خانه عناوین مطالب تماس با من

تنهانوشت

تنهانوشت

روزانه‌ها

همه
  • لبخند خدا(امید)

ابر برجسب

قدیم

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ۵۰۵
  • 504_
  • 503_گم شده ام
  • 502_در سطح بودن
  • 501_میگذرد،میگذرم.
  • 500_روزهای سرد
  • 499_تلگرام
  • 498_رفتن ها
  • 497_به رنگ طلایی عشق
  • 496_موجودات حقیر

بایگانی

تقویم

دی 1400
ش ی د س چ پ ج
1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30

جستجو


آمار : 30339 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • 177_ 1395/04/21 11:05
    دیشب داشتم فکرمیکردم که شاید خدا هنوز منو نبخشیده...شاید هنوز منو بخاطر یک اشتباه یا گناه کودکانه ام نبخشیده که لیاقت خعلی چیزها رو ازمن گرفته... شاید باید ریز ریز تاوان بدهم. از هر جایی چیزی را از من بگیرد تا اینگونه تاوان اشتباه کودکانه ام را پس بدهم... اما مادرم همیشه میگفت: خدا گناه های دوران کودکی رو میبخشد. اما...
  • 176_ 1395/04/19 23:34
    دلم میخواهد داستان بنویسم مثلا از روز مرگی های یک دختر تازه عروس...یا کارهای خانه یک زن میانسال...یا ... نمیدانم...فقد دلم میخواهد بنویسم... مثلا داستان حوصله سربر آن دختری که عاشق مردمتأهل میشود را بنویسم،بنویسم که باهاش فرار میکند، زنش میشود...نمیدانم چه میشود در روز مرگی های عشق اشتباهش که میخواهد طلاق بگیرد......
  • 175_ 1395/04/18 16:19
    برادرک گفت :«خدا رو شکر که زندگی خوبی داریم...من هدفی ندارم...ولی هدفم لذت بردنه... لذت بردن از زندگی خودش یک نوع هدفه!» برادرک هم گاهی حرفای خوبی میزنه.
  • 174_ 1395/04/16 01:50
    می دانی! آدم وقتی اعتقادش به دعا را از دست بدهد،در واقع خعلی چیزها را از دست داده...بعد کم کم امید به زندگی اش را هم از دست میدهد.هرچه قدر موفقیت به دست بیاورد . یا اگر ببازد گاهی...باز پوچی ِِ در درونش حس میکند. من هم دعاهای هرچند گاهیم رنگ و بوی دعا ندارد.برای همین منشاء ای برای قوت قلب گرفتن در وجودم احساس نمیکنم و...
  • 173_ 1395/04/13 23:30
    ,حتما یک موجودی معصوم و بیچاره ای آسیایی ها و آفریقایی ها را بد جور نفرین کرده است که هنوز هم که هنوزه پسر پرست اند و بقای نسلشان را در پسر دار شدن میدانند!کاش یک موجود معصوم و مظلوم دیگری پیدا شود و نفرینی کند که هیچ دختری به دنیا نیاید! بعد خواهیم دید بقای نسل دست کیست!! آدم باید یک مادر خعلی خوب داشته باشد.مثل مادر...
  • 172_ 1395/04/12 20:46
    آدم باید جرأت داشته باشد.باید کمی هم به فکر خوشی خودش باشد(کمی!نه آنقدر که مدام سر دیگران کلاه بگذارد و تنگ نظری خفه اش کند)! . باید برای رفاهش تلاش کند و جایی برود که راحتر زندگی کند. من باید جرأت داشته باشم.کمی بیشتر به فکر خوشی خودم باشم.باید برای رفاهم تلاش کنم و جایی بروم که بتوانم بهتر و راحت تر زندگی کنم. باید...
  • 171_ 1395/04/09 16:36
