطر تظاهر بخوبی شان میخندم و ادای دخترک نفهمی را در می اورم که نمیفهمد همه همه همه خوبی این ملت فهیم کشک تندی هست که خیلی وقت هست گندیده ! همه چیز درست میشود.وسط حرف های گله مانند ِتبعیض بین...
  • 307_ 1396/02/04 12:56
    همیشه فکر میکردم که هر سوالی ازمن میشود من در قبال پاسخش مجابم یا مجبورم راست بگویم. در حالیکه هیچکس مجبور نیست به سوالی پاسخ راست یا کامل دهد که نسبتا و یا کاملا خصوصی یا شخصی ی ست.
  • 306_ 1396/02/02 22:01
    من یک بار زدم زیر حرفم... اما انگار باید تمام طول عمرم ، با آدمهایی دمخور شوم که می‌زنند زیر حرف و قول و تعهدشان
  • 305_دلتنگم ... 1396/02/02 20:02
    کاش می‌شد بعضی ها رو در اغوش گرفت، و بعد بهشون گفت که چقدر دلتنگشانم. اما گاهی گفتنِ دلم برایت تنگ شده ، مسوولیت می طلبد.گاهی تعهد...گاهی هم پا گذاشتن روی غرور نداشته ام...
  • 304_ 1396/01/27 19:25
    جای یک نفر در زندگیم خالیه. یک نفر که صادقانه دوستم داشته باشد.یک نفر که امروز داخل بانک کنارم روی صندلی می‌نشست ،آن حس خالی بودنِ زیر پاهایم با تکیه به شانه اش رخت می‌بست و می‌رفت. یک نفر که می‌دانستم اینقدر توانا هست که می‌تواند این همه مشکلم را کم کم جمع کند و ببندد. یک نفر که بلد است کوچ کردن از این خاک دلگیر را....
  • 303_ 1396/01/27 18:52
    هر روز که بزرگتر میشوم.هر روز که مسوولیت هام بیشتر میشود.هر روز که دیدم نسبت به دنیا واقع بین تر میشود... دنیا با تمام وسعتش ،برام تنگ تر میشود...تنگ تر ...تنگ تر.
  • 302_ 1396/01/25 21:44
    امروز، دلیل نوشتن دراینجا رو یادم اومد. اون موقع ها او پتک بزرگ تری بود! پتکی که هر لحظه ممکن بود با کوباندنش بیشتر از بین بروم.هنوزم نقش پتک بودنش را محکم حفظ کرده و هر لحظه کوبیده میشود سرم. اما رنگ باخته. و شاید بزرگترین هدفم در زندگیم اینه که با او مبارزه کنم! همه چیزهایی که او در من نقش بسته را دور بیندازم ...و...
  • 509
  • 1
  • ...
  • 5
  • 6
  • صفحه 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 17