    میدانی! این روزها،لای درز های بینِ خواستن و نخواستن،قوی بودن و ضعیف بودن،محکم ایستادن و گاهی جا خالی دادن،پر از احساس و بی احساس شدن،بین دوست داشتن و نداشتن و ...گیر کرده ام. گاهی آنقدر در تمنای چیزیم که ندارمش که این نداشتن خلأ بزرگی میشود ... و گاهی آنقدر هیچ چیز نمی خواهم که گویی همه چیز دارم...! شده ام یک دخترک...
  • 170_ 1395/04/08 03:46
    مانند عمیقی و شدت تنهایی یک پیرزن که مدت هاست رهاشده و فرزندانی که عمری برایشان جان کنده بود،فراموشش کرده اند...میل به گریستن دارم...!
  • 169_ 1395/04/07 23:58
    تو سریالهای ایرانی،همیشه مذهبی ها آدمهای خوبی هستن و غیرمذهبی ها آدمهای بدی.اما فکرنمیکنم همیشه آدمهای مذهبی آدمهای خوبی باشند و یا غیر مذهبی ها آدمهای بدی! من دوست های واقعی زیادی ندارم.شایدبهترباشد بگویم اصلا ندارم! اما دوستان مجارزی زیادی دارم که خعلی خوبن،ولی این روزها حوصله هیچ کسی را ندارم،مغزم ازمکالمه و حرف...
  • 168_ 1395/04/04 01:14
    میدانی! من از وقتی پا به سنِ نوجوانی گذاشته ام،تمام عیدهای سال را گریه کردم.تمام محرم های سال را زار زده ام.تمام شب قدرهای ماه رمضان ها را اشک ریخته ام. دلیلش را درست نمیدانم.فقط میدانم میم.باعث گریه هایم میشد. می گویم دلیلش را درست نمیدانم برای این است که شاید سالها بعد برای گریه هایی که کردم بخاطر دلیلی که داشته...
  • 167_ 1395/03/30 17:43
    می دانین گوگولی های نازک! تو ذات آدمهاست اینکه وقتی برای کسی کاری میکند انتظار دارد درقبال کارش ،چیزی به دست آورد!معامله کردن و معادله کردن در ذات انسانهاست! فکر میکنین برای چه شما را از میانِ آن همه گوگولی های نازدیگر که در قفسِ تنگ که مثلِ پیازهایی روی هم انباشته شده بودین و در پشت وانتی منتظر کسی که بیاید و نجاتتان...
  • 166_ 1395/03/28 15:57
    همه چیز در نهایت عادی شدن قرار گرفته.زیبایی های طبیعت عادی شده.شنیدن صدای گنجشک ها و یاکریم از لابلای درختان کاج حیاطمان عادی شده.نسیم قشنگ نصف روزی روزهای تابستان عادی شده.شنیدن صدای جیرجیر،جیرجیرک ها در سکوت نصف شب ها عادی شده.دیدن آسمانِ آبی و صاف عادی شده.برگهای قشنگ و سبزدرخت توت کنار دیوار حیاطمان که سایه بان هم...
  • 165_ 1395/03/28 12:01
    کاش بعضی ها ، گاهی وای فایشان را بی رمز کنند فقط به قصد نذر کردن !! همیشه همه نذر ها نباید که خوردنی باشد! مطمئنا نذر کردن ِچیز گران و قیمتیِ مثل اینترنت در ایران، ثوابش بسی بیشترتر است!!
  • 164_ 1395/03/28 05:47
    میدانی! آدمهایی که به`` روح ``اعتقاد ندارند،به نظرم آدمهایی سرگردانی هستند! روح باید وجود داشته باشد! نمیشود که انسانها تنها یک جسم تو خالی باشند! جسم توخالی،مقدس نیست!! میم. دیروز میگفت« خواب دیده که یک موجودی آمده و حسابی زده تش! میگفت روح بوده و برای اینکه دست از سرم بردارد مثل سگ پارس کردم!نرفت! چند لحظه بعد صدای...
  • 163_ 1395/03/26 05:01
    میدانی! من هیجده سالم هست! ولی هیچ چیزم به سنم نرفته است! حتی خیالهای عاشقانه و رویا پردازی ام در مورد مرد رویاهایم هم مثل یک زن روزگارتلخی چشیده و کشیده می ماند! وقتی س. که همسن خودم هست؛به من میگوید که بی تو می میرم! درحالی که وانمود میکنم دارم باهاش همدردی میکنم! ته دلم پوزخندی میزنم و میگویم: آه پسر ساده!هیچکس...
  • 162_ 1395/03/23 16:11
    کمک نکنید! سعی نکنید به کسی زورگی کمک کنید و تند تند راه حل ندهید! طرف شاید معذب شود! و شاید کمی حرف زدن و درد دل بخواهد نه کمک و راه حل! گاهی کمک کردن هم به کسی اجازه طرف لازمه!
  • 161_ 1395/03/23 16:03
    میدانی! من کاخ آرزوهایم را روی وعده های تو نمیسازم! تا یک روزی با زدن به زیرش خرابش کنی!
  • 160_ 1395/03/22 00:23
    ترسناک است! ترسناک است که یک روز یک نفری پیدا میشود از افق دید تیره و تارت ؛کم کم آنقدر برایت پر رنگ میشود که بدون او انگار کوری! و ... غم انگیز است، یک روز یک نفر پیدا میشود که چیزی را در تو روشن میکند ، از خاموشی بیرون می آوردت و ... دردناک است، یک روز یک نفر پیدا میشود که با او دنیایت را قرار بود بسازی و رویایت را...
  • 159_ 1395/03/21 10:04
    آه! حالِ دلم `` درد`` میکند! پناه میبرم به ``نوشتن`` !
  • 158_ 1395/03/20 13:03
    مدت زیادی نمی گذرد از آن همه دوست داشتن ََ آقای قافِ دوست داشتنی ِِمجازی! اما وقتی س. برایم از دوست داشتن زیادی اش نسبت به من میگوید و من میبینم که نمیتوانم درکش کنم فقط دلم میخواهد اشک بریزم! آدمها تا چه اندازه فراموشکارن خالقا!!
  • 157_ 1395/03/18 14:35
    دیروز سعی کردم به س. بفهمانم که سوئ تفاهم شده و فلانی از کامنتی که گذاشته بود در فلان شبکه اجتماعی ،منظوربدی نداشته... اما او گوشش به حرف من بدهکار نبود و اصلا توجه نکرد و مدام حرف خودش را زد... او با دلیل های خودش حکم کرد که باید فلانی را بلاک کنم .و من هم باید او را درک کنم که نگران هست! او به خواسته من توجه نکرد!...
  • 156_ 1395/03/18 01:07
    ماه رمضان رسیده! ومن مثل شبهای قبل ماه های رمضان ِِ سالهای گذشته،تنهایی در حالی که همه خواب اند،نشسته ام و درحال آشپزی ام! چند دقیقه قبل میم . آمد و حرف های مضخرف همیشگی اش که قبل ها اشکم را در می آورد رو زد و رفت! حس بدی از حرف هایش با اینکه میدانم شاید بخاطر بیماری اش باشد،بهم دست میدهد! شاید این حس بد که همراه با...
  • 155_ 1395/03/16 13:24
    دیشب وقتی فکر کردم که تبلتم رو دارم از دست میدم و همه برنامه هاش و محتویات داخلش هم حذف میشود،بغضم شکست و گریه کردم! حسِ وابستگی ام به تبلتم درست مثلِ حس وابستگی به یک انسان بود! اینکه فکر کردم بدونِ تبلتم من چقدر تنها میشوم! اینکه بدونِ تبلتم بیشتر اوقاتم را چگونه بگذرانم! واینکه داخل تبلتم انگار همه زندگیم ذخیره شده...
  • 154_ 1395/03/15 10:31
    خیلی ازآدمها وقتی بفهمند که دوستش داری دُوْر برش میدارد! خیلی از آدمها هم وقتی بفهمند که دوستش داری،خیالش راحت میشود و با خیال راحت کمتر بهت میگوید که او هم دوستت دارد! و اندکی از آدمها هم هستند که وقتی بفهمند دوستش داری بیشتر تر بهت توجه میکند و بیشترتر دوستت میدارد!
  • 153_ 1395/03/14 22:07
    امروز به طرزِ عجیبی همه چیز خوب بود! و به طرزِ غیر باوری هم خوش گذشت!! برای این خوبیِ به طرزِ عجیب و خوش گذشتن غیر باور!!خدایا!هزاران بار شکرت! به گمانم بی تجربگی بزرگیست گفتن ِبدیهای``آن را`` به ``این`` و بدی های ``این را`` به ``آن `` !! اصلا لازم نیست جوابِ تعریف های زیادی را با کوچک کردنِ خودت بدهی که به تعریف...
  • 152_ 1395/03/13 02:03
    میدانی! باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم! وقتی که در ماه چند روزی حال انجام هیچ کاری را نداشتم،خودش می فهمید دلیلش را! و میرفت زودتر از من کارهای خانه را انجام میداد! باید یک خواهر خعلی مهربان میداشتم! تا یک نفردر گروه دخترانه تلگرامی ازش میپرسید که خواهرت کجاست؟ او هم میگفت حالش خوب نبود.بد اخلاق شده بخاطر دل دردیش،...
  • 151_ 1395/03/10 12:17
    احساس آدمهای برشکسته را دارم!احساس آدمهای خعلی خعلی بی پول را... من پول می خواهم... لعنت به بی پولی...لعنت به این شرکتهای فروش اینترنت،بسته ها و ...های اینترنتشان هم شده مثل بسته های چیپس! قیمتشان زیاده و توشون فقط باد هواست! تا تکانی میخوری،جیبت را یه جوری میزنند! نه مثلِ جیب بر های قدیمی! بلکه شیک و مدرن! در یک...
  • 150_ 1395/03/08 18:39
    دلم مسافرت میخواهد... یک جاده...شب...آهنگ...سکوت و صدای بادی که تو جاده میپیچه... رد شدن از شهرهای مختلف و دیدن چراغ های روشن تو دلِ شب... دلم مسافرت میخواهد... پوسیدم تو این خانه.این شهرستان کوچک . خسته ام ازدیدن و چشم تو چشم شدن با آدمهای تنگ نظر و تکراری! آهاااااااااااااااااااااااای! دلم مسافرت میخواهد...
  • 149_ 1395/03/06 10:58
    خدایا! مرا از شرِ دوستانم حفظ کن.خودم از پسِ دشمنام بر میام `ولتر` ترسناک تر از یک دشمنِ آشکار،دوستیه که ادعای دوستی داره در ظاهر و در باطن دشمن واقعیه! و از هر فرصتی برای ضربه زدن بهت استفاده میکنه. ترسناک تر از یک دشمن آشکار،دوستیه که تو رو فقط در مواقع نیازمندی یادش میاد! ترسناک تر از یک دشمن آشکار،دوستیه که به...
  • 148_ 1395/03/04 22:06
    میدانی! دلم میخواهد باور کنم.نه اصلا باید یک نفر در زندگی همه دخترها باشد که یک روزی از روزهای جوانی اش سرو کله اش پیدا شود و خعلی دوستش بدارد! جدا از خیانت های رواج دار این روزها و عشق های کشکی ،مثل قدیم های دور یک پسر بیاید و عاشقِ یک دخترِصاف و ساده شود و تا آخرعمرهم،دخترِصاف و ساده را دوست بدارد لااقلش! یک پسری که...
  • 509
  • 1
  • ...
  • 10
  • 11
  • صفحه 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 17